وظایف شیعیان درعصرغیبت جلسه چهارم

دعا برای امام عصر
  • اهمیت دعا
  • آداب دعا
  • سیره اهل بیت علیهم السلام در دعا کردن
  • دعا برای امام عصر، وظیفه ما در زمان غیبت
  • توصیف امام عصر در بیان امام موسی بن جعفر علیه السلام
  • گریه و شوق امام رضا و امام جواد علیهم السلام برای امام عصر
  • دعای حضرت زهرا برای شیعیان امیرالمومنین در لحظات آخر حیاتشان
  • فاطمیه ۱۴۴۵ _ قم

وظایف شیعیان در عصر غیبت

استاد اوجی شیرازی

فاطمیه 1445

جلسه چهارم: اهمیت دعا/ آداب دعا/ سیره اهل بیت علیهم السلام در دعا کردن/

دعا برای امام عصر، وظیفه ما در زمان غیبت/ توصیف امام عصر در بیان موسی بن جعفر علیه السلام/

گریه و شوق امام رضا و امام جواد برای امام عصر/ دعای حضرت زهرا برای شیعیان امیرالمومنین در لحظات آخر حیاتشان.

 

اعوذ بالله من الشیطان اللّعین الرّجیم

اعوذ بولایتک یا مولای یا امیرالمومنین

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله الّذی نَوّرَ قلوبَنا بشعاع انوار المحبّۀ العلویه و جعلنا من المتمسّکین بالولایۀ المرتضویه الّذی فرضَ اللهُ مَودّتَهُ علی العربیۀ و العجمیۀ ثم الصلاۀ و السّلام علی مُبلّغ الرّسالات الالهیّه سیدنا و نبینا ابی القاسم المصطفی محمد صلی الله علیه و آله القُرَشیّه سیّما اوّلهم مولانا امیرالمومنین و آخرهم بقیۀ الله فی الارضین و لعنۀ الله علی اعدائهم اجمعین.

اللهم کن لولیک الحجۀ بن الحسن، صلواتک علیه و علی آبائه، فی هذه الساعه و فی کلّ ساعه، ولیاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دلیلاً و عَیناً حتی تُسکنه ارضک طَوعا و تُمتّعه فیها طویلاً.

یا صاحب الزمان!

به نماز صبح و شبت سلام/ و به نور در نسب­ت سلام/ و به خال کنج لبت سلام/ که نشسته با چه ملاحتی/ به جمال، وارث کوثری/ به خدا حسین مکررّی/ به روایتی خود حیدری/ چه اصالتی، چه شرافتی/ بَلَغَ العُلی به کمال تو/ کَشَفَ الدّجی به جمال تو/ به تو و قشنگی خال تو/ صلوات هر دم و ساعتی/ زد اگر کسی در خانه­ات/ دل ماست کرده بهانه­ات/ که به جست­وجوی نشانه­ات/ ز صبا گرفته بشارتی/ نه مرا نبین، رصدم مکن/ و نظر به نیک و بدم مکن/ ز درت بیا و ردم مکن/ تو که از تبار کرامتی.

یا بن الحسن! رسم گدایی دست دراز کردن است. یا بن الحسن!

قُلْ مَا يَعْبَأُ بِكُمْ رَبِّي لَوْلَا دُعَاؤُكُم (فرقان/77)

خدا به آبروی امیرالمومنین فرج امام زمان را برساند.

اعمال و رفتار و گفتار و عقاید ما را مورد رضایت ولی­اش قرار بدهد.

نسألک اللهم بروح علی بن ابیطالب علیه السلام الذی لم یُشرِک بالله طَرفۀَ عینٍ اَن تُعجّلَ فرج مولانا صاحب الزمان.

هدیه محضر حضرت امیرالمومنین و سیدۀ نساء العالمین، جهت عرض تسلیت به محضر بقیۀ الله فی الارضین صلوات الله علیهم اجمعین صلواتی تقدیم کنید. اللهم صلّ علی محمد و آل محمد و عجّل فرجهم و اهلک عدوّهم.

پیغمبر اکرم فرمودند «أَ لاَ أَدُلُّكُمْ عَلَى سِلاَحٍ يُنْجِيكُمْ مِنْ أَعْدَائِكُمْ؟» آیا می­خواهید به شما سلاحی را معرفی کنم که شما را از دشمنان­تان نجات بدهد؟ «وَ يُدِرُّ أَرْزَاقَكُمْ» رزق شما را بر سر شما فرو بریزاند؟ گفتند بله، یا رسول الله. اصلا ما دنبال همین هستیم. رسول خدا فرمودند نسخه اینست: «تَدْعُونَ رَبَّكُمْ بِاللَّيْلِ وَ اَلنَّهَارِ فَإِنَّ سِلاَحَ اَلْمُؤْمِنِ اَلدُّعَاءُ.» شب و روز اهل دعا باشید. اهل گدایی از آستان خدا باشید. چرا که «مَنْ لَمْ يَسْأَلِ اَللهَ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدِ اِفْتَقَر.» کسی که اهل دست دراز کردن در برابر خدا نباشد، فقیر می­شود.

جان عالم فدای امیرالمومنین سلام الله علیه که فجر تا سینه آفاق شکافت/ چشم بیدار علی خفته نیافت. «كانَ أميرُ المُؤمِنينَ سلام الله علیه رَجُلاً دَعَّاءً.» بسیار اهل دعا کردن بودند. می­گوید می­آمدیم سوال از مولا بپرسیم، تا اینکه نفر بعدی بیاید، در همین فرصت امیرالمومنین سلام الله علیه دستشان را بلند می­کردند، دعا می­کردند.

ابی درداء می­گوید یک شب به خودم گفتم امیرالمومنین شب­ها که با اصحاب­شان خداحافظی می­کنند، به منزل نمی­روند، کجا می­روند؟ یک شب حضرت را تعقیب کنم، ببینم کجا می­روند. می­گوید پشت سر حضرت رفتم، دیدم توی نخلستان می­روند. تاریک بود، امیرالمومنین را گم کردم. یک ساعتی گذشت، گفتم دیگر احتمالا حضرت به منزل برگشتند. آمدم برگردم، یک­دفعه یک صدایی در نخلستان پیچید که «إِلهِي كَمْ مِنْ مُوبِقَةٍ حَلُمْتَ عَنْ مُقَابَلَتِهَا بِنِعْمَتِكَ وَ كَمْ مِنْ جَرِيرَةٍ تَكَرَّمْتَ عَنْ كَشْفِهَا بِكَرَمِك.. إِلَهِي إِنْ طَالَ فِي عِصْيَانِكَ عُمُرِي وَ عَظُمَ فِي اَلصُّحُفِ ذَنْبِي فَمَا أَنَا مُؤَمِّلٌ غَيْرَ غُفْرَانِكَ وَ لاَ أَنَا رَاجٍ غَيْرَ رِضْوَانِك..» انقدر زیبا دعا می­کردند.. انقدر زیبا مناجات می­کردند..

(الهی یک شبی ما هم نگاه کنیم، نماز خواندن حجت بن الحسن را ببینیم. السَّلاَمُ عَلَيْكَ حِينَ تُصَلِّي وَ تَقْنُت.)

می­گوید مات و مبهوت نماز امیرالمومنین سلام الله علیه بودم، صدا قطع شد. دویدم، دیدم امیرالمومنین علیه السلام «مُلْقَاةٌ عَلَى وَجْهِهِ کَالخَشَب الیابِسَه» مولا عین چوب خشک، به رو، روی زمین افتادند. گفتم سیدی، سیدی، آقا! هرچه صدا زدم، جوابی ندادند. برگرداندم، گفتم إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُون. امیرالمومنین از دنیا رفتند. دویدم آمدم درِ خانه سیدۀ نساء العالمین سلام الله علیها در زدم.

