وظایف شیعیان درعصرغیبت جلسه سوم

معرفت الامام
  • معرفت الامام، وظیفه ما در زمان غیبت
  • معرفت الامام، معرفت الله است.
  • اشتیاق پیامبر اکرم و امامان معصوم نسبت به امام عصر علیه السلام و بیان غربت و مظلومیت ایشان
  • فاطمیه ۱۴۴۵ _ قم

وظایف شیعیان در عصر غیبت _  فاطمیه 1445

استاد اوجی شیرازی

جلسه سوم: معرفۀ الامام، وظیفه ما در زمان غیبت/ معرفۀ الامام، معرفۀ الله است/

اشتیاق پیامبر اکرم و امامان معصوم نسبت به امام عصر و بیان غربت و مظلومیت ایشان.  

 

اعوذ بالله من الشیطان اللّعین الرّجیم

اعوذ بولایتک یا مولای یا امیرالمومنین

بسم الله الرحمن الرحیم

صلی الله علیک یا رسول الله و علی اهل بیتک المظلومین المعصومین و لعنۀُ الله علی اعدائهم اجمعین.

اللهم کن لولیک الحجۀ بن الحسن، صلواتک علیه و علی آبائه، فی هذه الساعه و فی کلّ ساعه، ولیاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دلیلاً و عَیناً حتی تُسکنه ارضک طَوعا و تُمتّعه فیها طویلاً.

یا صاحب الزمان!

روزمان شب شده، ای ماه جهان­تاب، بیا/ تشنه­ی ماء معینیم، تویی آب، بیا/ مشت بر سینه زند حیدر کرار ز شوق/ ای تمنای دل کشته­ی محراب، بیا/ سیدی إِلَی مَتَی أَحَارُ فیكَ یَا مَوْلایَ وَ إِلَی مَتَی وَ أَیَّ خِطَابٍ أَصِفُ فیكَ وَ أَیَّ نَجْوَی/ تا که آتش ورق کوثر قرآن را سوخت/ فاطمه خواند تو را با دل بی­تاب، بیا/ ساکت و خلوت و بی شمع و چراغ­ست بقیع/ نور قبر حسن ای حضرت مهتاب، بیا/ شاه لب تشنه تو را خوانده میان گودال/ ای رُباینده­ی غم از دل ارباب، بیا.

یا بن الحسن!

وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُون. (ذاریات/56)

خدا به آبروی امیرالمومنین فرج امام زمان را برساند.

اعمال و رفتار و گفتار و عقاید ما را مورد رضایت ولی­اش قرار بدهد.

نسألک اللهم بروح علی بن ابیطالب علیه السلام الذی لم یُشرِک بالله طَرفۀَ عینٍ اَن تُعجّلَ فرج مولانا صاحب الزمان.

هدیه محضر امیر عالم حضرت امیرالمومنین و سیدۀ نساء العالمین، جهت عرض تسلیت به محضر بقیۀ الله فی الارضین صلوات الله علیهم اجمعین صلواتی تقدیم کنید. اللهم صلّ علی محمد و آل محمد و عجّل فرجهم و اهلک عدوّهم.

یک شخصی به محضر رسول خدا آمد و عرضه داشت: «یا رسول الله، عَلِّمْني مِن غَرائبِ العلوم» از علوم خاص، علوم غریبه­ای که هر کسی نمی­داند، به من یاد بدهید. پیغمبر اکرم فرمودند: «ما صَنَعتَ في رَأسِ العِلمِ حتّى تَسألَ عَن غَرائبِهِ؟» آیا تو شاخه اصلی را یاد گرفتی که شاخ و برگ را یاد بگیری؟ خیابان اصلی را یاد گرفتی که کوچه پس کوچه­ها را یاد بگیری؟ آیا قدم اول را گذاشتی که بخواهی قدم­های دیگر را برداری؟

عرضه داشت: «یا رسول الله، وَ ما رَأسُ العِلم؟» اولین قدم، خیابان اصلی، رأس علم چیست؟ فرمودند: «مَعرِفةُ الله.» اولین قدم این است که انسان خدا را بشناسد.

وجود مبارک سیدالشهدا سلام الله علیه هم در بین اصحاب­شان اینطور فرمودند که: «إنّ الله َ عزّ و جلّ، ما خَلقَ العِبادَ إلاّ لِيَعرِفوهُ.»

سوالی که خیلی می­پرسند: چرا خدا ما را خلق کرد؟ که چه بشود؟

نیافرید ما را، مگر اینکه او را بشناسیم. یعنی ته­اش این است که من خداشناس شوم. حالا خدا را بشناسیم که چه بشود؟ «فإذا عَرفُوهُ عَبَدوهُ.» وقتی خدا را شناختیم، بنده خدا می­شویم. بنده خدا بشوم که چه بشود؟ گر جمله کائنات، کافر گردد/ بر دامن کبریاش ننشیند گرد.

«فإذا عَبَدوهُ اسْتَغنَوا بعِبادتِهِ عن عبادةِ ما سِواهُ.» فرمودند وقتی بنده خدا شدی، دیگر گردن جلوی غیر خدا کج نمی­کنی. می­فهمی که همه کاره­ی عالم، اوست. می­فهمی که همه هیچ هستند و قدرت مطلقه­ی حقیقیه­ی عالم، خداست.

یک عمری زلیخا دنبال یوسف می­گشت. ذلیل شد. نابینا شد. سر زبان­ها افتاد. یک شبی سر کوچه یوسف نشسته بود، یک تلنگری به خودش زد. ای خوش آن جلوه که ناگاه رسد/ ناگهان بر دل آگاه رسد. یک تلنگری به خودش زد، گفت زلیخا، دنبال یوسف می­گردی؟ برو یوسف آفرین را پیدا کن! سرش را بلند کرد، گفت ای یوسف آفرین! تو مرا دریاب! تا این جمله را گفت، به حضرت یوسف وحی شد: تو دنبال زلیخا برو.

_ کجاست؟

_ سر کوچه­ات نشسته است. تو برو منت­ش را بکش.

وقتی که فهمید کارگردان، خداست، خدا یوسف را به او رساند.

