تمامِ عمر دویدم پیِ نشانهی تو
بدان امید که روزی رسم به خانهی تو
ز بس شنیدم از آن جلوهی دل آرایت
ز هرچه بود گذشتم، شدم روانهی تو
ز حسرتِ مهِ رویَت، بسوخت بال و پرم
به جای دانه بخوردم غمِ شبانهی تو
کجاست آن که مرا سوی تو روانه کند؟
ببین چقدر گرفته دلم بهانهی تو…
ز بس که ناله کشیدم ز فرطِ بیتابی
فتاد بارِ غمِ من به روی شانهی تو
اگرچه خستهی راهم، ولی یقین دارم
که میرسم به سلامت به پشتوانهی تو
و بعد از آن که نگاهم به چشم تو افتاد
تمام میشود عمرم در آشیانهی تو