امیرالمومنین توی نخلستان عبادت می­کردند، حضرت زهرا سلام الله علیها در خانه «قَامَتْ فِی مِحْرَابِهَا حَتّى تَوَرَّمَت قَدَماها.»

آمدند پشت در، چی شده است ابودرداء؟ گفتم بی­بی جان، سرتان سلامت. امیرالمومنین از دنیا رفتند.

_ ماجرا چیست؟ گفتم قصه این است. فرمودند ابودرداء، این کارِ هر شب علی بن ابیطالب سلام الله علیه است. انقدر با خدا مناجات می­کند که از حال می­رود. هر شب!

این سیره اهل بیت ماست. به ما یاد دادند که شیعیان ما باید اهل دعا باشند.

بِابی انت و امّی یا اباعبدالله! این آقای خسته، این آقای تشنه، فقط فکرش را کنید صبح تا عصر پیکر آورده/ چند آقای بی­سر آورده/ لیک با اینکه اکبر آورده/ خستگی را ز پا درآورده. چه بر سر سیدالشهدا آمد؟ تشنگی، گرسنگی، خستگی.. تمام این مصیبت­ها.. تا اینکه ابی عبدالله به زمین افتادند..

(تا کِی باید این حرفها را بزنیم یا صاحب الزمان؟ درد ما را فقط تو می­بینی/ خبر از ما فقط تو می­گیری.)

تا روی زمین افتادند، با چشم زخمی، گوشه آسمان را نگاه کردند. توی آن حال شروع کردند دعا کردن، مناجات کردن: «الهی تَرَکْتُ الْخَلْقَ طُرّا فی هَواکا/ وَاَیْتَمْتُ الْعِیالَ لِکَیْ اَراکا/ وَلَوْ قَطَّعْتَنی فِی الْحُبِّ اِرْبا/ لَما حَنَّ الْفُؤادُ اِلی سَواکا.» خدایا همه را به هوای خودت رها کردم. بعد نگاه کردند، دیدند شمر دارد نزدیک می­شود «فَنادی يَا غِيَاثَ الْمُسْتَغِيثِين..‏ الهی لَودَدتُ اَن اُقتلَ فی محبتک و رضاک سَبعینَ مرّه.» کسی نگوید حسین خسته شده است. خدایا حاضرم به­خاطر اینکه تو از من راضی شوی، هفتاد بار دیگر به کربلا بیایم. هفتاد بار دیگر علی اصغرم را روی دستم بگیرم.

و ماجرای کربلا، شرح بلای زینب است/ عصر عاشورا شروع کربلای زینب است. جان عالم فدای فخر المخدّرات. ببینید چه بر سرشان آمده بود. این روضه­هایی که ما در دهه محرم می­شنویم، هر روز یک تکه را می­شنویم، تمام اینها صبح تا غروبی بر سر زینب کبری آمد. نوحی به هزار سال، یک طوفان دید/ من نوح نی­ام، هزار طوفان دیدم. بعد تازه عصر عاشورا آمده با برادر وداع کرده است. سیدالشهدا چه گفتند؟ خواهرم زینب «لا تَنْسیني في صلاتکِ اللَّيْل.» توی نماز شب، برادرت را دعا کن.

غروب بود و زنی بود و سخت تنها بود. دو تا از بچه­ها نیستند. دیدند این بچه­ها در بیابان جان سپردند. خود زینب کبری عصر عاشورا 9 تا دختر بچه دفن کردند. بعد آمدند نماز بخوانند، وای، رباب نیست. گشتند، رباب را هم پیدا کردند. خیال­شان راحت شد، تا آمدند بگویند الله اکبر، دیدند یک سواری دارد از راه دور می­آید. قِف! هر که هستی، سر جایت بایست. «نَحنُ حَرائِرُ النَّبُوَّة» تا حالا سایه ما را کسی ندیده است. صدا بلند شد دخترم زینب، من بابایت علی هستم! دیشب اباالفضل به در خیمه چو می­رفتی و برمی­گشتی/ شعفی داشت دل من که برادر دارم. امشب من آمدم پاسبان خیمه­ها باشم. تازه خیال­شان راحت شد، آمدند نماز بخوانند..

(الان از شما بپرسند کجا دلت می­خواهد نماز بخوانی، چه می­گویی؟ می­گویی دلم هوای حرم کرده است، می­دانی/ دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر.)

زینب کبری شام عاشورا توی این بلا، توی این گرفتاری، آمد نماز شب خواند. با خدا صحبت کرد.

فرمودند اهل دعا باشید. «وَ قَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِين.» (غافر/60)

رفقا، جدی بگیریم. در زیارت امیرالمومنین، زیارت امین الله می­گوییم: «اللّهُمَّ فَاجْعَلْ نَفْسِي مُولَعَةً بِذِكْرِكَ وَ دُعائِك» خدایا من ولع داشته باشم، حریص باشم. حرص که خوب نیست، اما در یک مطلب، حرص خوب است. حرص بزنم نسبت به چه چیزی؟ «بِذِكْرِكَ وَ دُعائِك.» نسبت به دعا کردن، نسبت به ذکر گفتن، خدایا من حریص باشم.

«اَلدُّعَاءُ أَنْفَذُ مِنَ السِّنَانِ اَلْحَدِيد» به­مانند نیزه­ای که در گوشت فرو می­رود، چطور اثر می­گذارد؟ فرمودند دعا به همین صورت است.

«يَا مُوسَى، سَلْنِي كُلَّمَا تَحْتَاجُ إِلَيْه» هرچه که در زندگی­ات نیاز داری، تمامش را از من بخواه. «حَتَّى مِلْحَ عَجِينِك وَ عَلَفَ شَاتِك» حتی اگر می­خواهی نمک بزنی به خمیر نانت، بگو خدایا تو شوری را به این نمک بده. خدایا تو علوفه خوبی سر راه گوسفندان من بگذار.

و سیره اصحاب اهل بیت هم همین بوده است. سیره حضرات آل الله همین بوده است. شما در روایات نگاه کنید، تا چشم باز می­کنیم اول صبح، به ما دعا یاد دادند. خودت را در آینه می­بینی، بهت دعا یاد دادند: «اَللَّهُمَّ كَمَا حَسَّنْتَ خَلْقِي فَحَسِّنْ خُلقِي وَ رِزْقِي.» از خانه می­خواهی بیرون بیایی: «بِسمِ الله و بِالله و فی سَبیلِ اللهِ و عَلی مِلّۀِ رَسولِ الله. اَللّهُمَّ اِنّی اَسْأَلُکَ خَیْرَ اَمُوری کُلِّها وَ اَعُوذُ بِکَ مِنْ خِزْیِ الدُّنْیا وَ عَذابِ الاْخِرَة.» الی آخر.

در تمام حالات فرمودند باید وصل به خدا باشی.

حالا آمدیم توی فاز دعا، سر زده وارد مشو، این مکان حمام نیست. دعا ادب دارد و آداب دارد.

  • آداب دعا:
  1. اولین ادب از آداب دعا کردن این است که فرمودند: «لا يُرَدُّ دُعاءٌ أوَّلُهُ بِسمِ اللّه الرّحمنِ الرَّحيم.» خواستی دعا کنی، بگو بسم الله الرحمن الرحیم.
  2. دومین ادب از آداب دعا این است: «اَلْإِقْرَارُ بِالذَّنْبِ ثُمَّ اَلْمَسْأَلَة.» اقرار کن به گناهت.