بگذار من آب پاکی را روی دست همه­مان بریزم. تا زنده هستیم، هیچ کسی برای ما هیچ کاری نخواهد کرد، و اگر هم کاری کند (که نمی­کند)، نه از این جهت که او خواسته است کاری کند، از این جهت کاری کرده است که از جُنود خداست. خداوند متعال او را فرستاده است که برای ما یک کاری کند. اولاً که مردم هیچ چیزی ندارند که به ما بدهند. اگر داشتند هم نمی­دادند. و در فرضِ دادن، اگر کاری کنند، از این جهت است که خدا آنها را فرستاده است؛ حتی مادر.

حضرت موسی رد می­شدند، دیدند یک مادری بچه­اش را بغل کرده است، دارد ناز او را هم می­کشد و از سربالایی، با چه سختی، بچه را بالا می­برد. گفت عجب محبتی مادر به فرزند دارد! سرش را بلند کرد، گفت خدا، این محبتی که توی دل مادر گذاشتی را یک لحظه از او بگیر، ببینم چه می­شود. خدا محبت را از دل مادر گرفت. همان موقع مادر بچه­اش را روی زمین گذاشت، رفت. حضرت موسی سر بلند کرد، گفت خدایا، محبت مادر را به دلش برگردان. محبت برگشت. مادر دوباره آمد بچه را بغل کرد، برد.

یعنی اگر چیزی هم به ما برسد، خدا نوشته است. وقتی که بنده خدا شدم، دیگر گردن در برابر غیر خدا کج نخواهم کرد. می­فهمم که همه کاره اوست. «بِأَنَّ الْمَخْلُوقَ لَا يَضُرُّ وَ لَا يَنْفَعُ وَ لَا يُعْطِي وَ لَا يَمْنَعُ..» به این حال که رسیدم، می­گویند “توکل”. چطور من خودم را روی این منبر انداخته­ام؟ چون می­دانم پایه­هایش محکم است، مرا گرفته است. «وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللهِ فَهُوَ حَسْبُهُ.» (طلاق/3) کسی که به خدا تکیه کند، خدا می­گوید او را می­گیرم، چطور هم می­گیرم! «إِنَّ اللهَ بَالِغُ أَمْرِهِ» کارش را به سرانجام می­رسانم، «قَدْ جَعَلَ اللهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْراً.» (طلاق/3)

یکی از اصحاب حضرت سیدالشهدا خیلی زرنگ بود. عرضه داشت: «سیدی و مولای، و ما مَعرِفةُ الله؟» خداشناسی چیست؟ همه اینها که فرمودید، بند بر خداشناسی است. حالا خداشناسی چیست؟ من چطور خدا را بشناسم؟ آن خدایی که «لاَ يُحَسُّ وَ لاَ يُجَسُّ وَ لاَ يُمَسُّ وَ لاَ يُدْرَكُ بِالْحَوَاسِّ اَلْخَمْس..» الان من چطور شما را می­شناسم؟ شما را دیده­ام، یا صدایتان را شنیده­ام، یا آثاری دیدم. خدایی که دیدنی نیست، شنیدنی نیست، چشیدنی نیست، بوییدنی نیست، چطور می­شود این خدا را شناخت؟ ابی عبدالله یک جمله فرمودند که می­شود عرض امشب ما.

فرمودند آن خداشناسی که برایش خلق شدیم، آن خداشناسی که اولین قدم، بلکه آخرین قدم هم هست، این است که: «مَعرفةُ أهلِ كلِّ زمانٍ إمامَ زمانِه.» خداشناسی این است که امام زمانت را بشناسی. و هرکه نشناسد امام خویش را / بر که بسپارد زمام خویش را؟

عرض ما در این شب­ها چه بود؟ وظایف شیعیان در عصر غیبت. وظایف تک تک من و شما در عصر غیبت.

چرا فاطمیه داریم این حرف­ها را می­زنیم؟ چون تمام حرف فاطمیه این است که عده­ای ندیدند حقیقت/ ره افسانه زدند. دنبال این نبودند که الان وظیفه­شان چیست. وظیفه شان را نشناختند و منحرف شدند. «اِلی جَهَنَّم وَ بِئْسَ الْمَصِير.» لذا باید دنبال این باشم که امروز من چه وظیفه­ای نسبت به امامم دارم؟ فرمودند: «اِعْرِفْ إِمَامَك.»

مگر نمی­دانید داریم در فتنه­های آخرالزمان زندگی می­کنیم؟ مگر نمی­دانید فتنه جوری است که فرمودند اگر یک نفر با اعتقادات صحیحه از دنیا برود، ملائکه آسمان تعجب می­کنند که یک آدم حسابی مُرد.

تا حالا آتش کف دستت نگه داشتی؟ ذغالِ قرمزِ گداخته­ی داغ؟ می­شود نگه داشت؟ نمی­شود. فرمودند حفظ دین از این هم سخت­تر است.

در روایاتی که برای زمان غیبت آمده است، از همه سخت­تر به نظرم این روایت است که فرمودند مثل سُرمه­ای که از چشم پاک می­شود و طرف نمی­فهمد، پاک شده است. به همین صورت ایمان از دل مردم می­رود. فکر می­کند هنوز دین دارد!

خب چه باید کنیم؟ فرمودند وظیفه این است که: «اِعْرِفْ إِمَامَك.» امام­ت را بشناس. «فَإِنَّكَ إِذَا عَرَفْتَ إِمَامَكَ لَمْ يَضُرَّكَ تَقَدَّمَ هَذَا اَلْأَمْرُ أَوْ تَأَخَّر.» زیرا اگر تو امام زمانت را شناختی، طولانی شدن غیبت، دیگر به تو آسیب نمی­رساند. واکسینه می­شوی. وقتی که امام­شناس شدی، بگو تمام فتنه­ها بیاید.

بعد مرحله اعلایش چه می­شود؟ « کَأَنَّکَ فِي فُسْطَاطِ الْحُجَّة‏.» اگر امام شناس بودی، حتی اگر در زمان غیبتش از دنیا رفتی، گویی در خیمه فرماندهی کنار امام زمان نشسته­ای.

  • حالا امام زمان ما کیست که شناختن او ضمانت دین من است، ضمانت عاقبت به خیری من است؟

آی رفقایی که امشب جمع شدید، اینجا آمدید، می­دانستید هم که ما می­خواهیم از امام زمان صحبت کنیم. مجلس هم دیر است و هم دور است. چرا آمدید؟ به هوای حجت بن الحسن سلام الله علیه. آمدیم بگوییم گذشت عمر گران اما به هجران/ خداوندا ندیدم روی جانان. جوانی طی شد و پیری سر اومد/ ولی محبوب ما از ره نیامد.

