اهمیت ویژه نیکی به پدر و مادر
رابطه عجیب بین حضرت صدیقه کبری و سیدالشهداء علیهما السلام
- روز هفتم محرم ۱۴۴۵ _ مرداد ۱۴۰۲ _ قم
دهه اول محرم 1445 – قم
استاد اوجی شیرازی
روز هفتم (3 مرداد 1402):
_ اهمیت ویژه نیکی به پدر و مادر
_ رابطه عجیب بین حضرت صدیقه کبری و سیدالشهداء علیهما السلام
اعوذ بالله من الشیطان اللعین الرجیم
اعوذ بولایتک یا مولای یا امیرالمومنین
بسم الله الرحمن الرحیم
صلی الله علیک یا رسول الله و علی اهل بیتک المظلومین المعصومین و لعنة الله علی اعدائهم اجمعین.
اللهم کن لولیک الحجه بن الحسن، صلواتک علیه و علی آبائه، فی هذه الساعه و فی کلّ ساعه، ولیّاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دلیلاً و عَیناً حتی تُسکنه ارضک طَوعا و تُمتّعه فیها طویلاً.
یا صاحب الزمان!
خستگان هجر را ایام درمان خواهد آمد / غم مخور، آخر طبیب دردمندان خواهد آمد
(سیدی! بِاللهِ صَعبٌ عَلَینا أن تُفارِقنا وَ أن یَغیبَ عنّا وجهُکَ القَمَرُ.)
غم مخور یا فاطمه، ای بانوی حرمت شکسته / مهدیات با شیشه دارو و درمان خواهد آمد
محسنا! از ضربت مسمار اگر مقتول گشتی / عنقریب، آن دادخواهِ بیگناهان خواهد آمد
اصغرا! از ضربت زخم گلو، دل را مسوزان / عاقبت مرهمگذارِ زخم پیکان خواهد آمد
گفت با زینب، رقیه، یک شبی در شام ویران / عمه بابا کی به سر وقت یتیمان خواهد آمد؟
یا بن الحسن!
أَلسَّلامُ عَلَى الدِّمآءِ السّآئِلات! أَلسَّلامُ عَلَى الرُّؤُوسِ الْمُشالات!
یا رَحمَةَ اللهِ الوَاسِعَة وَ یا بابَ نَجاةِ الاُمّة، حبیبی یا حسین!
وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسَانَ بِوَالِدَيْهِ إِحْسَانًا حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهًا وَ وَضَعَتْهُ كُرْهًا وَ حَمْلُهُ وَ فِصَالُهُ ثَلَاثُونَ شَهْراً. ﴿احقاف/15﴾
خدا به آبروی امیرالمومنین، فرج امام زمان را برساند.
اعمال و رفتار و گفتار و عقاید ما را مورد رضایت ولیاش قرار بدهد.
نسألک اللهم بروح علی بن ابیطالب علیه السلام الذی لم یُشرِک بالله طَرفةَ عینٍ اَن تُعجّلَ فرج مولانا صاحب الزمان.
هدیه محضر امیر عوالم حضرت امیرالمومنین و سیدة نساء العالمین (علیهما السلام)، جهت عرض تسلیت به محضر بقیة الله فی الارضین، صلوات الله علیهم اجمعین، صلواتی تقدیم کنید. اللهم صلّ علی محمد و آل محمد و عجّل فرجهم و اهلک عدوّهم.
امام باقر عليه السلام فرمودند: «یا جابر، أَيَكْتَفِی مَنِ انْتَحَلَ التَّشَيُّعَ أَنْ يَقُولَ بِحُبِّنَا أَهْلَ الْبَيْت؟» آيا براي شيعه بودن، كفايت ميكند كسي فقط ادعاي محبت ما را داشته باشد؟ بعد خودشان فرمودند: يا جابر، وَ اللهِ مَا شِیعَتُنَا. به خدا قسم شيعه ما نيست، مگر كسي كه ويژگيهايي داشته باشد: إِلَّا بِالتَّوَاضُعِ وَ التَّخَشُّعِ وَ الْأَمَانَةِ و كَثْرَةِ ذِكْرِ اللهِ وَ الصَّوْمِ وَ الصَّلَاةِ وَ الْبِرِّ بِالْوَالِدَیْنِ وَ التَّعَاهُدِ لِلْجِیرَان… گفتند و گفتند تا به اينجا رسيدند: وَ الْبِرِّ بِالْوَالِدَیْنِ.
اگر ميخواهيد شيعه ما را بشناسيد، شيعه ما اهل نيكي به پدر و مادر است.
«مَا مِنْ وَلَدٍ بَارَّ يَنْظُرُ إِلَى وَالِدَيْهِ نَظَرَ رَحْمَةٍ.» حضرت فرمودند: هر فرزند صالح و خلفي كه با مهربانی به پدر يا مادرش نگاه كند، با هر نگاه، خدا یك حج قبول شده براي او مينويسد. ميگوید گفتم آقا اگر هر روز هزار بار هم نگاه كند، صد بار هم نگاه كند، مينويسند؟ حضرت فرمودند: مينويسند.