خدایا من یادم نرفته است گناه کرده­ام. می­دانم گناهکار فراری دوباره آمده است/ ببین به گریه و زاری دوباره آمده است/ گدای دفعه قبلی که عزتش دادی/ عزیز رفته، به خواری دوباره آمده است/ دلیل آمدنش جرأتش نمی­باشد/ ز بس که لطف تو داری دوباره آمده است. خودم می­دانم چه کاره هستم.

  1. دیگر ادب از آداب دعا کردن چیست؟ «المِدحَۀ ثُمَّ اَلْمَسْأَلَة.» حمد خدا را به­جا بیاورم.

نعمت­هایی که خدا به من داده است را ببینم. ما غرق در نعمت خدا هستیم. روزی داده رایگان، آفریده رایگان، می­آمرزد رایگان، چون خداست، نه بازرگان. او مهربان است. من گربه­ی کور نیستم. می­دانم من ثروتمند عالم هستم. به من محبت امیرالمومنین دادی. حمد خدا را به کار ببر. شکر خدا را بگو، بعد دعا کن.

ابوذر چند روز غذا نخورده بود. گرسنه بود. خانه هم نداشت. خانه­اش را از او گرفته بودند. تبعیدش هم کرده بودند، با یک فرزند جوانش. عثمان گفت الان وقتش است که علی را از او بگیریم. برایش یک کیسه پول فرستادند. بهترین غذاها را برایش فرستادند. نگاهشان هم نکرد. گفت «أصبحتُ یومی هذا و أنا مِن أغنی النّاس.» در حالی روزم را شروع کردم که من غنی­ترین مردمان هستم. گفتند چیزی نداری. گفت همه چیز دارم. «قَدْ أَصْبَحْتُ غَنِيّاً بِوَلَايَةِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ سلام الله علیه.» من علی دارم! من غنی­ترین مردمان هستم. حمد خدا را به کار ببر، بعد دعا کن.

  1. ادب دیگر از آداب دعا این است، فرمودند: «إِنَّ اَللهَ لاَ يَسْتَجِيبُ دُعَاءً بِظَهْرِ قَلْبٍ سَاهٍ فَإِذَا دَعَوْتَ فَاقْبَلْ بِقَلْبِكَ ثُمَّ اِسْتَيْقِنْ بِالْإِجَابَةِ.» من مستجاب نمی­کنم دعای کسی را که اصلا حواسش نباشد چی دارد می­گوید.

آقاجان، رفتیم کربلا، 2500 مرتبه گفتیم “اللهم عجّل لولیّک الفرج.” خدا به شما خیر دنیا و آخرت بده. در این زمانی که امام زمان ما غریب است، شما برایشان دعا کردید. اما دنبال کمیّت نباشیم. اگر یک­بار با خسته دلی بگوییم، دعای خسته دلان مستجاب خواهد شد. بفهمم تا نیاید گره از کار بشر وا نشود. بفهمم که کار عالم، دست اوست. کسی که حواسش نباشد چی دارد از خدا می­خواهد، من چطور دعای او را مستجاب کنم؟

  1. ادب دیگر از آداب دعا کردن این است فرمودند: «مَنْ دَعَا اللهَ بِنا أفْلَحَ وَ مَنْ دَعاهُ بِغَيْرِنا هَلَكَ وَ اسْتَهْلَك.»

 کسی که خدا را به­وسیله ما بخواند، دعای او مستجاب می­شود و کسی که دیگری را درِ خانه خدا بیاورد، او بدبخت است. او بی­چاره می­شود.

  1. ادب دیگر از آداب دعا این است: «إِذَا دَعَوْتَ فَظُنَّ أَنَّ حَاجَتَكَ بِالْبَاب.» وقتی که دعا می­کنی یقین بدان خدا می­خواهد دعایت را مستجاب کند.

مگر می­شود خود خدا بگوید «اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ» (غافر/60)؛ بعد من بگویم خدایا دعایم را مستجاب کن، بگوید نمی­کنم؟! «إِنَّ اللهَ لَا يُخْلِفُ الْمِيعَاد» (آل عمران/9) در دعای ابوحمزه می­خوانیم: «وَ لَيْسَ مِنْ صِفَاتِكَ يَا سَيِّدِي أَنْ تَأْمُرَ بِالسُّؤَالِ وَ تَمْنَعَ الْعَطِيَّةَ.» خدایا اصلا در برنامه تو نیست که بگویی دعا کن، بعد بگویی نمی­دهم. مگر می­شود؟ وقتی که دعا می­کنم، خدا می­خواهد بدهد که گفته است دعا کن. یعنی بدانم این دعای من اثر می­گذارد. این از آداب دعاست. شرطِ استجابت دعاست. اینکه بدانم این دعا اثر می­گذارد. اگر بی­فایده بود، اگر فقط لفظ بود، نمی­گفتند که بگویید.

آقاجان، پس ما داریم برای این مساله دعا می­کنیم، مستجاب نشده است. مگر می­شود مستجاب نشود؟ اینکه مستجاب می­کند معنایش این نیست که همین خواسته را به شما می­دهند. اگر صلاحت باشد، همین را می­دهند. اگر صلاحت نباشد، بهترش را می­دهند. یا یک بلایی را از تو دور می­کنند که قرار بوده است خانمان تو را آتش بزند. ته­اش هم هیچ چیز در این دنیا گیر تو نیامد، فرمودند روز قیامت وقتی بنده می­بیند دعایی که کرده است، مستجاب نشده است، عوض آن خدا دارد چی به او می­دهد، می­گوید خدایا کاش توی دنیا هیچ دعای مرا مستجاب نمی­کردی.

  1. ادب دیگر از آداب دعا، نفی امید از غیر خداست.

 پروردگار عالم می­گوید به عزتم قسم، به جلالم قسم، اگر بنده­ی من به غیر من امید ببندد، امیدش را ناامید می­کنم.

باید بفهمم کارگردان عالم خداست. باید بفهمم کار عالم به دست خداست.  اباصلت یک سال شکنجه می­شد، بعد از یک سال چی کار کرد؟ دلش شکست. نصفه شب توی زندانی که بود، یک کلمه گفت: یا جواد الائمه ادرکنی! زندانش نورانی شد. نگاه کرد، دید گل پسر امام رضا، دردانه علی بن موسی الرضا سلام الله علیه، مولای جن و انس، جواد الائمه است. دید امام جواد علیه السلام تشریف آوردند. آمد گلایه کند، گفت آقا الان؟ حضرت جواد فرمودند الان تو باید مرا صدا بزنی؟ گفت آقا، یک سال است دارم می­گویم یا جواد الائمه. فرمودند این حرف را نگو. تو تازه مرا صدا زدی! قبلش می­گفتی، اما به لفظ می­گفتی، دلت به دیگران امید داشت. ته دلت امیدت به دیگری بود. الان که فقط مرا صدا زدی، آمدم. «هَبْ لِی کَمالَ الْانْقِطاعَ الَیْک» از همه بریدی و امیدت به حجت الله آمد، تازه دعایت مستجاب می­شود. اگر رسیدیم به اینکه کار دست اوست، خدا حجت گذاشته است که او کار ما را راه بیاندازد و تا نیاید گره از کار بشر وا نشود، تا وقتی که به اینجا نرسیم، دعای ما بی­فایده است. این در روایات ماست.