امام زمان ما کیست؟ که پیغمبر خدا، شخص اول عالم که خدا عالم را برای این پیغمبر خلق کرده است، روی منبر بودند، نام امام زمان آمد… (دیدی کسی یک محبوبی دارد که وقتی اسم محبوبش می­آید، یک دفعه بغض می­کند؟) نوشتند پیغمبر خدا تا نام امام زمان آمد، «خَنَقَتهُ العَبرَه» بغض راه گلوی پیغمبر اکرم را گرفت. سکوت کردند. آهی کشیدند. سر به آسمان گرفتند، فرمودند «بِاَبی و اُمی» پدرم و مادرم فدای مهدی شود. پیغمبر فرمودند: «هُوَ سَمِيّی» رسول خدا بالیدند به خودشان که مهدی هم نام من است! شبیه من است و شبیه موسی بن عمران است. «عَلَيهِ جَلابيب النُّور» بر قامتش لباس نور و نورانیت پوشانده شده است.

پیغمبر اکرم در آخرین و واپسین لحظات حیات ظاهری­شان، وقتی که حضرت صدیقه، امیرالمومنین، امام مجتبی، سیدالشهدا علیهم صلوات الله جمع شدند، گفتند که بعد از من چه بر سر شما خواهد آمد، حرمت فاطمه را می­شکنند، صورت مبارک حضرت زهرا خیس اشک بود. پیغمبر اکرم هرچه کردند در این لحظه دخترشان را تسلی بدهند، فایده نداشت. فرمودند دخترم «مِنَّا الصِّدِّيقُ وَ مِنَّا الطَّيَّارُ وَ مِنَّا أَسَدُ اللهِ وَ أَسَدُ رَسُولِه» فایده نداشت. تا یک جمله گفتند، وسط هق هق کردن، حضرت زهرا لبخند زدند. فرمودند: «مِنَّا مَهْدِيّ هَذِهِ اَلْأُمَّة.»

خستگان هجر را ایام درمان خواهد آمد/ غم مخور، آخِر طبیب دردمندان خواهد آمد.

یا امام زمان داریم یا نداریم. اگر نداریم که بزنیم به حلقه رندان و هرآنچه بادا باد. اما اگر واقعا امام زمان داریم، ما برای او چی کار کردیم؟

پیغمبر می­فرمایند شب معراج دیدم ملائکه با حالت التماس پیش من آمدند. گفتم چه می­خواهید این­طور ملتمسانه آمدید؟ گفتند دل­مان هوای علی بن ابیطالب کرده است. «بَلّغ سَلامَنا اِلی علیّ بن ابیطالب.» این امیرالمومنین که تمام ملائکه مشتاق دیدار رویش بودند، این امیرالمومنین که پیغمبر دست روی سینه­شان می­کشیدند… حضرت خدیجه می­فرمایند یک روز دیدم پیغمبر دارند روی سینه مبارک دست می­کشند، می­گویند: «اللَّهُمَّ بَرِّدْ كَبِدِي بِعَلیّ بن ابیطالب علیه السلام» خدایا جگرم را با دیدن علی خنک کن. «اللَّهُمَّ فَرِّجْ هَمِّي بِعَلیّ بن ابیطالب علیه السلام» خدایا مشکلم را با دیدن امیرالمومنین حل کن. گفتم چی شده است؟ فرمودند امروز علی را ندیدم.

(دلم از دوری ایوان نجف پیر شده/ یا علی جان مددی کن نجف­م دیر شده/ از همه دور کن و از حرم­ت دور نکن.)

پیامبر فرمودند دل­تنگ علی شده­ام. حضرت خدیجه نیمه شب بلند شدند رفتند دنبال امیرالمومنین. دیدند­ خود مولا دارند می­آیند. تا وارد منزل شدند، پیغمبر سر به سجده گذاشتند: «شُکراً لِلمُجیب! شُکراً لِلمُجیب!» خدایا شکرت، علی را دیدم.

حضرت امیرالمومنین علیه السلام فکر کن توی سینه می­زنند، می­گویند: «شَوقاً إلى‌ رُؤيَتِه.» منِ علی چقدر مشتاق دیدار روی مهدی هستم.

آخرین کلام مولا چی بود؟ ببینید یک موقع به منِ به درد نخور می­گویند یک ساعت دیگر می­میری…

(که قسم به لحظه­ی شیرینِ مَنْ یَمُتْ یَرَنی/ که ایستاده بمیرم به احترام علی.

به به! ما برایش لحظه­شماری می­کنیم. خوش آن مردن که بر بالین خویشت بینم و باشد/ اجل در قبض جان، تن مضطرب، من در تماشایت. یقین دارم که می­آیی و از نزدیک می­بینم تو را آخر/ همان وقتی که می­میرم، عجب می­میرم خوبی.)

به من بگویند یک ساعت دیگر می­میری، من دیگر حرف مفت نمی­زنم. مهمترین حرف­هایم را می­زنم. اما امیرالمومنینی که تمام کلمات­شان دُرّ و گوهر بود، آخرین کلام­شان خیلی مهم است. فرمودند: «سَمیُّ رسول الله، فنفسی فداءُهُ، فَلاتَخذِلوه یا بُنَیّ وَ عَجّلوا.» فرمودند مهدی ما هم­نام پیغمبر است. الهی منِ علی قربانش بروم. فرزندانم، رهایش نکنید. شتاب کنید در راه یاری او. شتاب کنید!

آن روز گفتند که امروز ما بشنویم. آن دم آخر گفتند که امروز ما اینجا جمع شویم بگوییم “وَ عَجّلوا”.

رفقا، به خودمان بیاییم می­بینیم عمر بگذشت به بی­حاصلی و بوالهوسی. افسوس که عمری پی اغیار دویدیم/ از یار نگفتیم و به مقصد نرسیدیم/ سرمایه ز کف رفت، تجارت ننمودیم/ جز حسرت و اندوه، متاعی نخریدیم.