حالا آنهايي هم كه پدر و مادرشان در قيد حيات نيستند، امام صادق عليه السلام فرمودند: «سَيّدُ الأبرارِ يَومَ القِيامَةِ رجُلٌ بَرَّ والِدَيهِ بَعدَ مَوتِهِما.» آقای نيكويان روز قيامت كسي است كه بعد از مرگ پدر و مادرش به آنها نیکی کند
دعايي است از امام سجاد سلام الله علیه در صحيفه سجاديه، دعاي بيست و چهارم. چنين عرضه ميدارد: اللَّهُمَّ اجْعَلْنِی أَهَابُهُمَا هَیبَةَ السُّلْطَانِ الْعَسُوف. چطور يک كسي از سلطان حساب ميبرد، من نسبت به پدر و مادرم چنين باشم. وَ أَبَرُّهُمَا بِرَّ الْأُمِّ الرَّءُوفِ. چگونه يك مادري به فرزندش نيكي ميكند، من همانطور نسبت به پدر و مادرم باشم. وَ أَسْتَقِلَّ بِرِّی بِهِمَا وَ إِنْ کثُر. هر كاري من براي آنان انجام دادم، بگویم كاري نكردم. أَسْتَکثِرَ بِرَّهُمَا بی وَ إِنْ قَلَّ. اگر كوچكترين قدمي هم براي من برداشتند، بگویم خيلي كار برای من کردند.
خدايا خدمت به پدر و مادر براي من، «أَثْلَجَ لِصَدْرِی مِنْ شَرْبَةِ الظَّمْآن» خنك كنندهتر باشد براي قلبم، از اينكه انسان تشنهای آب خنك بنوشد.
اللَّهُمَّ لَا تُنْسِنِی ذِکرَهُمَا فِی أَدْبَارِ صَلَوَاتِی. خدايا نكند نمازی بخوانم، ياد پدر و مادرم نباشم. وَ فِی إِنًی مِنْ آنَاءِ لَیلِی؛ شبي نگذرد، فِی کلِّ سَاعَةٍ مِنْ سَاعَاتِ نَهَارِی. ساعتي از روز من نگذرد، مگر اينكه ياد پدر و مادرم باشم و دعاگوي آنها باشم.
مگر چه حقي گردن ما دارند؟ همين كه واسطه تولد ما بودند، با وجود اينكه خودشان هم دوست داشتند داراي اولاد باشند، اما اينقدر حق پيدا ميكنند.
حالا آن امامي كه بِیُمنِهِ رُزِقَ الوَری، آن امامي كه هرچه داريم، هر دم و بازدم ما به يمن اوست، چقدر بايد ياد او باشيم؟ چقدر بايد براي او دعا كنيم؟
خدايا ما را عاق امام زمانمان قرار نده!
فرمودند: «اربعةٌ يَدخلونَ فی النَّار بِغيرِ حِساب.» چهار گروه هستند كه بدون هيچ حساب و كتابي وارد جهنم ميشوند. یک گروه كسي است كه «عاقُ الوالدین وَلَو بلحظه» كسي كه يك لحظه عاق والدين شده باشد.
پيغمبر اكرم همراه اصحابشان از كنار يک قبرستان ميگذشتند، ديدند رنگ مبارک پيغمبر خدا متغير شد. سراسيمه داخل قبرستان شدند. بالای قبري، با پاي مبارك اشاره كردند، به اذن خدا قبر شكافته شد، ديديم كه يك جواني سر و صورت سوخته، آتش گرفته، سر از قبر در آورد!
پيغمبر خدا فرمودند: مگر تو مسلمان نبودي؟ گفت: چرا، يا رسول الله! رویم سياه. مسلمان که بودم هيچ، سه وعده نماز پشت سر شما ميخواندم و در سه غزوه مهم در ركاب شما شمشير زدم، يا رسول الله!
فرمودند: چرا اينقدر معذبی؟ گفت: يا رسول الله، من عاق مادر هستم.
پيغمبر فرمودند برويد مادرش را پيدا كنيد، بياوريد.
ديدند يك پيرزن گوژپشت عصازنان دارد ميآید. پيغمبر اكرم فرمودند: بچه تو در حال سوختن و جزغاله شدن و عذاب شدن است. بيا از فرزندت بگذر.
گفت: نميگذرم! فرمود: مگر چیكار كرده است؟
گفت: يك روزي آمد خانه، همسر او سعايت و فضولی كرد و یک دروغي گفت. او هم من را هل داد. من در تنور افتادم و هنوز سينه من سوخته است. تا سوختم، گفتم خدايا جان بچهام را بگير. چند روزي نگذشت كه مُرد. امروز هم او را نميبخشم! هنوز دارم ميسوزم بهخاطر آن جسارتي كه به من كرد.
پيغمبر خدا فرمودند: بهخاطر من بيا بگذر.
گفت: يا رسول الله! بهخاطر شما نميگذرم. خدايا، به حق پيغمبرت، عذاب بچهام را دو برابر کن.
عذاب دو برابر شد!
رسول خدا چه کنند؟ رحمةٌ للعالمين هستند. فرمودند: سلمان برو خانه فاطمه، در بزن. بگو اميرالمؤمنين بیایند، بگو سیدة نساء العالمين بيایند، بگو امام مجتبي بیایند، بگو سیدالشهداء بیایند. آمدند، فرمودند علي جان! با او صحبت كن.
اميرالمومنين فرمودند: ببين پيرزن، من خودم ناآشنا با سوختن نيستم. اگر تو سوختي، عزيز من هم ميسوزد! اگر تو درد كشيدي، من هم یک عمر قرار است درد بكشم! بيا بهخاطر منِ علي، بگذر.
پيرزن سرش را بلند كرد گفت: خدايا! به حق اميرالمؤمنين عذاب بچه من را دو برابر کن.
عذاب دو برابر شد!
حضرت زهرا سلام الله عليها آمدند. فرمودند: در آتش افتادي، من هم در آتش میافتم! سوختی، من هم ميسوزم! بيا بهخاطر منِ دخترِ پيغمبرت، بيا بهخاطر منِ فاطمه زهرا، از بچهات بگذر.
پيرزن عصایش را بر زمين زد، گفت: اي خدا! به حرمت فاطمه عذاب بچهام را دو برابر كن.
عذاب دو برابر شد!
امام مجتبي آمدند. (دورشان بگردم) پنج سالشان بود.
_ پيرزن، به حرمت منِ حسن مجتبي، من هم درد كشيدهام، من هم ستمها ميبينم، من هم از اثر سم ميسوزم! بيا بهخاطر من بگذر.
پیرزن سرش را بلند كرد، گفت: خدايا به حرمت حسنبنعلي، به حق حسن بن علي، عذاب بچه من را دو برابر كن.
_ حسين! بابا، كار خودت است.
(يا وَلِيَّ الله! إنّ بَيْنى وَ بَيْنَ اللهِ عزوجل ذُنُوباً لا يَأْتى عَلَيْها إلّا رِضاكُمْ.)
امام حسين سلام الله عليه آمدند. فرمودند: اگر تو سوختي، زن و بچه من هم میسوزند! اگر تو سوختي، قرار است سر من زير آفتاب روي نيزه بسوزد! بيا بهخاطر منِ حسين بگذر.
پیرزن سربلند كرد كه بگوید خدايا به حق حسين عذاب بچهام را دو برابر كن، گفت: خدايا! به حق حسين عذاب را… ، افتاد، امام حسين را بغل كرد، گفت: خدایا به حرمت حسین بخشیدمش.
گفتند پيرزن چه شد؟ گفت سر بلند كردم، ديدم تمام ملائكه به ضجه افتادند كه پيرزن نگو كه حسين بغض كرده است! اگر قطره اشكي از كنار چشم حسين بيفتد، خدا تو را در عذاب بچهات شريك خواهد كرد!
اَلسَّلامُ عَلی الصَریع الدَّمْعَةِ السّاکبَةِ و صَاحِب الْمُصِیبَۀِ الرَّاتِبَهِ.
آمد محضر پيغمبر اكرم، گفت: يا رسول الله، من يک حرف خصوصي دارم ميخواهم كسي نباشد. همه رفتند. گفت: يا رسول الله! ما مِن عملٍ قبيح الا و انا فَعَلتُه. هر کارِ گناهی که بوده است، من كلكسيون آن هستم و يک نمونهاش را انجام دادم، چيكار كنم يا رسول الله؟
پيغمبر فرمودند: هَل مِن والدَیک احدٌ حیٌّ؟ پدر يا مادرت، كدامشان زنده هستند؟
گفت: يا رسول الله، مادرم از دنيا رفته است، ولي پدرم زنده است. فرمودند: برو بگو پدرت براي تو استغفار كند. بلند شد برود، پيغمبر يك آهي كشيدند، فرمودند: كاش مادرش زنده بود.
فرمودند اگر نماز مستحبي ميخواني، پدرت صدا زد، نماز را تمام كن و جواب بده. اگر مادرت صدا زد، نمازت را قطع كن، بگو بله مادر.
آمد به محضر رسول خدا گفت: يا رسول الله، إِنّی رَجُلٌ شابٌّ نَشید. من جوانم و ميتوانم جهاد كنم، دلم هم ميخواهد در ركاب شما شمشير بزنم، اما مادري دارم که میگوید پسر، دلم ميخواهد كنارم باشي. همين كه ميبينمت جان ميگيرم. چیكار كنم يا رسول الله؟ پيغمبر فرمودند: برو پيش مادرت باش. اگر یك شب كنار تو باشد و با تو انس بگيرد، از اين بالاتر است كه يك سال در راه خدا و در ركاب من جهاد كنی.
ما حَقُّ الْوالِدِ؟ حق پدر چيست؟ فرمودند: تُطيعهُ ما عاش. تا زنده هستي، مطيع پدرت باشي.
ما حَقُّ الوالِدَةِ؟ حق مادر چیست؟ گفتند: هَيْهاتَ، هَيْهاتَ، لَوْاَنَّهُ عَدَدَ رَمْلِ عالِجٍ وَ قَطْرِ الْمَطَرِ اَيّامَ الدُّنْيا قامَ بَيْنَ يَدَيْها ما عَدَلَ ذالِكَ يَوْمَ حَمَلَتْهُ فى بَطْنِها. اگر به تعداد قطرات باران و ريگ بيابانها روی پا بايستي و خدمتگزاري به مادرت كني، حق يك روز بارداري او را نميتواني ادا كنی. چرا كه اگر ديدي در قلبت، «مَن وَجَدَ بَردَ حُبِّنا عَلی قَلبِهِ، فَلیَکثُرِ الدُّعاءَ لاُمِّهِ.»
اين عشق به ساقيان کوثر / اين عرض ارادتم به حیدر
گر عاشق حضرت رضایم / از دامن پاك توست مادر
با ناد علي مرا بزادی / در مجلس روضه شير دادی
در خط محبت به زهرا / كردار تو بوده است هادي
قلب تو پر از مهر وليّ بود / مملوِّ ز بغض اولي بود
هر دم كه به خواب ناز رفتم / لالايي تو علي، علي بود
مهر تو كجا كنم فراموش / گشتم به علي چو حلقه در گوش
آموختم از تو عشق خود را / با دست تو گشتهام سيهپوش
اي مادر پر ز شور و احساس / وي طعنه زده به درّ و الماس
تو دست مرا گذاشتي در / دستان گرهگشاي عباس.
فرمودند آن محبتي كه خدا در دل مادر براي فرزندانش گذاشته است، جلوهاي از جَلوات محبت خدا به بندهاش است. حالا اين محبت را ببينيد، يك مادر خدا به او لقب حانيه بدهد. گفت حانیه يعني چه؟ فرمودند: مادري كه بسيار مهربان نسبت به فرزندانش است.
اين مادري كه تمام وجودش محبت نسبت به فرزندانش است، تا جايي كه خداوند متعال در قرآن ميفرمايد: «وَوَصَّيْنَا الْإِنْسَانَ بِوَالِدَيْهِ إِحْسَانًا حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهًا وَوَضَعَتْهُ كُرْهًا.» (احقاف/15) آن مادري كه در حال بارداري، ناراحت بود و وقت وضع حمل، غصه داشت. گفت آقا مگر ميشود؟ مادر خوشحال است که خدا دارد به او بچه ميدهد! فرمودند اين آيه در رابطه با حضرت زهرا و هنگام بارداري امام حسين علیه السلام نازل شده است كه پيغمبر آمدند، ديدند حضرت زهرا سلامالله عليها در ايام بارداري بر سيدالشهداء گريان هستند.
_ دخترم! چرا گريه ميكني دورت بگردم؟ گفتند: بابا! حسين با من حرف ميزند.
فرمودند: این كه بد نيست، تو هم در بطن مادر با مادرت سخن ميگفتي.
گفت: پدرجان! فرق ميكند، من انس ميدادم. اما حسينم يک روز ميگوید أَنا العَطشان. یک روز ميگوید أَنا الغَریب. يک روز ميگوید أَنا الشَهید… .
عقد او در آسمان، مهرش زمين / عاقدش خود ذات رب العالمين
شب زفاف همه آمدند. اميرالمؤمنين و سيدۀ نساء در خانه بودند، پيغمبر فرمودند: همه برگرديد. همه برگشتند. ديدند رسول خدا خودشان ايستادند، عقب میروند، جلو میآیند، يكدفعه زدند زير گريه!
اين روايت را دلايل الامامة آورده است. اميرالمؤمنين گفتند: چشمتان گريان نگرداند خدا. يا رسول الله! شب زفاف، شب عروسي ما چرا گريه ميكنيد؟
فرمودند: عليجان! گريه من از اين است كه حاصل اين ازدواج يك حسينی خواهد بود كه یُقتَلُ.
عجيب اين است، براي هر كدام از پيغمبران که خواست روضه بخواند، اول اين روضه را خواند: گفت آدم! يُقتَلُ عَطشانا.
براي حضرت موسي خواست روضه بخواند گفت: صَغيرُهُم یُمیتُهُ العَطَش.
اين عطش چیست؟ كه امام زمان ما هم ميآیند و ميگویند: اَلذي قَتَلُوهُ عَطشاناً.
امام سجاد پدر را دفن كردند، نوشتند: هذا قَبرُ الحسين بنِ عَلی بن ابیطالب الذي قَتَلوهُ عَطشاناً.
ذوالجناح آمد، سكينه نگفت او را چند تا تير زدند، گفت: هَل سُقِیَ أبِی أم قُتِلَ عَطشاناً؟
به ليلا گفت دعا كن علياكبر برگردد، دست بلند كرد، گفت الهي به عطش ابي عبدالله!
اين عطش چیست؟
شب زفاف هم پيغمبر گفت: یُقتَلُ عَطشاناً. او را تشنه ميكشند! سیدة النساء گريهای كردند.
شب عروسي، شد شب گريه بر امام حسين!
پيغمبر چه تسلي دادند؟ گفتند دخترم غصه نخور! هيچكس انتقامش را نميتواند بگيرد، إِلا عَلي يَدِ المهدي سلام الله علیه.
روزي كه جهان به سيطرهی شهسوار ماست، او خواهد آمد و انتقام خواهد گرفت.
هنگام تولد، گريه، باز تسلي دادند و گفتند روزی مهدی خواهد آمد و او انتقام خواهد گرفت.
چند روزي از ولادت سيدالشهداء گذشته بود، پيغمبر اكرم داشتند از جلوي درب خانه حضرت زهرا سلام الله علیها رد ميشدند. آقازاده چند روز است به دنيا آمدند، دارند گريه ميكنند. چه گريهاي! رسول خدا در زدند سراسيمه وارد شدند:
_ دخترم فاطمه! اُسكُتي. آرامش كن.
_ چشم پدرجان. چي شده است؟
_ بُکائُهُ تُوذِینی وَ تُوذِی المَلائِکَه. نه من و نه ملائكه طاقت شنيدن گريهاش را نداريم. تَبکِی السّماوات وَ الارضُون وَ الجِبال وَ البِحار وَ الملائكه و الوُحوش و النَباتات. وقتی حسین گریه میکند، همه عالم با حسين گريه ميكنند! ولي بالاي سر علي اكبرش گريه ميكرد…
آي مردم، بلند گريه كنيد/ چون به آقا بلند خنديدند!
همين دشمنی كه بالاي سر علي اكبر به او خنديد، همین دشمن يك جا به حالش گريه كرد. كجا گريه كرد؟ اين جمله را شمر به يزيد گفت. ابو خَليق به مختار گفت. پرسید كجا دلتان سوخت؟ گفت هیچ جا دلمان نسوخت جز آن موقعي كه ديديم یُرَفرِفُ کَطیرِ المَذبوح. دیدیم عین مرغ سربريده، شش ماههاش دارد دست و پا ميزند! ديديم حال امام حسين سلامالله عليه يکجوري شد، شروع كرد براي خودش روضه خواندن: لَهفَ قلبی علَی الصّغیر الظّامی فَطَمَتهُ السّهامُ قبلَ الفِطام. بابا! ما تو را از شير نگرفتيم، تير تو را از شير گرفت!
اشتباه نكنيد، تير نبود، مِشقص بود. فرق تير و مشقص را برويد ببينيد. تير، تیز است، ولی مشقص مثل بيلچه پاره ميكند!
يکجوري گريه کرد، هجده دعا خواند. خدا گفت: دَعهُ يا حُسَينُ!
همه لشكر عمرسعد گريان شدند. عمر سعد گفت حَصين بن نُمیر تير در دهانش بزن تا دیگر انقدر روضه نخواند!
اي ماهيِ دريا برایت گريه كرده / پيغمبر و زهرا برايت گريه كرده
همه گريه كردند، ولي هيچ گريهاي گريه مادرش نشد. هيچ گريهاي گريه حضرت زهرا نميشود.
پیغمبر وارد خانه حضرت زهرا سلام الله عليها شدند. دیدند وای! نشستند به گريه كردن.
_ دخترم! چي شده دورت بگردم؟ گفتند بابا خواب بدي ديدم.
_ چه خوابي ديدي عزيزم؟
_ خواب ديدم حسن و حسينم از دنيا رفتند.
فرمودند خواب ديدي از دنيا رفتند، داری اینطور گريه ميكني؟ «كَيفِ بِكِ إذِ الاكبر مُسقِیَاً بالسّم و الأصغر مُلتَّخاً بِدَمِه یتناولُ بالسِّباع.» درندهها وقتي به او حمله ميكنند، آن موقع ميخواهي چيكار كني؟
لذا هر كدام از شعراي كه آمدند براي اهل بيت عليهمالسلام روضهاي بخوانند که بسوزانند، از منظر حضرت زهرا روضه خواندند.
دِعبل آمد گفت: اَفاطِمُ لُو خِلتِ الحسين مُجَدَّلا.
سيف بن عمیره آمد روضه بخواند گفت:
لَم انسها وَ سکینة وَ رقیّة / یبکینه بتحسّرٍ و تزفّر
یَدعون امّهم البَتولة فاطماً / دَعوی الحَزین الواله المتُحیّر/ یا امّنا هذا الحُسین مجدلاً…
هر كدام خواستند روضه بخوانند از منظر حضرت زهرا سلام الله عليها خواندند. چون گريه سيدة النساء بر حسين جگر پاره ميكند! يک مادر معمولي نمیتواند خار در پای بچهاش ببيند. حالا آن مادري كه حانیه است…
دارالسلام این قصه را آورده است: مسيحي صبح علي الطلوع درِ خانه امام سجاد را زد. در را باز كردند، گفتند چه شده است این موقع؟ گفت ميخواهم مسلمان شوم. گفتند چرا اين موقع اينطوري داري در ميزني؟
گفت خواب بدي ديدم. خواب ديدم كف بيابان گم شدم. يک سري خيمه دارد آتش ميگيرد! يا امام سجاد، من شما را وسط آن خيمه ديدم. ديدم يک بانویي هی ميرود بيرون، هی میآید! آن طرفتر سرها بريده ديدم بيجرم و بيجنايت. آن موقع ديدم يک مادري از آسمان آمد، يک سر بريده بغل گرفت!
تا گفت مادر و سر بريده، «قامَ علي بن الحسين وَ نطح وَجهَهُ جِدارَ البَیت.» با صورت چنان به ديوار زد که «وَانکَسَر رأسُه و أَنفُه.» سر و بيني امام سجاد شكست! بيهوش، روی زمین غش کردند. حضرت را به هوش آوردند، گفتند بگو ببينم مادرش داشت چیكار ميكرد؟
تا دم آخر هم مادر مهربان، وصيتش چيست؟
_ يا علي جان!
ابکنی ان بکیت یا خیرَ هادی / و اسبل الدمع فهو یوم الفراق
ابکنی و ابک للیتامی، و لا تنس / قتیل العدي بطفّ العراق
تا دمِ آخر وصيتش اين بود: علي جان! من كارم گريه بر حسين بود، من كه رفتم تو هم بنشين براي حسين گريه كن! برای مظلوميتش گريه كن.
غسل که تمام شد، بند كفن را بستند.
(ديدي وقتي بند روي صورت را ميبندند، دیگر همه اميدشان نااميد میشود؟)
گفتند حسين و حسن سلام الله عليهما، با مادر وداع كنيد. خودشان را روی مادر انداختند. شايد هم ننداختند! چون ميدانستند چه خبر است. شاید هم کنار مادر آمدند. اما حانیه، مادر مهربان، طاقت نياورد، آن پيكري كه ديگر او را غسل دادند و كفن هم كردند، دست از کفن درآورد، حسن و حسینش را بغل گرفت. حسين گريه كند، مادر او را بغل نکند؟
يا اميرالمومنين روحي فداك / آسمان را دفن كردی زیر خاك!
_ بچهها با پشت دست خاك بريزيد. بيا وداع كن حسنم، بيا وداع كن حسينم.
میگوید سيدالشهداء از همان بالای قبر یک نگاه كردند به آن خورشيد گرفته شده، گفتند: أَسْتَوْدِعُکَ اللهَ وَ أَسْتَرْعِیکَ وَ أَقْرَأُ عَلَیْکَ السَّلاَمَ وِداعاً یا أُماه. آمدند با مادر وداع كنند، ديدند از توی دل قبر، لب باز شد: وَ عليك السلام يا عَطشان الام! یا غریب الام! يا شهيد الام! اي تشنه مادر! اي غريب مادر! ای شهيد مادر!
وقت وداع از مدينه هم كه «فَخَرَجَ مِنهَا خائِفاً يَتَرَقَب» همين وداع را كردند و همين جواب را شنيدند.
تا آمدند شب عاشورا، نوادر الأخبار مينويسد كه زينب كبري سلام الله عليها ميفرمايند: شب عاشورا از جلوی خیمه برادرم رد شدم، ديدم يكي از بانوان، در خيمه برادرم دارد گريهای ميكند كه بند دل منِ زينب داشت پاره ميشد! با خودم گفتم آخر امشب، شب عاشورا همه باید بيایند به برادرم تسلي بدهند، نه که اینطور کنارش گریه کنند. صدا، صداي رباب نیست، صدا صداي ليلا نيست، صدا صداي سكينه نيست، ولي صدا آشناست! چه كسي دارد اينطور گريه ميكند؟ هي رفت و آمد ديد گريه قطع نميشود. ميگوید پرده خيمه را كنار زد، ديد مادرش سر حسین را بغل گرفته… .
ديگر نگویم چرا در گودال دست و پای شمر داشت میلرزید!
نگویم چرا نافع گفت شمر، دارد دست و پایت میلرزد…
بگذريم. اما يادتان نرود سر را در کربلا نگه نداشتند. ميخواستند هرچه سريعتر براي ابن زياد بفرستند. گفتند خولي تو مأمور باش. شب آورد. دید درِ قصر بسته است. كجا ببرم؟ سر بريده را که در خانه نميشود برد! در ورودي خانه، تنور بود. سر را گذاشت در تنور، رفت خوابيد. زنش بلند شد، ديد یک ستون نوري از تنور خانه به آسمان بلند است. گفت اين نور از كجاست؟ آمد که برود سمت تنور، ديد یک بانويي از آسمان آمده است، دست برده در تنور، اين سر را به سينه چسبانده..
به نازت پروریدم جان مادر / سرت بُبریده دیدم جان مادر/ اگر کشتند، چرا خاکت نکردند؟ یوماه، یوماه، یوماه..
مگر غافل از ياد فرزندش بود؟
در راه كوفه وقتي كه رقيهاش افتاد، زينب كبري در بيابان دنبالش گشت، ميگوید ديدم يک مادري رقيه را بغل گرفته است، گفت فكر كردي من غافلم از يتيمان فرزندم حسين؟
در راهي كه مخدرات را آوردند، به يک جايي رسيدند قُنَّسرین، جوانهای غيوري داشتند. شنيدند كه چه اتفاقي افتاده است، گفتند جمع ميشويم، ميرويم زنجيرها را از دست و پاي مخدرات باز میكنيم، سرها را از نيزهها پایین ميآوريم، با احترام دفن ميكنيم.
خبر به گوش مأمورهای حرامزاده رسيد. شبانه فرار كردند که از قُنَّسرین دور شوند، در بیابانها افتادند. حالا اينها سوار بر اسب بودند، آنها چطور؟
دست ما را به طنابي بستند / قلب زهرا به جفا بشكستند
ديدند کف بيابان يک ساختمانی است. چیست؟ دیرِ راهبی است. در زدند گفتند ما از طرف امير الفاسقين هستیم، جنگی كرديم، الان در معرض خطريم. بايد امشب به ما پناه بدهي.
گفت دیر من كوچك است، جا نميشويد. حالا ميخواهید اين اسراء را از شما نگيرند، اسراء را ميتوانم جا بدهم. گفتند سر بريده همراهمان است. گفت یک اتاقي دارم بيایید اينجا بگذاريد.
ميگوید ديدم اسراء را آوردند، سرها را هم در اتاق، در را قفل كردند. خودشان هم بيرون شروع كردند به بد مستي كردن! من از آن بالا نگاه ميكردم، ديدم خدايا اينها به اسير نميخورند. اينها بيشتر به شهزاده ميخورند! دری که آن سرها درون آن اتاق بود، يک سوراخي داشت. ديدم از توی روزنهها دارد نور بيرون میآید! از توی روزنههاي نگاه كردم، ديدم كه سقف شكافته شد، يك هودجی از آسمان آمد. چهار مرد پياده شدند، در صندوق را باز كردند. تا در صندوق باز شد، ديدم بانویی هم پياده شد، سر را به سينه چسباند!
آمدهام پرسش حالت كنم / سركشي از اهل و عيالت كنم
به من بگو اکبر ناشاد كو / به من بگو قاسم داماد كو
ميگوید از صداي گريان مادر از حال رفتم. چه گريهاي! چه نالهاي! که فرمودند هر شب حضرت زهرا از عرش خدا به كربلا نگاه ميكند، وَ لَتَشهَقُ شَهْقَةً. حضرت زهرا نالهاي ميزنند كه هيچ ملكي در آسمان نميماند، مگر ناله حضرت زهرا جگرشان را آتش ميزند!
میگوید به هوش آمدم، دوباره نگاه كردم، اثري نديدم. قفل را شكستم، رفتم سر را به سينه چسباندم، گفتم بگو كي هستي؟
ناگهان سر، غنچهی لب باز كرد / با مسيحي درد دل ابراز كرد
گفت كِای از کف برون، صبر و شکیب / ای مسیحی، من غریبم، من غریب!
آن اميرالمؤمنين را نور عین / اي مسيحي، من حسينم، من حسین!
بگو اشهد ان لا اله الاالله. مسلمانش كرد.
شمشير كشيد، گفت مگر من مرده باشم سر شما بريده روي نيزهها نصب شود. شد «السلام عليكم يا انصار ابيعبدالله.» سر بريده هدايتش كرد.
گذشت تا اربعين كه آمدند. يك جوان يهودي ميگوید در آن سه روزي كه امام سجاد و مخدرات در كربلا بودند، محضر امام سجاد سلامالله عليه آمدم. عرضه داشتم: آقا جان! من اين اطراف زراعت دارم، يک روزي دم غروب بود، سر و صدا ميشنيدم. بلند شدم آمدم روي تپهاي ايستادم.
كه صف كشيده به یک سمت، لشگري ديدم / به جانب دگر اِستاده سَروری دیدم
نشان سَروریِ آن جناب پیدا بود / ز قامتش فَرِ پیغمبری هویدا بود.
نگاه كردم ديدم يک لشگر اين طرف، یک آقا آن طرف. جنگ درگرفت. يک موقع ديدم «و أنتَ مُقدَمٌ في الهَبوات.» آقا در گرد و غبار جنگ فرو رفتند. يک صحنه ديدم كه ميگوید ترسيدم، فرار كردم!
(ببين مرد وقتي ديده چند نفر حمله كردند، ترسيده، فرار كرده است! ببين خواهرش چه كشيده يا فرج الله!)
میگوید فرار كردم رفتم. چند روزي گذشت، گفتم بروم ببينم آخرش چي شد.
ميگوید آمدم كف اين سرزمين..
كه ناگهان تنِ افتاده بیسری دیدم / به ناز بالش خون خفته، پیکری دیدم
نبود بر تن او جا که زخمناک نبود / نبود یک سرِ مو از تنش که چاک نبود
به آن اراده که پایی به پیش بگذارم / ز خاک، آن تنِ در خون تپیده بردارم
میگوید آمدم جلو، ديدم كه اين پيكر روی زمين افتاده است، تمام پيكر غرق در زخم، آمدم بروم جلو یک كاري كنم، پيكر را از روي زمين بردارم، ديدم يک شيري آمد من را دور کرد!
_ برو عقب. من محافظ اين پيكرم.
هي دور پيكر ميچرخيد. من هم رفتم پشت تپهاي. فقط نگاه ميكردم. ديدم درهاي آسمان باز شد. ملائكه از آسمان آمدند. شروع كردند به سر و سينه زدن، گريه كردن، ناله كردن، همان موقع صدايي بلند شد: طرّقُوا. راه باز كنيد. راه باز شد، ديدم پنج عالی جناب، بزرگوار تشريف آوردند. همه دست به سينه: السلام عليك يا رسولالله، سرتان سلامت.
همان موقع دوباره صدایي بلند شد: طَرّقُوا. ديدم انبياء هم راه را باز كردند، يك بانوی مخدّره وارد شد. ديدم آمد لب را گذاشت روی لبهای بریده پسرش! حسينم وا حسینم وا حسینا!
آقا، بگو ببينم آن پيكر چه پیکری است؟ آن مادر، چه مادری است كه اينطور ناله میزد؟
امام سجاد واقعه را گفتند. شروع كرد به گريه كردن. گفت آقا بگویید چطور مسلمان شوم؟ چطور شهادتين بگویم؟ چطور دور شما بگردم؟
از بركت گريه حضرت زهرا سلامالله عليها مسلمان شد.
اينها كه همه دنياست، الان هم در عالم برزخ هر شب دارد گريه ميكند. شبهاي جمعه هم كه ميدانيد چه خبر است!
(الهي برایمان زیارتش را بنویسند.)
نشسته فاطمه پايين پاي شش گوشه / هنوز زمزمه دارد که تشنهای پسرم؟
مگر این مهر مادري تمام میشود؟ تازه روز قيامت شروع اين ماجرا است. که ايها الناس، چشمهایتان را ببنديد، سرهایتان پايين که حضرت زهرا ميخواهند وارد محشر بشوند.
تا وارد ميشوند ميگویند ای خدا! ميخواهم بدانم چه بر سر حسينم آوردند.
ندا ميآید: یا فاطمه انْظُرِی الی قَلْبِ الْقِیَامَة. قلب محشر را نگاه كن. نگاه ميكنند ميبینند سيدالشهداء سر بريده را در دست گرفتند، از رگهاي بريده خون ميجوشد. حضرت زهرا نالهاي ميزنند كه تمام صحراي محشر يك صدا غرق شور و ناله و سوز و عزا ميشود!
اين محبت مادري تمامي ندارد.
فرمودند: أما تُحب ان تكون ممن يسعد فاطمة عليهاالسلام. حالا تو هم دلت ميخواهد حضرت زهرا را ياري كني؟ گفتم مگر میشود؟
فرمودند اگر در طواف بودی و مؤمنی نیاز به ياري داشت، طواف را قطع كن و برو.
روز اول و دوم اعتکاف، مستحب است، روز سوم واجب است. فرمودند روز سوم اعتکاف، اگر مؤمنی نیاز داشت، برو كارش را راه بینداز، يارياش كن، باز بيا اعتكافت را ادامه بده. انقدر یاری مؤمن اهميت دارد.
حالا ببینيد سيدة النساء، امالائمة نُجباء صديقة الكبري سلام الله عليها، امام صادق فرمودند: مِسمَع، دلت ميخواهد حضرت زهرا را ياري كني؟ گفتم من؟ فرمودند بله. گفتم چطور؟
فرمودند: فَابکِ علي الحسين عليه السلام. بنشين گريه بر حسين كن، كه گريه تو ياري حضرت زهرا سلامالله عليهاست.
اين است مهر مادري. اين است محبت مادري.
همه را مقدمه گفتم كه دیگر یادت نمیرود وقتي بهت گفتند كه شب يازدهم.. محبت مادر.. ديگر تعجب نميكني وقتي بهت بگویند شب يازدهم حضرت ام كلثوم آمد، گفت زينب، زينب، خواهرم! گشتيم بچهها را پيدا كرديم، آورديم، آن هفت تا دختر را دفن كرديم، ولي رباب نيست! واي بگرديم رباب را پيدا كنيم.
الهي من توی این روضهات دق کنم حسین!
ميدانيد آقازاده در سن شش ماهگي، تا زماني كه به جايي نرسد و نماز را متوجه نشود، اگر از دنيا رفت، شرعاً نماز ندارد. اما اين شهزاده كیست که امام حسين سلام الله علیه آمدند، او را پشت خيمه گذاشتند:
الله اكبر! اَللهُمَّ اِنا لا نَعْلَمُ مِنْهُ إلا خَيْراً وَ اَنْتَ اَعْلَمُ بِهِ مِنّا. اَللهُمَّ اِنْ کانَ مُحْسِناً فَزِدْ في اِحْسانِهِ.
گناهي نكرده بود که بگوید إن کانَ مُسیئا. گناهي نكرده بود كه او را کشتند.
اما از بین شهدا، علی اصغر سلام الله علیها را دفن کرد.
شيخ شوشتري ميگوید هفت دليل ميشود آورد كه چرا امام حسين در آن حال، او را دفن كرد. (بگویم؟)
اسب سنگين است! نعلش تيز است! پيكر ابيعبدالله، شد سَحِقُونِی. دفن کرد که كار به اينجا كشيده نشود!
يا صاحب الزمان!
دوم: دفن كرد كه سر روی نيزه نرود! پنج تای دیگر بماند.
اما غُنَوي گفت من سر گيرم نيامده است! يكي گفت پشت خيمهها شش ماههاش را دفن كرد. گفت بروید شخم بزنيد!
واي! رباب نگران است! الهي پيدایش نكند! دید صدای هلهله بلند شد: پيدایش كردیم!
غُنَوی گفت الان سر را جدا نكنيد، سر را ميدزدند! بگذاريد تا صبح سر روی پیکر باشد.
حالا نصفه شب شده است، زينب كبري رفته دنبال رباب. از دور نگاه كرد ديد رباب بچه را بلند كرده است، به سینه چسبانده است. چیکار میکنی رباب؟ گفت بيبي جان! لما أباح لنا القوم الماء. آب آزاد شد، حلالم كن یوماه! نبودی آب خوردم. شَرِبتُ الماء و دَرَّ اللّبَنُ فی صدری. حس كردم شير دارم، الان با خودم گفتم شايد بيایم بهش شير بدهم جان بگيرد، علي اصغرم برگردد!
گفت بس كن رباب! سر به سر غم گذاشتی..
اين همه مصيبت، يک جا گفت كاش بوديد من را میدیدید. لَیتَکُم فی یوْمِ عاشُورا جمیعاً تَنْظُرونی.
يابن الحسن! يابن الحسن!
جَاءَ الحسين عَلي باب الفُسطاط وَ قال یا اختاه ایتینی بولدیَ الرّضیع حتی اُوَدّعَهُ. شيرخوارهام را بده با او وداع كنم.
يادت نرود الان وقت عطش است. عطش بالا گرفته. امروز آب را بستند، يادت نرود.
زينب كبري آقازاده را آورد. گفت ببين داداش لبهایش را. دورش بگردم. صارتا كَالخَشَب. عين چوب خشك دارد لبها بهم ميخورد.
عبارت اين است: کانَ الحسین یُظَلّلهُ بِرِدائه الشریف. آن عبايي كه قرار است بعداً بشود تابوت علياكبر را، امام حسين روی صورت علياصغر كشيد كه آفتاب به صورتش نتابد. اما چهل منزل قرار است زير آفتاب روی نيزه جلوی چشم رباب باشد!
حسین آمد به میدان و / علی اصغر در آغوشش
چو ابری بر روی ماهی / عبای شاه روپوشش
يا قَومِ، إن لَم تَرحَموني.. اگر به من رحم نمیکنید، فَارحَموا هذَا الطِّفل الرضیع، اما تَرونه کیف یتلظّی عطشا!
ببینید، ببینید، گلم رنگ ندارد / اگر آمده میدان، سر جنگ ندارد
گلم سرخ و سفید است / از او قطع امید است
یک حرامزادهای بلند شد، گفت: به حسين اعتماد نکنید! آب را برای خودش ميخواهد. بچه را بهانه کرده است.
گفت: به خدا در عمرم دروغ نگفتهام. بگيريد سيرابش کنید، او را برگردانید.
هنوز حرف ارباب ما تمام نشده بود.. فرماه حرمله بسهمٍ مُحدَّدٍ مسموم له ثلاثۀ شعب فذبح من الأذن الی الأذن…
یا حسین!
اللهم عجّل لولیّک الفرج