  1. دیگر ادب از آداب دعا کردن این است که فرمودند: «لاَ يَزَالُ اَلْمُؤْمِنُ بِخَيْرٍ وَ رَجَاءٍ رَحْمَةً مِنَ اَللهِ تَعَالَى مَا لَمْ يَسْتَعْجِلْ.»

فرمودند همیشه امید خیر به مومن می­رود تا وقتی که عجله نکند. گفتم آقا، عجله نکند یعنی چی؟ فرمودند یعنی «يَقُولُ قَدْ دَعَوْتُ مُنْذُ كَذَا وَ كَذَا وَ مَا أَرَى الْإِجَابَة.» بگوید من این همه مدت است دارم دعا می­کنم، هنوز دعای من اجابت نشده است. فرمودند تو کارت را انجام بده. تو وظیفه­ات است دعا کنی و خدا می­داند که چه زمانی باید دعای تو را مستجاب کند.

  1. یکی دیگر از آداب دعا این است: «أَطِبْ كَسبَكَ تُستَجَبْ دَعوَتُك.» کاسبی­ات را پاک کن، دعایت مستجاب می­شود.

می­خواهی برای امام عصر کاری کنی؟ ما فکر می­کنیم پس بزن به حلقه رندان، همه زندگی تعطیل باشد، بنشینم شب تا صبح دعا کنم. نه عزیزم. «أَطِبْ كَسبَك» رزق و روزی حلال داشته باش، دعایت مستجاب می­شود. نُه جزء از ده جزء عبادت، کسب روزی حلال است. این فرمایش امام صادق است، وقتی که روزی­ات حلال شد، آن موقع یک­بار بگویی “عجّل لولیّک الفرج” یک­بار با دل سوخته بگویی “عجّل لولیّک الفرج” اثر می­گذارد.

  1. دیگر مساله، حق الناس است. خدا به حضرت عیسی گفت «اِعْلَمُوا أَنِّي غَيْرُ مُسْتَجِيبٍ لِأَحَدٍ مِنْكُمْ دَعْوَةً وَ لِأَحَدٍ مِنْ خَلْقِي قِبَلَهُ مَظْلِمَةٌ» من مستجاب نمی­کنم دعای کسی را که حق الناس گردنش باشد. برایمان مهم باشد رفقا این مطالب، اگر دلی شکستیم، اگر حقی از کسی ضایع کردیم. نکند فکر کنیم شیطان دیگر اینجاها نمی­آید؟ شیطان همین جاها دنبال می­گردد که ما را از ابی عبدالله جدا کند. فرمودند اگر کسی حق الناسی گردنش باشد، دعایش مستجاب نمی­شود. اگر می­توانیم برویم صاف کنیم. اگر دستت نمی­رسد، زیارتی برو، یا حسینی بگو، به نیت همه کسانی که گردنت حقی دارند. حق الناس مانع استجابت دعا می­شود.
  2. مانع دیگر استجابت دعا، گناه است. «اَللَّهُمَّ اغْفِرْلِیَ الذُّنُوبَ الَّتی تُغَيِّرُ النِّعَم.. تَحْبِسُ الدُّعَاء.. تُنْزِلُ الْبَلاَء.. تُنْزِلُ النِّقَم..» گناه باعث می­شود، بلا بر ما نازل شود. دعایی که می­خواهیم کنیم، مستجاب نشود. خدا می­گوید می­خواستم دعایت را مستجاب کنم، گناه کردی، کار را خراب کردی. روایت داریم.
  3. آداب استجابت دعا زیاد است. اما یکی از مهمترین آداب، دعای مومن برای برادر مومنش است که مستجاب می­شود. «دُعَاءَ اَلْمُؤْمِنِ لِأَخِيهِ بِظَهْرِ اَلْغَيْبِ مُسْتَجَابٌ وَ يُدِرُّ اَلرِّزْقَ وَ يَدْفَعُ البَلاء.» رزق را می­ریزاند، بلا را دور می­کند، اگر برای برادر مومنت دعا کردی.

علی بن ابراهیم قمی از پدرش نقل می­کند می­گوید با ابراهیم بن جُندب هم­سفر شده بودیم. رفتیم مکه، در عرفات، از صبح روی کوه ایستاده بود، مناجات می­کرد. با خدا حرف می­زد. چه حال قشنگی! اشک می­ریخت. گریه می­کرد. با خدا راز و نیاز می­کرد. برای دیگران دعا می­کرد. برای همه دعا کرد، برای خودش چیزی نگفت. گفتم نمی­خواستی برای خودت دعا کنی؟ گفت چطور برای خودم دعا کنم؟ در حالی که شنیدم از موسی بن جعفر علیه السلام، کسی که برای برادر مومنش دعا کند، خدا می­گوید صد هزار برابرش را در حق خودت مستجاب می­کنم.

پس اگر برای یک برادر مومنت دعا کنی:

  1. صد هزار برابرش در حق خودت مستجاب می­شود.
  2. رزق بر سرت می­ریزد.
  3. بلا از تو دور می­شود.

رفقا، وقتی که برای یک برادر مومن دعا کنم، این همه آثار دارد، اگر برای امام مومنین دعا کنم، چه اثری برای من می­گذارد؟

 

همه حرف­ها را زدم به اینجا برسم. عرض ما در این شب­ها چه بود؟ وظایف ما در زمان غیبت.

امام عسکری علیه السلام فرمودند: «وَ اَللهِ لَيَغِيبَنَّ غَيْبَةً لاَ يَنْجُو فِيهَا مِنَ اَلْهَلَكَة» به خدا قسم، مهدی ما غیبتی خواهد کرد که همه هلاک می­شوند در زمان غیبت او «إِلاَّ مَنْ ثَبَّتَهُ اَللهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى اَلْقَوْلِ بِإِمَامَتِهِ وَ وَفَّقَهُ فِيهَا لِلدُّعَاءِ بِتَعْجِيلِ فَرَجِه.» مگر کسی که توفیق دعا برای تعجیل در فرج امام زمان داشته باشد.

یعنی اگر زبان دعاگویی برای امام زمان علیه السلام نداشته باشم، دین من از دستم می­رود. و کف چیزی هم که نصیب ما می­شود این است که فرمودند: «إِذَا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا» (نساء/86) اگر کسی کاری برای شما انجام داد، شما بهترش را انجام بدهید. نشد، همان را جبران کنید. یعنی اگر در عزاخانه­ی حضرت زهرا گریه کردی و برای فرج او دعا کردی، یا صاحب الزمان تمام وجودم درد است، تمام وجودم مشکل است، و خودتان می­دانید؛ اما امشب همه را کنار گذاشتم، برای شما دعا کنم. اگر اینجا برای امام زمان دعا کردی، ببین او کجا می­رود برایت دعا می­کند. او زیر قُبه جدّش حسین برای تو دعا می­کند. بعد نان تو در روغن می­افتد، اگر امام زمان برای تو دعا کنند.

مگر نشنیدید ماجرای عبدالرحمن اصفهانی را؟ یک شیعه بود وسط ناصبی­ها، وضع مالی درجه یک، همه چیز عالی، عمر طولانی،  ده تا فرزند داشت، یکی از یکی بهتر. پرسیدند تو مثل ما بودی، ناصبی بودی، یک­دفعه چه شد شیعه شدی؟ بدبخت بودی، فقیر بودی، اما وضعت خوب شد. زن، زندگی، بچه، همه چیز عالی­تر از عالی.

گفت من جوان بودم، به ذهنم رسید بلند شوم بروم درِ کاخ متوکل علیه لَعائِنُ الله، بگویم خلیفه، تو وضع مالی­ات خوب است، یک کاری کن که من یک سرمایه­ای داشته باشم، بتوانم یک کار و کاسبی راه بیاندازم. راه افتادم، از اصفهان رفتم بغداد. رسیدم درِ قصر متوکل، به سربازها گفتم کِی متوکل بیرون می­آید، من می­توانم او را ببینم؟ به من گفتند فلان روز، فلان موقع از اینجا رد می­شود، تو می­توانی بایستی، او را ببینی.

همان روز موعود و مقرر، من ایستادم که متوکل را ببینم و عرض حاجت از او کنم و خواهشی که دارم را بگویم و سرمایه­ای از او بگیرم. از دور سرباز به من اشاره کرد، گفت امروز حرفت را نزن. متوکل اعصاب ندارد، یک­دفعه یک بلایی سرت می­آورد، چیزی هم به تو نمی­دهد. گفتم چی شده است؟ گفت بر یک جوانی غضب کرده است، دستور داده است او را بیاورند، گردنش را بزنند.

می­گوید من روی حساب کنجکاوی ایستادم، ببینم این جوان کیست که متوکل می­خواهد گردن او را بزند. نگاه کردم دیدم دست یک آقایی را بستند، دارند می­کشانند. تا چشمم به او افتاد، یک نظر دیدم و تاوان دو عالم دادم. او را کشاندند، همین طور که می­آوردند، توی دلم گفتم حیف این جوان نیست که متوکل می­خواهد او را بکشد؟ توی دلم دعا کردم خدایا این جوان را حفظ کن.

همین­طور که می­آمد، رسید روبروی من، سرش را برگرداند، چشم توی چشم شدیم. تا تو نگاه می­کنی، کار من آه کردن است/ ای به فدای چشم تو، این چه نگاه کردن است. به اسم مرا صدا زد. گفت عبدالرحمان اصفهانی، برایم دعا کردی، بارَكَ اللهُ لَكَ فی الاولاد و الارزاق. خدا مال فراوان به تو بدهد. خدا رزق فراوان به تو بدهد. خدا فرزندان فراوان به تو بدهد. برگرد، دیگر نمی­خواهد به متوکل رو بیاندازی. من دعایت کردم. دعای من مستجاب است. گفت و رفت و دل مرا هم با خودش برد.

گفتم که بود این آقا؟ گفتند “هذا علی بن محمد الهادی علیه السلام.” او امام هادی بود. و امروز هرچه که دارم، از برکت دعای امام هادی علیه السلام دارم.

وای بر من که بگویم ای کاش من هم آن زمان بودم. عزیز من، یک نفر مثل علی می­رسد از راه آخر. آنچه خوبان همه دارند، تو یک­جا داری. اگر بسوزی و برای او دعا کنی، ببین چه می­کند. او جوان­مرد است. او آقاست. او زیر دِین کسی نمی­ماند.

طرف، وضعش خوب است، پنجاه نفر دورش هستند. ورشکست می­شود، دو نفر پیش او می­مانند. می­گوید شما رفیق زمان تنهایی و بی­کسی من هستید. امروز، روز بی­کسی و تنهایی امام زمان است. امروز روزی است که اگر یک “یا صاحب الزمان” بگویی، ده بار جواب می­شنوی. چون امروز، روز غربت اوست. امروز، روز تنهایی اوست.

بیا تا جوانم بده رخ نشانم.. امید غریبان تنها کجایی؟ چراغ سر قبر زهرا کجایی؟ کجایی؟ کجایی؟

 

ابی عبدالله سلام الله علیه فرمودند «صَدَقَ لی قَول جدّی رسول الله» جدّم پیغمبر یک جمله گفتند که من فرمایش ایشان را دیدم. پیغمبر فرموده بودند: «أَفْضَلُ الْأَعْمَالِ بَعْدَ الصَّلَاةِ إِدْخَالُ السُّرُورِ فِی قَلْبِ الْمُؤْمِنِ بِمَا لَا إِثْمَ فِیهبالاترین اعمال بعد از نماز این است که تو مومنی را خوشحال کنی و این کار تو گناه هم نباشد.

امام حسین فرمودند من این فرمایش را از جدّم پیغمبر شنیده بودم، تا اینکه یک روزی داشتم رد می­شدم، دیدم یک غلامی دارد غذا می­خورد، یک لقمه در دهان خودش می­گذارد، یک لقمه هم به یک سگ می­دهد. گفتم این غلام غذایی ندارد که نصفش را هم بخواهد به این حیوان بدهد. ایستادم نگاه کردم. غذا تمام شد، رفتم گفتم غلام، غذایت چیزی نبود که تو نصفش را هم به این حیوان بخشیدی. گفت پیغمبر فرمودند اگر مومنی را خوشحال کنی، خدا خوشحالت می­کند. من که پول ندارم، غلام هستم. نمی­توانم مومنی را خوشحال کنم. گفتم بگذار این حیوان را خوشحال کنم، شاید این حیوان دعایم کرد، خدا خوشحال شد. خدا دست مرا گرفت.

امام حسین می­فرمایند به این غلام گفتم مشکل تو چیست؟ گفت من یک صاحب یهودی دارم. خیلی از او در اذیت هستم. امام فرمودند بیا برویم، من خودم سفارش تو را می­کنم.

(یا اباعبدالله، سفارش ما را هم کنید آقا.)

ابی عبدالله راه افتادند، این غلام هم پشت سر آمدند و آمدند تا رسیدند درِ خانه یهودی. غلام پشت در، کنار سیدالشهدا، در زدند. صاحبش پشت در آمد، پرسید کیست در می­زند؟

(یا صاحب الزمان! چو گذر کنی بر این ره/ نظری به زیر پا کن. ما برای مادرهای خودمان انقدر عزاداری نمی­کنیم. هزار سال گذشته ز مردن لیلی/ هنوز مردم صحرانشین عزادارند.)

کیست در می­زند؟ قال انا حسین بن علی بن ابیطالب. حسین پشت درِ خانه­ات آمده است. در را باز کرد، گفت آقا، شما کجا؟ خانه ی ما کجا؟

(کرم نما و فرود آ که خانه، خانه­ی توست.)

فرمودند من آمدم این غلامت را بخرم. صد درهم است؟ من دویست درهم می­خرم.

(بی­قیمتم و جز تو خریدار ندارم/ گیرم بخرندم، به کسی کار ندارم.)

فرمودند آمدم غلامت را دویست درهم بخرم. یهودی گفت آقاجان، فدای قدم­هایتان.

(یهودی بود، اما می­فهمید حسین یعنی چی. امت جدّش به او رحم نکردند.)

گفت آقا، غلام من فدای قدم­هایت. دویست درهم هم برای خودتان، غلام را هم به خودتان بخشیدم.

ابی عبدالله فرمودند من این غلام را آزاد کردم. دویست درهم را هم به او دادم. یک باغ هم به غلام بخشیدم.

زن یهودی آمد، گفت چه خبر است دم در؟ به به! ابی عبدالله، درِ خانه ما چی کار می­کنند؟ از برکت قدمتان می­خواهم مسلمان شوم آقا، مهریه­ام را به شوهرم ببخشم. مرد گفت من هم مسلمان می­شوم. این خانه را به همسرم می­بخشم.

مگر این غلام چی کار کرد؟ یک سگ را خوشحال کرد! حالا خوشحال کردن حیوان این­طور می­شود، یک مومن را خوشحال کنی چه خبر می­شود؟ ولیّ خدا را خوشحال کنی، چه می­شود؟ دیگر برو بالا، بالا، بالا.. حضرت زهرا سلام الله علیها را اگر کسی خوشحال کند، چه اتفاقی می­افتد؟

چی کار باید کنیم؟ اگر برای پسرش حجت بن الحسن دعا کنی، مادرش دعایت می­کند.

به وِلای علی قسم رفقا، این ادعا نیست. من هم بلند نشدم از نجف بیایم اینجا که بخواهم حرف مفت به شما بزنم. به عصمت حضرت زهرا سلام الله علیها، به آیه آیه قرآن، به قطره قطره خون علی اصغر، این راست است، این حق است، تو توی فاز دعا برای حجت بن الحسن سلام الله علیه بیوفت، ببین چقدر جوان­مرد است، چقدر آقاست. ببین جایی توی زندگی­ات گرفتار می­شوی یا نه. ببین چه اثری دارد. ببین دعای امام زمان در زندگی­ات چه می­کند.

آن کنیز یک گل داد دست امام حسن؛ یک گل! از باغ امام حسن، مال خود امام حسن، کنیز مال امام حسن، وقتش در اختیار امام حسن سلام الله علیه؛ فرمودند آزادت کردم بخشیدم­ت! گفت آقا، کاری نکردم. فرمودند «هكَذا أَدَّبَنا الله.» خدا این­طور ما را بار آورده است. باغ هم مال خودت، به تو بخشیدم. کسی برایمان کاری کرد، ما این­طور برایش جبران می­کنیم.

غلام امام حسین علیه السلام داشت غذا می­خورد، گفت «اللهم بارِک لِمولانا الحسین کَما بارکتَ لآبائه الطاهرین.» توی باغ حضرت بود. باغ یک میلیون درهم پولش بود. خیلی پول بود! چشم معاویه دنبال این باغ بود. امام حسین به غلام گفتند ببخشید توی باغت آمدم. گفت آقا، این چه حرفی است؟ فرمودند باغ توست! پرسید چرا آقا؟ فرمودند غذا می­خوردی، برای من دعا کردی.

«بِیُمْنِهِ رُزِقَ الْوَری»

شما مهمان دعوت می­کنی، برایش سفره می­اندازی، هفت رقم. خرده نانی کف سفره می­ریزد، چهار تا مورچه جمع می­شوند، می­خورند. این مورچه نمی­تواند بگوید وای، چه سفره­ای برای من انداختند. بفهمیم یا نفهمیم همه­مان مورچه­های سر سفره­ای هستیم که خدا برای حجت بن الحسن پهن کرده است. «بِیُمْنِهِ رُزِقَ الْوَری.»

هر دم و بازدم ما از برکت اوست. اگر او دعایمان نکرده بود، نصفه شب مگر جای من توی روضه حضرت زهرا بود؟ من الان باید تا خرخره توی لجن گناه غرق می­شدم. او نصفه شب بلند شد، گفت «اللَّهُمَّ إِنَّ شِیعَتَنَا قَد فَعَلُوا ذُنُوباً کثِیرَةً اِتِّکالًا عَلَی حُبِّنَا وَ وَلَایتِنَا…» خدایا، اینها پاره­ی تن من مهدی هستند. اگر گناهی هم کردند، ما را دوست دارند. بیا از ثواب­های اعمال منِ مهدی بردار، به­جایش گناه شیعیانم را پاک کن.

او باعث شد که من الان اینجا باشم. او باعث شد تا می­گویند علی، من پرواز کنم. دعای او بود؛ وگرنه من کجا، اینجا کجا؟

من می­توانم امشب یک مقدار آزاد برایتان روضه بخوانم؟ حضرت معصومه اجازه می­دهید بگویم با پدرتان موسی بن جعفر سلام الله علیه چه کردند؟ می­دانید «ذِي السَّاقِ الْمَرْضُوض» یعنی چی؟ «رَضَّ، یَرُضُّ» یعنی چی؟ «مَطامیر» یعنی چی؟ «بِذُلِّ الاِسْتِخْفَافِ» یعنی چی؟ «يا مَخَلِّصَ الطّفل مِنْ بَيْنِ مَشيمَةٍ وَ رَحِمٍ» یعنی چی؟ جای جنین چطور تنگ است؟

پنج متر بکَن برو توی زمین، سه متر برو سمت راست، دو متر برو سمت چپ؛ به این می­گویند سیاه­چال! حضرت در چنین جایی بودند.

الان سقف بالای سر شماست، فکر کن این سقف پایین­تر بود، یک کم اذیت بودی. حالا اگر انقدر پایین بود که همین­طور که نشستی، باید گردنت را هم پایین می­آوردی. می­دانی چند سال حال بابای حضرت معصومه این­طور بود؟

بنی الزهرا اجازه می­دهند یک بی­ادبی کنم؟ که صبح تا صبح، سِندی بن شاهک می­آمد چی کار می­کرد؟ تا حالا جلویت به مادرت جسارت کردند؟ اول هر ماه می­آمد بگویم چند تا ضربه شلاق می­زد به بابای امام رضا؟

چرا یک­دفعه افتادم به این حرفها؟ چرا اینها را گفتم؟ چون خود موسی بن جعفر فرمودند: «إِنَّ اَللهَ عَزَّ وَ جَلَّ غَضِبَ عَلَى اَلشِّيعَةِ فَخَيَّرَنِي نَفْسِي أَوْ هُمْ فَوَقَيْتُهُمْ وَ اَللهِ بِنَفْسِي.» خدا می­خواست شیعیان را عذاب کند. آنها به وظایف­شان عمل نکردند. فرمود خودت یا شیعیانت؟ گفتم خدایا من! عذاب به شیعیانم نخورد، به من بخورد.

چند سال؟! ای وای از غریبی کز یاد رفته باشد.

روایت، در امالی است. می­گوید دم غروب که می­شد، یک صدایی توی سیاه­چال می­پیچید: «بِأَبِي المُنتَدَحُ‌ البَطنِ، بِأَبِي المَقرونُ الحاجِبَينِ، أحمَشُ‌ السّاقَين…» پدرم فدای ابروی کمانت، پدرم فدای ساق­های کشیده­ات… یک کسی از آن بالا پرسید چه کسی را داری می­گویی پدرم فدایش؟ این آقای غریب، موسی بن جعفر سلام الله علیه فرمودند: «هو الخامسُ مِن وُلدی اِسمهُ مهدی.» نسل پنجمم اسمش مهدی است. گفت «صِف لی المهدی» مهدی را برایم توصیف کن.

طلبه­ها می­دانند، ما در توصیف و تعریف می­گوییم، باید مُعرِف اَجلی از مُعرَف باشد؛ جامع باشد، مانع باشد، تمام صفات مُعرَف را در بر بگیرد. حالا موسی بن جعفر علیه السلام می­خواهند با چهار کلمه امام زمان ما را معرفی کنند.

الان شما چطور امام زمان را معرفی می­کنی؟ می­گویی امام دوازدهم، زنده ولی غایب است. می­دانی موسی بن جعفر چطور توصیف کردند؟ توی دل سیاه­چال، چهار کلمه گفتند، به من گفتند شیخ، دهانت را ببند. توی دکان و فیلم و ادا هستی. گفتند شیعیان، خیلی رفوزه هستید. چهار تا کلمه گفتند، بار شرمندگی را تا قیامت روی دوش ما گذاشتند. چی گفتند؟ فرمودند: “هُوَ الغَریب“. “الوَحید“، او تنهاست. “الطَّرید” او طرد شده است. طرید یعنی آقا، شما بلند شو از اینجا برو بیرون. به این می­گویند «طَرَدوه». طردش کردی. راندی. بیرونش کردی. مگر کجا می­رفتند که طرد شدند؟ توی جمع یهودی­ها می­رفتند طرد شدند؟ توی جمع نصرانی­ها می­رفتند طرد شدند؟ نه! مجالس ما، دور و بری­های ما، دور همی­های ما، زیارت ما، محرم ما، کربلای ما، فاطمیه ما، چقدر مگر بوی امام زمان می­دهد؟ چقدر بوی او را می­دهد؟

اَلْمَوْتُورُ بِاَبیه” چهارمین کلمه این بود. یعنی او منتقم خون­های به ناحق ریخته شده­ی پدرانش است.

یعنی تمام حرف فاطمیه این است که اگر الان رفتی خانه، دیدی همسر شما، مادر شما، خواهر شما، ناموس شما آمده است بیرون، چند تا لات ریختند روی سرش، روز روشن هم نبوده است، ناموس شما باردار هم نبوده است، عزادار هم نبوده است، کسانی هم که زدند چهل نفر نبودند… گریه کنید، مادر ما پا به ماه بود/ گریه کنید، مادر ما بی­پناه بود. کاش روز روشن او را نزده بودند. آقا، بزنند، بکشند، بگویند فقط یک نفر می­تواند انتقام بگیرد. می­گویی زندگی­ام را می­فروشم، انتقامش را می­گیرم.

مگر نگفتند فقط یک نفر می­تواند انتقام این مادر را بگیرد؟ مگر نگفتند؟ من چی کار کردم؟ یا بن الحسن، درد ما را فقط تو می­بینی/ خبر از ما فقط تو می­گیری.

عرض شد موسی بن جعفر علیه السلام فرمودند: «إِنَّ اَللهَ عَزَّ وَ جَلَّ غَضِبَ عَلَى اَلشِّيعَةِ فَخَيَّرَنِي نَفْسِي أَوْ هُمْ فَوَقَيْتُهُمْ وَ اَللهِ بِنَفْسِي» خدا می­خواست شیعیان را عذاب کند، من گفتم خدایا، خودم. این همه مصیبت­های موسی بن جعفر علیه السلام، دقیقاً حرف امروز هم همین است. امام عصر در نامه­ای که برای شیخ مفید نوشتند، این­گونه مرقوم فرمودند: «ما یَحْبِسُنا عَنْهُمْ اِلاّ ما یَتَّصِلُ بِنا مِمّا نَکْرَهُهُ وَ لا نُؤْثِرُهُ مِنْهُمْ.» ای خاک بر سر من که بفرمایند ما را از شیعیان­مان دور نمی­کند، در حبس غیبت نمی­اندازد، مگر گناهانی که از شیعیان می­بینیم و توقع نداریم. ما توقع نداریم از شیعیان! بابا تو که مال ما هستی. تو که هنوز لباس عزای مادرمان تنت است. تو دیگر چرا؟ ما توقع نداریم! این باعث غیبت ما می­شود.

بعد فکر کن پدری داریم مهربان. چقدر مهربان؟ «کَالاُمُّ البَرَّةُ بِالوَلَدِ الصَّغير.» انقدر مهربان که هر نیمه شب دعایم کرده است. بعد منِ بیچاره­ی به دردنخور، یک کاری کردم این پدر در زندان افتاده است. بگویند ای پسری که پدرت به­خاطر تو در زندان افتاده است، تو می­توانی کاری کنی. حالا زندان­شان چطور است؟ وای! فکر کن توی یک جا محبوس­ت کردند، بعد روی صفحه مانیتور دارند نشانت می­دهند با ناموست چی کار می­کنند. با مالت چی کار می­کنند. می­بیند حلال دارد حرام می­شود. امام زمان می­بیند! امام زمان آتش می­گیرد! تو می­گویی میخ، دردش را امام زمان می­چشد. تو می­گویی زجر، صورت امام زمان می­سوزد. تو می­گویی غُل و زنجیر جامعه، سنگینی­اش روی گردن امام زمان است. بعد می­بیند بگویند پسری که پدرت به­خاطر ظلم تو، به­خاطر نفهمی تو افتاد در این زندان، می­توانی کاری کنی پدرت را از این زندان نجات بدهی. بگویم ول کن، حالا یک روزی خودش بیرون می­آید دیگر. می­گویند بابا تو خیلی بی­غیرتی! شما این را به من نمی­گویید؟ بابایت به­خاطر تو توی زندان افتاد، می­توانی یک کاری کنی او را بیرون بیاوری، بگویم ولش کن. همه­تان می­گویید بی­غیرتی!

مگر نگفتند «وَ أكثِروا الدُّعاءَ بِتَعجيلِ الفَرَج؟» مگر نگفتند این دعا اثر دارد؟ مگر نگفتند زیاد دعا کنید، اثر دارد؟ ما راست راستی دعا کردیم یا نکردیم؟ نه اینکه توی مجلس باشم، یک چیزی بگویند، تکرار کنیم، مجلس­مان گرم شود. این هم خوب است. دستتان درد نکند. نوش جانتان. اما اینکه صبح بلند شوم بگویم یا صاحب الزمان، گذشت عمر گران اما به هجران/ خداوندا ندیدم روی جانان. جوونی طی شد و پیری سر اومد/ ولی محبوب من از ره نیامد.

حرف خیلی زیاد است.

می­خواهید نمره بیست از امام رضا بگیرید؟ قصیده دِعبل را خواندید؟ تا زنده هستید یک­بار قصیده دعبل را بخوانید، گریه کنید. چون امام رضا با این شعر گریه کردند. چطور گریه کردند؟ «أَقْرَحَ جُفُونَنَا» گریه کردند. چند بیتش را برایتان بخوانم:

«أَفاطِمُ لَوْ خِلْتِ الْحُسَیْنَ مُجَدَّلا/ وَ قَدْ ماتَ عَطْشاناً بِشَطِّ فُراتِ/ إِذاً لَلَطَمْتِ الْخَدَّ فاطِمُ عِنْدَهُ/ وَ أَجْرَیْتِ دَمْعَ الْعَیْنِ فِی الْوَجَناتِ/ أَفاطِمُ قُوْمی یا ابْنَةَ الْخَیْرِ وَ انْدُبی/ نُجُومَ سَماواتِ بِأَرْضِ فَلاةِ.»

گریه امام رضا را چه کسی می­تواند گریه کند؟ بعد می­گوید رسیدم به: «خُرُوجُ إِمَامٍ لَا مَحَالَةَ خَارِجٌ/ یَقُومُ عَلَى اسْمِ اللَّهِ وَ الْبَرَکَاتِ/ یُمَیِّزُ فِینَا کُلَّ حَقٍّ وَ بَاطِلٍ/ وَ یَجْزِی عَلَى النَّعْمَاءِ وَ النَّقِمَاتِ.‏» دعبل می­گوید دو بیت از امام زمان خواندم، «بَکَى الرِّضَا علیه السلام بُکَاءً شَدِیداً» گریه­ای که امام رضا برای مقتل کربلا کردند که «أَقْرَحَ جُفُونَنَا»، وقتی اسم امام زمان آمد گریه امام رضا بیشتر شد! فرمودند همه شعرت یک طرف، این دو بیتی که از مهدی ما گفتی، «نَطَقَ رُوحُ الْقُدُسِ عَلَى لِسَانِکَ بِهَذَیْنِ الْبَیْتَیْن.» این دو بیت را روح القدس به زبانت انداخت.

شعرا، اگر شعر می­گویید برای امام زمان هم بگویید. مجلس­­گیرها از او دم بزنید. روضه خوان­ها از او خیلی بخوانید. او خیلی غریب است. او خیلی تنهاست.