“وَ عَجّلوا” شتاب کنید! چطور شتاب کنیم؟

من هر موقع، هر کجا که بحث شتاب می­شود، «وَ سَارِعُوا إِلَى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ» (آل عمران/133)، «فَاسْتَبِقُوا الْخَيْرَات» (بقره/148) این مثال به ذهنم می­رسد: همان­طور که هَفْهاف بن مُهَنَّد شتاب کرد! الهی دورشان بگردیم. از دنیا هیچ چیز نداشت، ولی همه چیز داشت، علی داشت!

هَفْهاف بن مُهَنَّد درهم و دینار نداشت، ولی غنی بود چون محبت مولا توی دلش بود، فراوان! نصفه شب در خانه­اش را زدند. بلند شد، آمد دم در، دید یک چیزی از بالا توی حیاط انداختند. نگاه کرد، دید نامه است: «بسم الله الرحمن الرحیم. مِن حسین بن علی بن ابیطالب الی هَفْهاف بن مُهَنَّد بصری. یا هفهاف، انا غریبون فی کربلا. إِنْ شِئْتَ نُصرَتَنا…» خودت نگاه کن، می­خواهی کمک ما کنی یا نه. نفرمودند بیا. دستوری نگفتند. اگر تمایل داری، «فَاسْتَعْجِل.» فقط زود باش. همین و تمام شد. نیامد شمشیر بردارد، لباس عوض کند، کاری کند. مرکب هم نداشت. چی کار کرد؟ دوید از بصره به سمت کربلا. 600 کیلومتر، خیلی راه است. ما اگر اربعین را ندیده بودیم، می­گفتیم محال است. ولی ما دیدیم این چیزها را. هی روی زمین می­افتاد، هی بلند می­شد. کشان کشان خودش را به کربلا رساند. وقتی به کربلا رسید، دید خواهرش بر سینه و بر سر زنان آمد بالای گودال که: «یا بن سعد، اَیُقتَلُ اَبُوعبدالله اَما فیکُمْ مُسْلِمْ…» دارند می­کشندش… عمر سعد رو برگرداند… هَفْهاف تا رسید، یک شمشیر شکسته برداشت، عین پروانه می­چرخید، می­گفت مگر من مرده­ام که دختر مولایم بگوید یا بن سعد؟ «یا ایُّها الجُندُ المُجَنّد، أنَا الهَفهافُ بنُ المُهَنّد.»

 

“وَ عَجّلوا” شتاب کنیم رفقا؛ چون امروز غریب است. امروز روز غربت اوست. امروز روزی است که یک قدم سمتش برداری، هزار قدم سمت تو برمی­دارد. نگو بد هستم، نگو گنهکار هستم، او بابای ماست. او آقای ماست. من اگر که خوار و پستم/ سگ درگه تو هستم، آقا. من که دستم بالاست.

یکی از آقایان اهل منبر می­گفت تبریز مجلس داشتم، از منبر که می­آمدم پایین تا منزل فاصله­ای نبود که بروم. برف هم آمده بود. شب اول دیدم یک بچه­ای درِ خانه­ای را می­زند، می­گوید بابا در را باز کن، من غلط کردم. جلو رفتم، در زدم، گفتم آقا سلام علیکم، من فلانی هستم. اگر می­شود در را باز کنید، این بچه را راه بدهید. این بچه توی این سرما یخ می­زند. او هم ادب داشت، احترام کرد، بچه را راه داد. فرداشب باز داشتم می­آمدم، دیدم باز آن بچه بیرون است، دارد در می­زند، می­گوید غلط کردم. گفتم نمی­شود که هرشب ما برویم ضمانت کنیم، این بچه باز اشتباهش را تکرار کند. گفتم بایستم، ببینم چه می­شود. به هر حال پدرش است. نگاه کردم، دیدم بچه هی در زد، در زد. او هم در را باز نکرد. بچه پشت در خوابش برد. همان بابایی که او را بیرون کرده بود، در را باز کرد، بچه­اش را بغل کرد، بوسید، برد داخل. گفتم یا صاحب الزمان، من هرچه که باشم، مال خودت هستم. فقط از کوچه­ای گذر که من افتاده­ام به خاک.

هرچه که باشیم، مال امام زمان هستیم. کسی می­تواند منکر شود که ما مادرش فاطمه را دوست داریم؟ کسی می­تواند منکر شود ما از عمر بدمان می­آید؟ «فَلاتَخذِلوه یا بُنَیّ وَ عَجّلوا.» شتاب کنید در راه یاری او.

شاید بشود ده شب روی روایت اَصبغ بن نُباته حرف زد. یعنی ده شب باید از مظلومیت امیرالمومنین صحبت کنیم. چه مظلومیتی؟ مظلومیت امیرالمومنین طوری بود که دم آخر دیدند سیدۀ نساء العالمین گریه­ی هق هق می­کنند.

_ فاطمه جان، تو که گفتی پدرم گفته است امشب، شب آخر است و فردا به او ملحق می­شوی. چرا گریه می­کنی؟ فرمودند: «اَبکی لِغُربَتِکَ یا علی بَعدی.» برای غربت تو دارم گریه می­کنم.

آن امیرالمومنینی که سیدۀ نساء العالمین این­طور برای غربت­شان گریه می­کردند. چقدر از غربت­شان بگوییم؟ الهی، الان برای ما نجف بنویسند، برویم زیر ایوانش زیارت پنجم بخوانیم: «ألسَّلامُ عَلَیکَ یَا وَليَّ الله، أَنتَ أَوَّلُ مَظـلُومٍ وَ أَوَّلُ مَن غُصـِبَ حَقَّهُ.»

در کتاب “تَقریبُ المَعارف” ابو الصلاح حلبی می­نویسد اَصبغ بن نُباته می­گوید دیدم سال آخر حیات مولا، یعنی همان ماه رمضانی که آن خبیث ازل و ابد آن جسارت را کرد، امیرالمومنین یک گوشه، تنها، روی خاک نشستند، هیچ­کس هم دورشان نیست. همین­طور دارند دست نازنین­شان را روی زمین می­زنند، توی فکر عمیقی فرو رفتند. فهمیدم دارند غصه می­خورند. شاید دارند کوچه را می­بینند، پشت در را می­بینند، غصه­ها، زجرها… رفتم گفتم آقا دورتان بگردم. انقدر غصه نخورید. فرمودند اَصبغ، من که کارم تمام شد، رفتنی هستم. اما یادم افتاد به غربتی که مهدی ما دارد. برای او می­سوزم.

می­دانی 1180 سال یعنی چی؟ می­دانی 1180 سال تنهایی یعنی چی؟ خیلی حرف است! به کسانی که هرچه که دارند، از توست، به کسانی که دم و بازدم­شان از برکت توست، به کسانی که نان­خور تو هستند، به کسانی که همه چیز به آنها دادی، بگویی برایم دعا کنید، دعایت هم نکنند! خیلی درد دارد! ما هرچه داریم، از برکت امام زمان است. همین که آنها را دوست داریم. همین که می­گویند علی، رشد می­کنیم. همین که در اکسیژن ولایت­شان داریم نفس می­کشیم. بعد به ما بگوید برای من دعا کنید، زیاد هم برایم دعا کنید.

در دعای عصر غیبت یک عبارتی است که اصلا خجالت آور است برای ما: «لاَ تُنْسِنَا ذِكْرَهُ» خدایا ما اسم امام زمان­مان را یادمان نرود! یعنی چی؟

امام باقر علیه السلام یک تعبیری دارند که این تعبیر خجالت آور است برای من. می­فرمایند: «أَخمَلنا ذِکراً.» یعنی چی؟ یعنی فراموش شده­ترین ما مهدی است.

دلبر دلربای ما مهدی است/ سرور باصفای ما مهدی است/ آن ندایی که حل مشکل­هاست/ در زمانه، ندای یا مهدی است/ آن امامی که مادرش بزدند/ بین بازار و کوچه­ها، مهدی است/ آن امامی که جدّ او کُشتند/ در بیابان کربلا، مهدی است.

خدایا راست بگوییم این حرف­ها را. خدایا واقعا دل­مان برایش بسوزد.

امام مجتبای غریب علیه السلام.. غربت­شان یعنی چی؟ من هیچ موقع یادم نیست حتی یک­بار اسم برده باشم که بگویم چه کسانی آن جسارت­ها را به امام حسن سلام الله علیه کردند. کسانی که توی تاریخ معروف هستند، دور و بری­های نزدیک امام حسن علیه السلام، فکر کن کسی بیاید به امامش بگوید کاش مُرده بودی این کار را نمی­کردی.

(تا قیامت شما برای ما معزالمومنین هستی امام حسن! غلط کرد آن کسی که این حرف را زد.)

ببین چقدر مساله مهم است که گل پسر حضرت زهرا، امام مجتبی فرمودند بگویید به تمام اهل منبر، (یعنی من، یعنی ما) نه عین نماز میت واجب کفایی باشد، عین نماز یومیه واجب عینی است و از گردن کسی ساقط نمی­شود که هر کس اینجا نشست، از مهدی ما دم بزند. در مکیال المکارم آمده است.

رفقا، غریب است! چطور باید بگوییم غریب است؟ سرمان گرم چیست؟ مگر دین غیر از امام است؟ مگر کسانی که «اِرْتَدَّ النَّاسُ بَعْدَ النَّبِی إِلَّا ثَلَاثَة» آنهایی که بعد از پیغمبر مرتد شدند، یعنی خدا را کنار گذاشتند؟ ظاهرا که خداپرست بودند. نماز نمی­خواندند؟ مسجدها که پر بود. جهاد نمی­رفتند؟ جهاد اضافی هم که رفتند. کل دنیا را داشتند می­گرفتند. پس چی کار نمی­کردند؟ دور علی نمی­گشتند! چون دور علی نمی­گشتند، مرتد شدند. ما هم اگر دور حجت بن الحسن نگردیم، همین می­شویم. هرچه که می­خواهد ادعایمان گوش فلک را کر کرده باشد. جناب خطیب توانای ایران و توران چقدر از مهدی گفت؟ چقدر از او دم زد؟ چقدر برای او سوخت؟ همه پاساژ باز کردیم. اگر این­طور نبودیم که نمی­گفتند “هو الوحید” تنهاست.

امام حسین فرمودند “هو الوحید”. امام موسی بن جعفر فرمودند “هو الوحید”. امیرالمومنین فرمودند “هو الوحید”.

این که می­گویم را می­خواهم تصور کنید که به جان­تان بنشیند. شب عاشورا بود. امام سجاد می­فرمایند توی تب داشتم می­سوختم. راوی ماجرا امام سجاد علیه السلام هستند. آخر زینب کبری یک غم و دو غم نداشته است. دل اگر هست دل زینب کبری باشد/ آفرین باد بر این همت مردانه او. فرمودند عمه جانم زینب از من پرستاری می­کردند. می­رفتند، می­آمدند. خیمه آن طرف، علی اصغر گریه می­کرد، آرام­ش می­کردند. آن طرف صدای العطش بلند می­شد، می­رفتند بچه­ها را آرام کنند. می­آمدند، نوبت من بود. جبلُ الصّبر، عمه جانم داشتند از من پرستاری می­کردند، یک­دفعه از خیمه کنار که خیمه ابی عبدالله بود، صدای امام حسین آمد. داشتند زیر لب یک چیزی برای خودشان زمزمه می­کردند، می­گفتند: «یا دَهرُ اُفٍّ لَکَ مِن خَلیلِ/ کَم لَکَ بِالاِشراقِ وَ الاَصیلِ/ مِن طالب اَو صاحِب قَتیل/ وَ الدَّهرُ لا یَقنَعُ بِالبَدیلِ.» عمه جانم صدا را شنید. بند دل­شان پاره شد. چون این ابیات را کسی می­خواند که یقین دارد دیگر کار تمام است و از دنیا خواهد رفت. یک­دفعه عمه جانم بلند شدند «قامَت بِطولِها» رفتند توی خیمه­ی برادر: داداش، الهی خواهر دورت بگردد. خودت بداء را یادمان دادی، خودت یادمان دادی «يَمْحُو اللهُ مَا يَشَاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتَاب» (رعد/39) یعنی چی؟ یعنی اینکه زینب کبری تا لحظه آخر هنوز امید داشته است با خولی هم­سفر نشود. شاید فردا سایه­ات بالای سرم ماند. شاید من با حرمله و شمر و سنان هم­سفر نشدم.

ابی عبدالله نه به صراحت، بلکه با کنایه، یک چیزی گفتند که یعنی کار تمام است: «لَوْ تُرِکَ الْقِطَا لَنَام.» یعنی اگر پرنده را رهایش کنند، می­خوابد. کنایه­وار فرمودند که خواهرم زینب اینها فردا مرا می­کشند. تو حسینت را کشته خواهی دید. زینب کبری تا این جمله را شنیدند، «لَطَمَت‌ علی وجهِها و صدرِها.» انقدر زینب کبری خودش را زد، انقدر توی صورتش زد، انقدر توی سینه زد، یک­دفعه دیدند زینب کبری از پشت افتاد. آخر آب هم نبود که آب به صورتش بپاشند. به خیمه قحط آب است/ علی اصغر در آغوش رباب است/ عطش بالا گرفته/ دل زهرا گرفته.

شاید یک قطره اشک ابی عبدالله روی صورت خواهرشان چکیده بود که تا زینب کبری چشم باز کردند، امام حسین توی آن حال یک چیزی گفتند، خواهر لبخند زدند. زینب کبری، شب عاشورا، توی آن حال، با این جمله امام حسین لبخند زدند. چه جمله­ای؟ همان جمله­ای که حضرت زهرا دم شهادت پیغمبر با آن لبخند زدند: «مِنّا مَهدِیُّ هذِهِ الاُمَّة.»

همه جا اسمش بوده است، جز در مجالس ما. همه جا اسمش بوده است، جز در خانه­های ما، در کار ما، در کاسبی ما، در زندگی ما. ولی فیلم ما از همه بیشتر است. ادای ما از همه بیشتر است.

پدرهایی که دختر دارند می­دانند، مثلا یک مشکلی هست، دست­تان زخم شده است، یک کاری می­کنید، دختر نبیند. چون دختر خیلی غصه می­خورد. بعد شما فکر کن ابی عبدالله که کوه احساسِ عالم است، با آن پیکر تکه تکه، آن پیکری که فرمودند اندازه نگین انگشتر جای سالم در آن نبود، عصر عاشورا آمدند سمت خیمه. خیلی حرف است، یعنی یک بابای معمولی این کار را نمی­کند که من با این حال بیایم خیمه، جگر بچه­هایم آتش می­گیرد. آن هم رقیه که مادر هم نداشت. ولی ابی عبدالله آمدند. امام سجاد فرمودند پرده خیمه کنار رفت، دیدم خون دارد قل می­زند، از پیکر پدرم میجوشد. گفتم وای بابا! فرمودند سجادم، آمدم یک جمله بگویم، بروم. (یعنی این جمله انقدر مهم است که دل زینب کبری با آن لرزیده است. اشک رقیه با آن جاری شده است. ام کلثوم، سکینه، حضرت رباب آتش گرفتند، که این جمله گفته شود. چه جمله­ای؟)

پسرم، سجادم، به شیعیانم بگو «وَاللهِ، لاَ يَسْكُنُ دَمي حَتَّى يَبْعَثَ اللهُ الْمَهْديَّ.» این خونم را می­بینی دارد قل می­زند، به خدا همیشه جاری است، تا خدا مهدی ما را بفرستد.

اگر شما توی کربلا بودی، می­دیدی مثلا پیشانی ابی عبدالله شکسته است، می­توانستی پانسمان کنی، نمی­کردی؟ اگر می­دیدی یک جراحتی روی بازوی مبارک است، می­توانستی آن را مداوا کنی، نمی­کردی؟ فرمودند هنوز این خون جاری است. می­خواهی مداوا کنی، بگو «عجّل لولیّک الفرج.» این لفظ نیست. این اثر می­گذارد.

  • آی مردم، این دعا اثر می­گذارد. به عصمت حضرت زهرا اثر می­گذارد. به غربت امیرالمومنین اثر می­گذارد. به بال بال زدن علی اصغر، این دعا اثر می­گذارد. این دعا اثر دارد.

می­گویند ناصرالدین شاه که کربلا رفت، سید رحیم، قمی بود، روضه­خوان زرنگی هم بود. شب اول رفت یک روضه خواند که یا اباعبدالله، گفتی هَل مِن ناصر، ناصر نبود. الان آمده است، دیر آمده است. ناصرالدین شاه غش کرد. فردایش گفتند باز سید رحیم بیاید روضه بخواند. یک جمله گفت. نوشتند تا سید رحیم این جمله را گفت، ناصرالدین شاه توی صورتش زد، غش کرد. به هوش آوردند، غش کرد. تا شب حالش بد بود. چه جمله­ای گفت؟ گفت بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد…

شب که شد، فرهاد میرزا گفت چه­ات بود امروز؟ حالا همه جا پخش می­شود شاه ما غشی است، هی غش می­کند. گفت دهانت را ببند. من شاه هستم، می­فهمم شاه جلوی رعیت با صورت به زمین بخورد، یعنی چی.

عصر عاشورا ملائکه ضجه زدند، گفتند خدا، یک حسین داری روی زمین، این­طور بیفتد روی زمین، این­طور او را بزنند، این­طور او را بکشند؟ ندا آمد ملائکه «اُنظُروا اِلی یَمینِ العَرش» سمت راست عرش را نگاه کنید. دیدند کسی ایستاده است، اسمش مهدی است. فرمود «بِهَذَا أَنْتَقِمُ لِهَذَا.» او منتقم حسین است. حالا بروید بنشینید برای ظهور مهدی دعا کنید.

بعد یک محرم و صفر از من بگذرد، نانش را بخورم، تا آرنج دستم توی کیسه­شان باشد، کربلا بروم، یادم نیوفتد برایش دعا کنم؟ اگر هم اسمی می­آورم، یا توی مجلسی است، یا لقلقه زبانی است، یا ادایی، یا در و دکانی. نه اینکه بسوزم، اینکه آتش بگیرم، اینکه همه مصیبت­ها توی ذهنم بیاید، مضطرانه بگویم خدایا دیگر برسانش!

چه کسی را خیلی دوست داری؟ الان زنگ بزنند بگویند تصادف کرده است، توی کماست، می­خواهد بمیرد. چطور امشب دامن خدا را می­گیری؟ یک­بار شده است این­طوری برای امام زمان دعا کنی؟ رفقا، بیایید با هم بنشینیم، یک فکری کنیم. این حرفها را خطابی نمی­زنم. همه کارمان خراب است. اگر نبود که نمی­گفتند “هو الوحید”. آخرش هم خودش مضطر می­شود می­گوید: «أَمَّنْ یجِیبُ الْمُضْطَرَّ..» ولی شرمندگی و روسیاهی­اش می­ماند برای ما.

امام سجاد علیه السلام، کسی که کربلا دیده است، سی سال گریه کردن خیلی است! می­گوید گفتم آقا، الان که نه گوسفند سر می­برند، نه چیزی، چی شده است دارید یک­دفعه گریه می­کنید؟ فرمودند بچه­ها را می­بینی دارند بازی می­کنند، دنبال هم می­کنند؟ یادم افتاد به عصر عاشورا که عمه­ها، دخترها فرار می­کردند.

امام سجاد علیه السلام خیلی درد کشیدند. شیخ شوشتری می­گوید ابی عبدالله سلام الله علیه، روی نیزه، توی شام، چشم­شان را باز کردند، چرخاندند، تا رسیدند روبروی اسرای آل الله، چشم­شان را بستند. حالا ببین امام سجاد توی همه مسیر، دست بسته­ی عمه را دیده است، همه این چیزها را دیده است.. دیگر نمی­خواهم بگویم.. «مَغْلُولَةُ الأَيْدِي إِلَى الاَعْنَاقِ، تسبی علی عَجفٍ مِن النّياق» دست ما را به طنابی بستند/ دل زهرا به جفا بشکستند. همه را از نزدیک دیده است، بعد ابوخالد کابلی می­گوید آمدم محضر حضرت، گفتم آقاجان، بعد از شما امام کیست؟ فرمودند پسرم، امام باقر. پرسیدم بعدشان؟ تا امام عسکری را فرمودند. گفتم آقا، بعد از امام عسکری، امام کیست؟ دیدم امام سجاد گریه کردند، به هق هق کردن افتادند. گفتم چی شد؟ فرمودند: «جَدَّدْتَ اَحْزانی» اسم مهدی آمد، همه مصیبت­ها تکرار شد. ببین چه مظلومیتی که امام سجاد می­فرمایند با اسم مهدی، مصیبت کربلا برایم تکرار شد.

چه مظلومیتی که امام باقر می­فرمود کاش منِ امام باقر، زمانِ مهدی بودم، من قربانش می­رفتم. «لَوْ أَدْرَكْتُهُ لاَسْتَبْقَيْتُ نَفْسِي لَه.»

یعنی امام باقر دیدند از من بخاری بلند نمی­شود، یک صفر دیگر به حسابم اضافه شود، تمام است. پنج سانت شاسی ماشینم بالاتر بیاید، یک طبقه دیگر به خانه­ام اضافه شود، دیگر تمام است.

اما او چطور؟ توی بیابان­ها. او چطور؟ کنار هیزم­ها نشسته است، می­گوید یوماه، یوماه، یوماه. او چطور؟ صبح تا چشمش را باز می­کند، می­بیند «وَ نَبَتَ مِسْمارُ الْبابِ فی صَدْرِها.» حال او این است! حال من هم این است. توی ادا درآوردن با هم کورس می­گذاریم.

امام صادق علیه السلام حال­شان چطور بود؟ چند بار این روایت را شنیدید، دیدید، خواندید، اما انگار این روایت اصلا کهنه نمی­شود. شاید بدون مبالغه بگویم من 500 بار این روایت را خوانده­ام، هر بار انگار اولین بار است دارم آن را می­بینم.

می­گوید پنج، شش نفر شدیم، آمدیم خدمت امام صادق علیه السلام. ببین، حال یک روز معمولی امام صادق چطور بود. نه عاشورا بوده است، نه چیزی. یک روز معمولی، آمدیم خدمت امام صادق علیه السلام، یک گریه­ای می­کردند.. دیدید بعضی وقت­ها توی روضه­ها یک کسی یک جوری گریه می­کند، جیغ می­زند، ضجه می­زند که همه تعجب می­کنند؟ می­گوید دیدیم امام صادق علیه السلام طوری دارند گریه، ضجه، بی­تابی می­کنند، به خودشان می­پیچند که «فَاسطارَت عُقولُنا» ما داشتیم دیوانه می­شدیم از گریه امام صادق علیه السلام. دیدیم مِسح (لباس عزادار) پوشیدند، چطور دارند گریه می­کنند؟ «وَ هُوَ یَبکی بُکاءَ الوالِهِ الثَّکلی، ذاتَ الکبِدِ الحَرّی» مثل آن مادری که نه فقط جوان از دست داده است، بلکه حیران هم هست. جگرش هم آتش گرفته است.

تا حالا دیدی مادری را که جوان از دست داده باشد؟ یک روضه بخوانم، برگردم، ادامه روایت..

یک کتابی هست به نام “ریاض الشهاده” که مرحوم مامقانی می­گوید بهترین کتاب مقتل است. توی این کتاب دیدم. می­خواهم حال مادری را بگویم که جوان از دست داده است. تا پیکر قاسم بن الحسن را آوردند، دیدند مادر قاسم دست عروسش را گرفت. رسم است حنا کف دست عروس بزنند. حنا نبود. دستش را می­زد توی خون گلوی قاسم، کف دست عروسش می­گذاشت. این حال مادری است که جوان از دست داده است.

حال امام صادق علیه السلام این­طور شده است.

شما چقدر اشک ریختی، گریه کردی؟ تا حالا شده از محاسنت اشک بچکد، روی زمین بریزد؟

می­گوید دیدیم امام صادق با چنین حالی دارند گریه می­کنند و به خودشان می­پیچند، می­گویند: «سیّدی! سیّدی! سیّدی! غَیبَتُک نَفَت رُقادی، وَ ضَیّقَت عَلَیّ مِهادی. سَیّدی! غَیبَتُک أوصَلَت مُصابی بِفَجایعِ الأَبَدِ، و فَقدُ الواحِدِ بَعدَ الواحِد.» آقای من، غیبتت خواب را از چشم من ربوده است.

هنوز امام عصر ظاهرا به دنیا نیامدند. غیبت ظاهرا شروع نشده است. اما منِ امام صادق، شب نمی­توانم بخوابم. یادم به زمان غیبتت می­افتد، خواب از چشمم می­رود. غیبتت زندگی را برایم سخت کرده است. «وَ ابتَزَّت مِنّی راحَةَ فُؤادی.» دیگر دلم آرام نیست، وقتی غیبت تو در ذهنم می­آید.

ما خیلی آرام هستیم. ما عین خیال­مان نیست. خوش هستیم. او غریب است. بعد وای به حال آن موقعی که بفهمیم به­خاطر ما هم غریب است. که فرمودند: «ما یَحْبِسُنا عَنْهُمْ إِلاّ ما یَتَّصِلُ بِنا مِمّا نَکرَهُهُ وَ لا نُؤْثِرُهُ مِنْهُمْ.» گناهان شما را دیدیم، در پس پرده غیبت رفتیم.

ما هم راست راست گناه می­کنیم، عین خیال­مان نیست.

پرسیدیم آقا، ماجرا چیست؟ فرمودند به صحیفه جَفر نگاه کردم، احوال مهدی­مان را دیدم. دیدم دوره غیبتش چه بر سرش می­آید.

الان شما می­دانید کدام گوشه عالم، کدام شیعه چه بر سرش دارد می­آید؟ امام، حجت الله است. همه چیز را می­بیند. حلال و حرام شدن­ها را دارند می­بینند و می­سوزند.

آقا ما بد هستیم، شما خوب هستید. آقا شما مثل من نیستید. شما پسر آن حضرت زهرایی هستید که دم آخر برای ما گریه کرد. شما پسر آن ابی عبدالله­ی هستید که شمر می­گوید دیدم لب­های خشکش دارد تکان می­خورد، رفتم پایین، دیدم ابی عبدالله دارند می­گویند الهی شیعتی.. الهی شیعتی..

بیا تا جوانم بده رخ نشانم.. امید غریبان تنها کجایی؟/ چراغ سر قبر زهرا کجایی؟ کجایی؟ کجایی؟..

چه روضه­ای برایتان بخوانم.. از صبح تا حالا فکرم همه­جا می­رفت جز اینجا..

بیچاره دستی که گدای مجتبی نیست/ یا آن سری که خاک پای مجتبی نیست/ بر گریه­ی زهرا قسم، مدیون زهراست/ چشمی که گریان عزای مجتبی نیست/ طوری تمام هستی­اش وقف حسین شد/ انگار قاسم هم برای مجتبی نیست/ در کربلا هر قدر با دقت بگردی/ چیزی به جز مهر و صفای مجتبی نیست.

چون اسم قاسمش آمد.. دیگر این روضه، روضه­ی اشاره­ای و رد شدنی است:

یک سفره­ی احسان او کرب و بلا بود/ احسنت­گو بر لطف و احسانش خدا بود. (سفره را پهن می­کنند دیگر. یک سفره پهن کرد توی کربلا که موقع برگشت، پایش روی زمین کشیده می­شد..)

آیا شده بال و پرت افتاده باشد؟/ در گوشه­ای از بسترت افتاده باشد؟/ آیا شده مرد جمل باشی و اما/ مانند برگی پیکرت افتاده باشد؟/ من شک ندارم که عروس فاطمه نیست/ وقتی به جانت همسرت افتاده باشد..

(عروس فاطمه یعنی رباب.. می­گفتند بیا زیر سایه بنشین، می­گفت زیر آفتاب او را کشتند.. گفتند این آبی که می­خوری گرم است، آب گوارا بخور.. گفت همین را هم حسین نخورد..)

اسم روضه امام حسن می­آید، شما دنبال چی می­گردید؟ من دل باز کردنش را ندارم. یک جمله می­گویم، رد می­شوم..

آیا شده در سن و سال کودکی­ات/ جایی ببینی مادرت افتاده باشد.. (سن و سال کودکی یعنی هشت سال­شان بود..) زینب بیاور آخِرین رخت کفن را/ تا که کفن پوشم تن سبز حسن را..

ابی عبدالله خیلی بی­تابی و گریه می­کردند برای امام حسن علیه السلام. گریه­ی عجیب، مثل همان گریه­ای که بالای سر اباالفضل کردند. امام حسن را خیلی دوست داشتند. حالا این که دارم می­گویم برای دنیاست، نه آن دو امامی که حجت الله هستند. حساب دنیایی­اش را هم بگیری، دو برادری که اختلاف سنی زیادی با هم ندارند، خیلی به هم وابسته هستند. این دو برادر چشم باز کردند، کنار هم بودند. مباهله شد، کنار هم بودند. غدیر، کنار هم بودند. حدیث کسا، کنار هم بودند. خانه داشت آتش می­گرفت، کنار هم بودند. انگار فقط یک جا امام حسن بودند، امام حسین نبودند. کجا؟ در آن گذرِ تنگ، ندانم که چه­ها شد/ ثانی سگ هاری است…

بس که بد خورد به دیوار سرش، گفتم رفت/ بهتر آن است از این واقعه من دم نزنم.

امام حسن گفتند برادرم، حسینم، چرا انقدر بی­تابی؟ گفت منم غارت­زده که دارم یک برادر مثل حسن را از دست می­دهم. گفت این­طور نگو حسینم. الان من دارم می­روم، جگرم پاره است، قبول؛ ولی دلم آرام است که سایه­ات روی سر زن و بچه­ام هست. دست بچه­هایم را توی دستت گذاشتم. دلم آرام است کسی نگاه چپ به آنها نمی­کند. اما حسینم، وقتی که تو داری می­روی…

سپردی­ام به که رفتی؟ به دلقکان و کنیزان/ به شمر و اَخنس و خولی، به حرمله، به سنان..

محرم زینب، رسیده وقت سواری/ بر شتر من، نه محملی، نه عِماری/ یا تو ز جا خیز، یا که اکبر و عباس/ یا به عدویت بگو رود به کناری..

یا رحمۀ الله الواسعه و یا باب نجاۀ الامه.. حبیبی یا حسین!

حالا از جگرت برایش دعا کن: اللهم عجّل لولیّک الفرج

هرچی روضه شنیدی را توی ذهنت بیاور.. بیابان.. خرابه .. پشت در.. کوچه.. دل­تنگی رباب.. علقمه.. گودال.. فرق مُنشق.. دست بریده.. تیر سه شعبه.. زنجیر روی گردن.. همه را توی ذهنت بیاور..

اللهم عجّل لولیّک الفرج

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *