شاه غریب، رهبر بییار و یاورم
از دست من طرید شدی، خاک بر سرم
روزم به شام میرسد و شام من به صبح
اما دریغ نام تو را هم نمیبرم
هستم اسیرِ ظلمت و تاریکیِ گناه
یک دم بتاب بر دل من، ماه انورم
من در برابر تو گنه کردهام، ببخش
آیا شود دمی بنشینی برابرم؟
خاکی شدهست بین بیابان، عبای تو
از بیتفاوتیِ دل خود، مکدّرم
حرف از عبا شد و دل من رفت کربلا
در فکر تکههای تن پاک اکبرم
آمد حسین با کمک زانوان خویش
گفت ای علی! تو اکبرمی یا که اصغرم؟
یابن الحسن یابن الحسن