صَقْر بن اَبی دُلَف به امام جواد گفت آقا، امام آخر ما کیست؟ می­گوید امام جواد هق هق کردند، فرمودند: «یَقُومُ بَعْدَ مَوْتِ ذِکْرِهِ وَ ارْتِدَادِ أَکْثَرِ الْقَائِلِینَ‏ بِإِمَامَتِه.» اسمش را یادشان می­رود مردم زمانش. به او پشت می­کنند مردم زمانش. یعنی من! یعنی ما!

ببین مادرشان چقدر مهربان هستند. دورشان بگردم. روز آخر بود، کار خانه کرد. فکر کن بعد از 95 روز، کسی که «یُغشی عَلَيْها ساعَةً بَعْدَ ساعَةٍ»… خیلی حرف است ها… هی می­گفت بابا بدو، باز مادرم افتاد روی زمین غش کرد. «ساعَةً بَعْدَ ساعَة» یعنی هی می­افتاد، هی بلندش می­کردند. الهی دستت بشکند حرام­زاده. چطور زدی این مادر را که «یُغشی عَلَيْها ساعَةً بَعْدَ ساعَةٍ»؟

حالا شما تصور کن روز آخر بود، کار خانه کرد. گیسوی اطفال خود را شانه کرد. بچه­ها ذوق زده، فضه که اصلا توی آسمان بود از خوشحالی. دارد نان درست می­کند! گیرم که نان بعد خودت هم درست شد/ نان بدون فاطمه که نان نمی­شود. چطور بچه­ها این نان را توی دهانشان بگذارند؟

 

اما حضرت زهرا، این مادر مهربان، یک کار دیگر کردند. فرمودند علی جان، می­شود بروی؟ عجب! غریبی خوب می­دانم، ولی کمتر بیا خانه/ خجالت می­کشم وقتی به پیش­ت بر­نمی­خیزم.

نکند شما هم می­گویی آن کسی که برای سر برگرداندن می­گفت فضه تو بیا سرم را برگرداند، می­توانست بلند شود؟ الهی بشکند دستی که باعث شد در این آخِر/ از این­که مقنعه از چهره بردارم بپرهیزم.

_ حسنم، حسینم، می­شود همراه بابایتان شما هم به مسجد بروید؟

فضه می­گوید داشتم دیوانه می­شدم. مگر می­شود؟ گفت دیشب بابایم فرمودند فردا می­آیی. بچه­هایش را نمی­خواهد ببیند؟

_ زینبم، ام کلثومم می­شود شما هم بروید؟

اسماء می­گوید ما نمی­دانیم این چه حالی بود. فرمودند بسترم را توی اتاق بیاندازید. انداختیم، فرمودند به این سمت بیاندازید. فهمیدیم منظورشان رو به قبله است. می­گوید از پشت در نگاه می­کردم، دیدم دست شکسته را…

می­گویند فلانی تصادف کرد، کجا ضربه خورد؟ مثلا سر، قلب. خب طبیعی است از دنیا برود. اما تا حالا شنیدی بگویند فلانی به بازویش ضربه خورد، از دنیا رفت؟ «كان سبب وفاتها أن قنفذا مولى عمر لكزها بنعل السيف بأمره.» به بازویش خورد! ببین چطور زد حرام­زاده! الهی آقایمان بیاید ما آتش­تان می­زنیم.

می­گوید هی دست شکسته را بالا می­آورد، می­گفت: «الهی اسئلک بِابی و شوقِه اِلیّ و بِعَلیّ بن ابی‌طالب و حُزنِه علَیّ» به غصه­های علی «و بالحسن و بُکائِه علَیّ» خدا به گریه­های حسنم قسم­ت می­دهم، که یا رب نصیب هیچ غریبی دگر مکن/ داغی که گیسوان حسن را سپید کرد. «و بالحسین و کآبَتِه علَیّ» مفردات راغب اصفهانی می­نویسد کآبه یعنی هق هق. خدایا الان حسینم می­آید می­گوید یوماه، جواب نمی­دهم، به هق هق کردن می­افتد.

بروم کربلا برگردم؟ حضرت سکینه می­گوید دیدم بابایم از کنار نهر علقمه آمده است، دارد هق هق می­کند و با سر آستین اشکش را پاک می­کند.

خدایا به هق هق­های حسینم، به ام کلثومم، به زینبم، به آه حسرت­شان…

دم آخر چه دعایی می­خواهد کند این قسم­ها را می­دهد؟ «اَن تَغفرَ لِلعُصاۀ شیعه علی بن ابی طالب!»

مادرش با دل شکسته دم آخر برای ما دعا کرد! ما برای پسرش دعا نکنیم؟

دیگر صدا بلند نشد. صدا قطع شد. صدا زدم یابنۀ رسول الله؟ جواب نشنیدم. آمدم روپوش را کنار زدم، دیدم «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُون.»

چطور از دنیا رفته است؟ بعد از 50 روز هنوز صورتش می­سوخت. دستش را روی صورتش گرفت، از دنیا رفت.

حسنین آمدند، طوری دور بستر مادر می­چرخیدند، گفتم اینها دیگر الان است که قالب تهی کنند. گفتم بروید به بابایتان علی خبر بدهید. حالا تصور کنید مولا توی مسجد نشستند، دیدند دو تا آقازاده گریان، با سر آستین دارند اشک­ها را پاک می­کنند، دویدند… عمر به ابی­بکر گفت علی را ببین.. این سخن ورد زبان­ها افتاد.. تا آمدند مولا بلند شوند.. دیدی آخِر علی از پا افتاد؟

هرطوری بود امیرالمومنین با پای لرزان به خانه آمدند. امام به راحتی تصرف تکوینی نمی­کنند، اما تا آمدند گفتند یا فاطمه، یا فاطمه، جواب نشنیدند، اینجا به امر امامت فرمودند «کَلّمینی یا فاطمه» با من حرف بزن فاطمه! چشم بی­بی باز شد. علی جان بنشین کنارم، برایم سوره یس بخوان. علی، وقتی سوره یس تمام شد، دیگر عمر فاطمه­ات هم تمام شده است. امیرالمومنین شروع کردند به خواندن.. هر آیه که می­گذشت، هر آیه که تمام می­شد، فاطمه داشت تمام می­شد.. «الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلَی أَفْوَاهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنَا أَيْدِيهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُون» (یس/65) روزی که دهان­ها را می­بندند، دست و پاها شهادت می­دهند. یعنی دست عمر شهادت می­دهد من بودم توی صورتش زدم!

یا امیرالمومنین، این قرآن خواندن برای شما بیشتر سخت بود یا آن قرآنی که دیدند از توی تشت طلا «وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا…»؟ (شعراء/227) یک­دفعه دیدند چوبش را بلند کرد. لعنت به خیزران که به واقع تمام کرد/ بی­حرمتی به ساحت شاه شهید را/ می­رفت بانویی که بگیرد به دست خویش/ چوبی که داشت سمت لبی می­دوید را/ آه از دمی که کر شد و نشنید گوش چوب/ آهی که مادر علی اصغر کشید را..دندان شکست و قافله از آن شکسته تر /یارب مبخش روز قیامت یزید را ..

أَلسَّلامُ عَلَى الثَّغْرِ الْمَقْرُوعِ بِالْقَضیب!

کی دیده کنار هم/ جام می و قرآن را؟/ جام می و قرآن و/ چوب و لب عطشان را؟

 

ای حسین

اللهم عجّل لولیّک الفرج

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *