وظایف شیعیان درعصرغیبت جلسه پنجم

شناخت امیرالمومنین سلام‌الله‌علیه
امام صادق علیه السلام: …كَيْفَ يَعْرِفُ اَلْآخِرَ وَ هُوَ يَجْهَلُ اَلْأَوَّلَ؟ (الکافي ج ۱، ص ۱۸۰)
  • شناخت امیرالمومنین سلام‌الله‌علیه، وظیفه ما در زمان غیبت
  • فضائل امیرالمومنین علیه‌السلام
  • فاطمیه ۱۴۴۵ _ قم

وظایف شیعیان در عصر غیبت

استاد اوجی شیرازی

فاطمیه 1445

جلسه پنجم: شناختن امیرالمومنین، وظیفه ما در زمان غیبت

                بیان فضائل امیرالمومنین سلام الله علیه

 

 

اعوذ بالله من الشیطان اللّعین الرّجیم

اعوذ بولایتک یا مولای یا امیرالمومنین

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله الّذی نَوّرَ قلوبَنا بشعاع انوار المحبّۀ العلویه و جعلنا من المتمسّکین بالولایۀ المرتضویه الّذی فرضَ اللهُ مَودّتَهُ علی العربیۀ و العجمیۀ ثم الصلاۀ و السّلام علی مُبلّغ الرّسالات الالهیّه سیدنا و نبینا ابی القاسم المصطفی محمد صلی الله علیه و آله القُرَشیّه سیّما اوّلهم مولانا امیرالمومنین و آخرهم بقیۀ الله فی الارضین و لعنۀ الله علی اعدائهم اجمعین.

اللهم کن لولیک الحجۀ بن الحسن، صلواتک علیه و علی آبائه، فی هذه الساعه و فی کلّ ساعه، ولیاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دلیلاً و عَیناً حتی تُسکنه ارضک طَوعا و تُمتّعه فیها طویلاً.

یا صاحب الزمان!

حجت حق، ولیّ عصر و زمان/ با تو مستغنی­ام ز کون و مکان/ تا تو هستی انیسِ روز و شبم/ چه نیازی به صحبت دگران/ جان به قربان خال هاشمی­ات/ رخ تو ماه و ابروی تو کمان/ درد من را فقط تو میدانی/ که همه دردم و تویی درمان/ هرچه که دارم از طفیل شماست/ به نجف دادی­ام شما اسکان/ در غریبی تو همین کافی ست/ چو منی رفته روی منبرتان/ به علی و به فاطمه سوگند/ دوستت دارم ای امام زمان.

یا بن الحسن!

أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللهِ وَ مَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَ لَا يَكُونُوا كَالَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِنْ قَبْلُ فَطَالَ عَلَيْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ فَاسِقُون. (حدید/16)

خدا به آبروی امیرالمومنین فرج امام زمان را برساند.

اعمال و رفتار و گفتار و عقاید ما را مورد رضایت ولی­اش قرار بدهد.

نسألک اللهم بروح علی بن ابیطالب علیه السلام الذی لم یُشرِک بالله طَرفۀَ عینٍ اَن تُعجّلَ فرج مولانا صاحب الزمان.

هدیه محضر امیر عوالم وجود حضرت اباالحسن امیرالمومنین و سیدۀ نساء العالمین، جهت عرض تسلیت به محضر بقیۀ الله فی الارضین صلوات الله علیهم اجمعین صلواتی تقدیم کنید. اللهم صلّ علی محمد و آل محمد و عجّل فرجهم و اهلک عدوّهم.

فراوان شنیده­ایم این آیه را که خداوند متعال می­فرماید: «أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللهِ وَ مَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِ…» آیا وقتش نرسیده است کسانی که ایمان آورده­اند، یک تلنگری به خودشان بزنند؟

ای که عمرت گذشت و در خوابی/ اگر این پنج روزه دریابی.

اما آنچه که مهم است و عرض امشب است، ادامه این آیه است که خداوند متعال می­فرماید: «وَ لَا يَكُونُوا كَالَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِنْ قَبْلُ فَطَالَ عَلَيْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ فَاسِقُون.» (حدید/16) آیا وقتش نرسیده است کسانی که ایمان آورده­اید، دلهایتان خاشع با یاد خدا شود و نباشید به­مانند کسانی که به آنها دین داده شد، کتاب آسمانی داده شد، اما زمانی گذشت و گذر زمان باعث شد که اینها قسی القلب شوند. «وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ فَاسِقُون» و بسیاری از اینها به راه فسق و فجور بروند.

شخصی به محضر امام صادق علیه السلام آمد و گفت آقاجان، من معنای این آیه را نمی­فهمم. چطور می­شود کسی دین داشته باشد، اما گذر زمان باعث شود که قسی القلب شود و به راه فسق و فجور برود؟

چون در بین تمام بلاهای دنیایی، فقر، مریضی، بی­آبرویی و…، فرمودند «ما ضُرِب عبدٌ بعقوبة أعظم مِن قسوة القلب» بنده به عقوبتی دچار نشده است، بالاتر از عقوبتِ قساوت قلب.

امام صادق علیه السلام فرمودند: این آیه، مردمانِ زمان غیبت مهدی ما را می­گوید.

کار به جایی می­رسد که امام جواد علیه السلام فرمودند «وَ ارْتِدَادِ أَکْثَرِ الْقَائِلِینَ‏ بِإِمَامَتِهِ» اکثر کسانی که قائل به امامت امام زمان سلام الله علیه هستند، مرتد می­شوند و اسم او را فراموش می­کنند.

در نامه­ای که امام زمان سلام الله علیه برای علی بن محمد سَمُری نوشتند، این­گونه مرقوم فرمودند که: «فلا ظُهورَ إلاّ بعدَ إذْنِ الله و ذلكَ بعدَ طُولِ الأمَدِ و قَسْوةِ القلوب.» زمان غیبت ما، زمان قساوت قلب است. زمانی است که مردمان کافر می­شوند و نمی­فهمند کافر شده­اند. زمانی است که اگر یک نفر با اعتقادات صحیحه از دنیا برود، فرمودند «لَتَعَجّبت الملائکه» ملائکه­ی آسمان و زمین تعجب می­کنند.

لذا باید دنبال این باشیم که ما در زمان غیبت امام زمان­مان چه وظایفی داریم. و در این شب­هایی که توفیق بود در خدمت شما بودم، عرض کردیم که اولین وظیفه ما این است که ما او را نصرت کنیم.

وظیفه دیگر ما انتظار است. اینکه منتظر امام زمان­مان باشیم و گفتم که چطور به مقام انتظار می­رسیم و چگونه حالت انتظار در وجود ما شکل می­گیرد.

وظیفه بعدی ما دعا کردن برای تعجیل فرج امام عصر سلام الله علیه است.

یکی دیگر از وظایف ما این است که علائم ظهور امام زمان علیه السلام را بشناسیم.

لکن از مهم­ترین وظایف این است که «اِعْرِفْ إِمَامَك». امام­ت را بشناس! «فَإِنَّكَ إِذَا عَرَفْتَ لَمْ يَضُرَّكَ تَقَدَّمَ هَذَا اَلْأَمْرُ أَوْ تَأَخَّر.» اگر می­خواهی طولانی شدن غیبت به تو آسیب نرساند، امام­ت را بشناس!

  • چه باید کنیم؟ فرمودند امام­ت را بشناس. اگر تو امام زمانت را شناختی، طولانی شدن غیبت به تو آسیب نمی­رساند.

چطور امام زمان را بشناسیم؟ خودش بحث مفصلی است. در شبی عرض کردم تک تک حضرات آل الله در رابطه با امام زمان من و شما چه فرمودند. در روایات ما، در زیارات، در ادعیه، چه صفاتی برای امام عصر سلام الله علیه آمده است. (فقط دارم سر نخ­ها را تقدیم­تان می­کنم.)

یکی دیگر از طرق شناخت امام عصر علیه السلام که خیلی اهمیت دارد، فرمودند: «مَن لَم يَعرِف اَمرَنا مِن القرآنِ لَم يَتَنَكَّبِ الفِتَن.» کسی که امامش را از قرآن نشناسد، از فتنه­ها در امان نمی­ماند.

لذا اگر کسی از ما پرسید امام زمان شما کجای قرآن است، هر کدام ما باید آماده باشیم که امام زمان را از قرآن نشان بدهیم. چرا که اگر چنین نکنیم، فرمودند از فتنه­ها در امان نیستید. روایتش هم در کتاب کافی است؛ اولین حدیثی که در مقدمه کافی آمده است.

دیگر راه برای شناخت امام عصر سلام الله علیه این است که فرمودند: «اَنّهُ يَسيرُ بِسيرَةِ رَسولِ الله.» سیره­ی امام عصر علیه السلام، همان سیره­ی پیغمبر اکرم است.

سیره­ی رسول خدا چه بود؟ این همه سال، مردمان نامرد مکه خون کردند به قلب پیغمبر اکرم، به ایشان ساحر گفتند، کذاب گفتند، مجنون گفتند… بعد از این همه سال که مکه فتح شد، مسلمان­ها عقده کرده بودند، داد می­زدند: «الیوم یوم المَشئمه» امروز، روز انتقام است. این همه بلا سر ما آوردید، نامردان مشرک مکه، امروز است که ما باید انتقام بگیریم. پیغمبر خدا فرمودند نگویید امروز، روز انتقام است؛ بلکه بگویید «أَلْیوْمُ یوْمُ الْمَرْحَمَة» امروز، روز رحمت است. امروز، روز بخشش است. سیره­ی امام زمان هم همان سیره­ی پیغمبر خداست. لذا در این مسیر باید تتبعی کرد، اگر می­خواهیم امام زمان را بشناسیم.

  • یکی از مهم­ترین طرق و روش­های شناخت امام عصر علیه السلام این است که فرمودند وقتی پشت مبارک­شان را به خانه کعبه می­زنند، می­فرمایند: «أیُّهَا النَّاس، مَنْ أرادَ أنْ یَنْظُرَ إلى عَلیِّ بْنِ أبی طالِب، فَلْيَنْظُرْ اِلَىّ.» کسی که می­خواهد علی علیه السلام را ببیند، بیاید و مرا بنگرد. چرا که من، آینه­ی تمام قد امیرالمومنین هستم.

«كَيْفَ يَعْرِفُ اَلْآخِرَ وَ هُوَ يَجْهَلُ اَلْأَوَّل؟» این فرمایش امام صادق علیه السلام در کافی، کتاب الحجۀ است که فرمودند چگونه ممکن است کسی بتواند امام آخرش را بشناسد، در حالی که هنوز شیر مردان، شاه یزدان، حیدر دُلدل سوار، امیرالمومنین سلام الله علیه را نشناخته باشد؟

  • لذا برای اینکه امام زمان را بشناسیم، باید در سیره امیرالمومنین تتبع کنیم.

و عرض امشب ما هم همین است. می­خواهم از کسی بسُرایم که آگهم/ شایسته­ی سرودنِ آن قله نیستم/ خود اعتراف می­کنم و غبطه می­خورم/ با اینکه شرحه شرحه ز داغش گریستم/ می­خواهم از کسی بسُرایم که جبرئیل/ مَسند نشین سایه­ای از ذوالفقار اوست.

باید از امیرالمومنین دم بزنیم و تمام عرض امشب حقیر، نتیجه­اش یک جمله است که در آخر کلامم به شما بگویم: “یک نفر مثل علی می­رسد از راه آخر”.

وقتی که تشنه­ی وجود مبارک امیرالمومنین شدیم و وقتی که فهمیدیم چکیده­ی آنچه خوبان همه دارند، در وجود امام زمان سلام الله علیه است، لاجرم مضطرّ او می­شویم.

کیست علی؟ حیدر دُلدل سوار/ صاحب لوح و قلم و ذوالفقار. کیست امیرالمومنین که آغازین سال­های بعثت، آمدند گفتند یا رسول الله، هر پیغمبری که آمده است معجزه داشته است و مردم اعجاز او را دیده­اند. حضرت موسی، عصا، حضرت ابراهیم، آتش بر او خنک شد. شما چه دارید؟ فرمودند: «اِنَّ اللهَ اَعْطَی مُوسَی الْعَصَاءَ»، حضرت موسی، عصا داشت که اژدها می­شد، «وَ عِیسَی اَلْکَلَمَاتِ یُحیِی بِهَا الْمَوتَی»، حضرت عیسی، کلماتی را بلد بود که مرده­ها زنده می­شدند، «وَ اِبْرَاهِیمَ بَرْدَ النّارِ»، حضرت ابراهیم، آتش برای او خنک شد. «وَ اَعْطانَی هَذَا عَلیّا وَ لِکُلّ نَبیٍّ آیۀ و آیة نبوّتی علیّ بن‌ ابی‌طالب.» من هم علی را دارم! هر پیغمبری، علامتی بر صدق نبوتش دارد و آیه­ی نبوت من، علی بن ابیطالب علیه السلام است. علامت صدق نبوت من، امیرالمومنین است.

امیرالمومنین سلام الله علیه رد می­شدند، یک یهودی آمد با مولا هم­سفر شد. راهب بود و سال­ها در بیابان­ها عبادت می­کرد. در مسیری که می­رفتند، به یک جایی رسیدند که دریاچه مانندی درست شده بود. عابد یهودی، حضرت را نمی­شناخت، رو کرد به امیرالمومنین گفت شما که نمی­توانید از این آب رد شوید. فی امان الله. ما رفتیم. زیر لب یک چیزی گفت، از روی آب رد شد، رفت آن طرف، گفت شما دیگر برگردید. نمی­توانید پشت سر من بیایید. مولا فرمودند نگاه کن. اشارتی به آب کردند، آب تبدیل به سنگ شد. امیرالمومنین رد شدند. باز اشاره کردند، به حالت اول برگشت. یهودی گفت چه گفتی؟ مولا فرمودند تو بگو چه گفتی. یهودی گفت من اسم وصی پیغمبر آخرالزمان را بردم. نام مبارک علی بن ابی طالب را بر زبان آوردم! مولا فرمودند “من خودم علی بن ابیطالب هستم”.

من همانم که «يَنْحَدِرُ عَنِّي السَّيْلُ، وَ لا يَرْقِي اِلَيَّ الطَّيْرُ.»

رفقا، روضه­های امسال، همان روضه­های پارسال است. هیچ فرقی ندارد. چه باعث می­شود که ما بیشتر آتش بگیریم؟ وقتی که معرفت­مان نسبت به مولا بیشتر شد، دیگر برای­مان می­شود مرگ که بگویند شاه را سوی رعیت می­برند/ نور را بر سوگ ظلمت می­برند. مرگ می­شود برای ما که یک حرام­زاده­ای به اسم عمر بیاید، ریسمان گردن مولای ما بیاندازد، جلوی چشم زن و بچه­اش، توی کوچه، روز روشن، بکشاند ببرد.

هر کسی که ذره­ای از امیرالمومنین دید، واله و شیدا و دیوانه­ی او شد.

نَصری سَلهَب مسیحی، شش هزار بیت قصیده در مدح امیرالمومنین گفته است. بعدش می­گوید: «واصفح ابا حسن عمن تجرأ عنك» آقا ببخشید به خودم اجازه دادم اسم شما را بر زبانم بیاورم.

عبدالمسیح انطاکی، مسیحی است، می­گوید: «يقولون ما بال النصارى تُحِبّهم» به من می­گویند چرا شما مسیحی­ها انقدر دیوانه­ی علی هستید؟ «و أهل النهى مِن أعرب و أعاجم؟/ فقلت لهم: إنّي لأحسب حُبّهم/ سِرّى في قلوب الخلق حتى البهايم» می­گویم به من نگویید چرا دیوانه­ی علی هستید، اگر نگاه کنید تک تک ذرات عالم، یک­صدا شیدای امیرالمومنین سلام الله علیه هستند. «فَلَو كُنتُ أهوى ملّة غير ملّتي/ لما كُنتُ إلا مُسلماً أتَشَيّع» اگر که من بخواهم دین انتخاب کنم، دین من، علی بن ابیطالب سلام الله علیهاست.

رفقا، چرا امام زمان پشت مبارک را به خانه کعبه می­زنند، می­گویند «مَنْ أرادَ أنْ یَنْظُرَ إلى عَلیِّ بْنِ أبی طالِب، فَلْيَنْظُرْ اِلَىّ»؟  یعنی باید یک طلبی از طرف مردم باشد. مردم تشنه­ی مولا شده باشند. یعنی باید شما زکات محبت و معرفتت نسبت به امیرالمومنین را داده باشی که همه دلداده و شیدای امیرالمومنین شده باشند و تشنه­ی علی شده باشند، بعد امام زمان بگویند ای عالَم! اگر می­خواهید علی را ببینید، بیایید من را نگاه کنید. چرا که سخاوت علی، شجاعت علی، علم علی، حلم علی، کمال علی، تمامش در وجود منِ امام زمان خلاصه شده است.

معاویه می­گفت: «هیهات، هیهات، عَقمت النساء اَن یَلِدن بِمِثله.» تمام زنان عالم، عقیم هستند که به­مانند علی بزایند. وقتی که دشمنان او این­طور از او دم می­زنند…

یک لباسی برای معاویه (علیه الهاویه و اللعنه) آوردند، توله سگ او، یزید گفت این لباس را به من بده. عمرو عاص، روباه مکار هم آنجا بود، او هم گفت این لباس را به من بده. دعوا شد. گفت مسابقه برگزار کنیم. چه مسابقه­ای؟ زیباترین تک بیت در فضائل امیرالمومنین علی بن ابیطالب. معاویه شروع کرد به خواندن: «خَيْرُ الْبَريَّةِ بَعْدَ اَحْمَدَ حَيْدَرَ/ وَ الْنَّاسُ اَرضٌ وَ الْوَصِيُّ سَمَاءُ» بهترین مردمان بعد از پیغمبر، علی بن ابیطالب است. تمام عالم، زمین هستند و علی، آسمان است.

عمرو عاص بلند شد، گفت: «وَ هُو الَّذی شَهِدَ العدُوُّ بِفَضلِه/ وَ الفَضلُ ما شَهِدَت بهِ الاعداءُ» علی همان است که تو دشمن درجه یک او، داری شهادت به فضیلت او می­دهی. فضیلتی فضیلت است که تو دشمن درجه یک امیرالمومنین هم داری به آن اقرار می­کنی.

یزید بلند شد، گفت: «وَ مَليحَةٍ شَهِدَت بِها ضَرّاءُها/ وَالحُسْن ما شَهِدَت بهِ الضرّاءُ» مثل اینکه دو هوو یکی بیاید از دیگری تعریف کند، ببین علی کیست که پدر من دارد علی، علی می­کند.

دشمنان او وقتی که این­طور از او دم زدند، ببین دوستانش چه شدند.

روایات را ببینید. جلد 35 تا 42 بحار الانوار از این دست روایات زیاد است که اصحاب مولا، نصفه شب، یک­دفعه از دلتنگی امیرالمومنین از خواب می­پریدند، بلند می­شدند می­آمدند درِ خانه امیرالمومنین.

ما کجا را بزنیم یا صاحب الزمان؟ «أَ بِرَضْوَی، أَمْ ذِی طُوًی، أَوْ غَیرِهَا»

اگر در نجف یا که کرب و بلایی/ دعا کن که یک لحظه بی­تو نمانم.

جُوِیریه، نصفه شب بلند شد، آمد پشت درِ خانه مولا. (قربان­شان بروم، درِ خانه­شان همیشه به روی همه باز بود. یک جوری رفتار کرده بودند، وقت و بی­وقت نداشت برای محبین­شان.) جُویریه آمد، در زد: «أَيُّهَا النَّائِمُ اسْتَيْقِظْ!» ای کسی که خوابیدی، بلند شو! مولا آمدند دم در. چی شده جُویریه این­طور در می­زنی؟ گفت آقا، دلم برایتان تنگ شده بود.

دلم از دوری ایوان نجف، پیر شده/ یا علی جان، مددی کن، نجفم دیر شده/ از همه دور کن و از حرمت دور نکن.

گفت آقا، امشب چی توی مسجد گفتید؟ خواب از چشمان من رفت.

_ چی گفتم جویریه؟

_ فرمودید یک روزی با شمشیر به فرق شما می­زنند. آقا، مگر من مرده­ام کسی به فرق شما بزند؟

مولا فرمودند جُویریه، قبل از آن، چهار دست و پای تو را در راه محبت من قطع می­کنند.

یک لبخندی زد، گفت آخِیش.. حالا خیالم راحت شد که من فدایی شما می­شوم یا امیرالمومنین!

و چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی.

نوشتند در مسیر جنگ صفین، امیرالمومنین هی پشت سر را نگاه می­کردند. اصحاب گفتند آقا، دنبال چیزی می­گردید؟ فرمودند دارم دنبال جُوِیریۀ بن مُسهِر می­گردم. کجاست؟ گفت آقا، من اینجا هستم. پشت سر دارم راه می­آیم. فرمودند: «اِلحَق بی» بیا کنار خودم. «ألا تَعلم أنّی أهواک و اُحبّک؟» نمی­دانی من تو را دوست دارم، دلم برایت تنگ می­شود؟

فکر کردی فقط شما دلت هوای نجف امیرالمومنین کرده است؟

سگان را نوبتی هست از ارادت، حکم شاه این است/ بپیچد زوزه­ی ما هم در آن صحن و سرا، یک شب.

این را هم بگویم حیف است. ببین چقدر خوب بود، همه دیوانه­اش بودند.

جویریه آمد گفت آقاجان، می­خواهم به سفر بروم. آمدم کسب تکلیف کنم. فرمودند اهلا و مرحبا. فقط داری می­روی، به فلان بیابان رسیدی، آنجا شیر زیاد دارد. گفت آقا، می­خواهید نروم؟ فرمودند نه، محبین اسدالله از اسد نمی­ترسند. از شیر نمی­ترسند. فقط وقتی که رفتی، اگر خواستند به تو حمله کنند، بگو “انا مُحبّ علی بن ابی­طالب”

هزار دشمنم ار می­کنند قصد هلاک/ گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک.

رفت سفر. برگشت. مولا فرمودند جُویریه چه خبر؟ گفت همه چیز خوب بود آقا. به آن بیابان هم رسیدم. نصفه شب، شیرها حمله کردند. من هول کردم، زبانم قفل شد. نزدیک من که رسیدند، زبانم باز شد، گفتم “انا مُحبّ علی بن ابی­طالب”. نزدیک من رسیده بودند، اما تا اسم شما را بردم، ایستادند. صورت روی خاک گذاشتند. دور من می­چرخیدند. یک چیزی هم داشتند به من می­گفتند که من نفهمیدم.

مولا فرمودند می­خواهی بدانی چی به تو می­گفتند؟ داشتند می­گفتند «بَلّغ سَلامَنا اِلی علی بن ابیطالب علیه السلام»

من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم/ تو می­روی به سلامت، سلام ما برسان.

داشتند می­گفتند سلام ما را به علی برسان!

ابوالطُفیل عامر بن واثِله، شاعر الصفین، فارِسُ الصفین. ببینید مولا چی کار می­کردند که دور و بری­ها دیوانه­وار او را دوست داشتند. ابوالطُفیل برای خودش معروف بود؛ شاعر، فارِس. بعد از شهادت مولا، توی کوچه­ها راه افتاده بود، داد می­زد: ایها الناس! مولای من مظلوم بود. او را کشتند.

اول مظلوم عالم، چهار نفر از اینها دور و برشان داشتند. امام زمان ما چطور؟

زد اگر کسی درِ خانه­ات (یا بن الحسن)/ دل ماست کرده بهانه­ات/ که به جست­وجوی نشانه­ات/ ز صبا گرفته بشارتی/ نه، مرا نبین، رصدم مکن/ و نظر به نیک و بدم مکن/ ز درت بیا و ردم مکن/ تو که از تبار کرامتی.

داد می­زد توی کوچه پس کوچه­ها: ایها الناس! مولای مرا مظلومانه کشتند. معاویه گفت او را بیارید. دست و پایش را بستند. آدم خیلی خاصی برای خودش بود، اما ببین محبت مولا چقدر توی دلش غالب بر تمام عناوینش شده بود. وقتی که او را وارد کردند، ببین چطور معرفی­اش کردند. من الان برای شما دعا می­کنم، شما هم برای من دعا کنید. الهی روز قیامت هم ما را این­طور معرفی کنند. گفتند “هذا خلیلُ ابی الحسن”. او رفیق علی بن ابی­طالب سلام الله علیه است.

من خاک کف پای سگ کوی هر آنم/ کو خاک کف پای سگ کوی تو باشد.

معاویه گفت چرا انقدر علی، علی می­کنی؟ چقدر او را دوست داری؟ گفت «حُبّ ام موسی لِموسی!» عین مادر حضرت موسی، چقدر بچه­اش را دوست داشت؟ من این اندازه علی بن ابی­طالب را دوست دارم. معاویه گفت تا کِی می­خواهی گریه کنی؟ گفت: «اَبکی بُکاء الثَکلی و اَشکوا الی الله التقصیر.» عین مادر جوان از دست داده، برای علی گریه می­کنم. بعد هم شرمنده­ام که نتوانستم حق مظلومیت علی را ادا کنم.

ابن ابی الحدید سنی معتزلی می­گوید من نمی­دانم چه بگویم درباره این آقا. «لَو لا حُدوثُك قُلتُ إنك جاعِل الأرواح في الأشباح و المُستَنزع.»  اگر نبود که روزی به دنیا آمدی، من می­گفتم تو همانی هستی که روح در پیکرها دمیدی.

در پس پرده نهان بودی و قومی به ضلالت/ حرمت ذات تو نشناخته، گفتند خدایی.

کسی علی نشناخت، گفتند خداست. اگر تو را بشناسند، چه می­گویند یا امیرالمومنین؟

چه جانماز پی اعتکاف بردارد/ چه ذوالفقار به عزم مصاف بردارد/ علی حقیقت نور است و هیچ ممکن نیست/ که در مقابل شب، انعطاف بردارد.

این آقایی که جامع الاضداد است. اصلا مگر ممکن است تمام صفات نیک در وجود یک نفر خلاصه شود؟ می­بینی کسی که در عبادت، ید طولانی دارد، یک هُلش بدهی، روی زمین می­افتد. کسی که جنگاور است، اهل علم و عبادت نیست. اما او جامع الاضداد است. عبادتش عبادتی بود که زین العابدین علیه السلام می­گفت چه کسی می­تواند به­مانند جدّم امیرالمومنین عبادت کند؟

نرگس مست چشم تو نازم/ که سحرها همیشه بیدار است.

موسی بن جعفر هم فرمودند مهدی ما یک عبادتی دارد که رنگ صورتش از فرط عبادت، به زردی گرویده است.

رحم کن، نیمه شب دعایم کن!

حضرت زهرا فرمودند ابودرداء، این کارِ هر شب علی بن ابی­طالب است که میان مناجات با خدا از حال می­رود.

بعد در عین این عبادت که در محراب چنین است، در جنگاوری چه می­کند.

آن که با یک دست خود، خیبر شکست/ آن که در یک دم، زره پشتش نبست/ آن سَلونی گویِ یکتای جهان/ آن که عالِم بر عیان است و نهان.

این آیه نازل شد: «كَفَى اللهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتَال» (احزاب/25) یک کاری کردم مومنین نخواهند بجنگند. مردم اعتراض کردند یا رسول الله، پس این همه جنگ چیست؟ فرمودند: «كَفَى اللهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتَال بِعَلیّ بن ابیطالب علیه السلام.» تا علی باشد، نیاز نیست کسی دست به شمشیر بزند.

«وَ کانَت ضَرباتُه وَتر» فقط یک ضربه می­زد. همه می­گفتند، یعنی این ضرب المثل شده بود که می­دانید ملک الموت در جنگ­ها کجا ایستاده است؟ «ملک الموت واقِف فی جهت الّتی واقِف علی بن ابیطالب.» هر کجا که علی باشد، ملک الموت کنار او ایستاده است.

گفتند یا امیرالمومنین، جنگ است، همه سوار اسب تندرو می­شوند؛ شما سوار یک قاطر می­شوید، توی دل میدان می­زنید؟ حضرت فرمودند اسب تندرو برای کسی است که می­خواهد فرار کند.

کرّار در مبارزه اهل فرار نیست/ این کارها به فاتح خیبر نیامده است.

مَخلص کلام این است: استاد در فنون نبردی، ابوتراب/ بر مور هم تو ظلم نکردی، ابوتراب/ گفتم هزار مرتبه مردی، ابوتراب/ با تو هزار مرد، برابر نیامده.

در ماجرای جنگ خندق نوشتند عمرو بن عبدود این طرف خندق آمد. چطور توانست بیاید؟ (دوستانی که در بحث خندق حقیر بودند، عرض کردم) ابی­بکر و عمر، آن نقطه­ی مداد را که باید می­کَندند، عرضش را کم کَنده بودند و خبر هم داده بودند. از همین مسیر عمرو بن عبدود آمد و داد می­زد: «هل مِن مبارز؟» اگر عمرو یک نفر را می­کشت، بنی قریظه از پشت سر می­ریختند تمام مسلمانان را تار و مار می­کردند. ناموس مسلمان­ها هم توی مدینه هستند. به عمروبن عبدود می­گفتند فارِس یَل­یَل. هربار که می­گفت «هل مِن مبارز؟» بدن­ها می­لرزید. مولا می­گفتند من بروم یا رسول الله؟ پیغمبر می­فرمودند علی بنشین. فردا عمر می­گوید من هم می­خواستم بروم، علی زودتر بلند شد رفت.

دیگر دم آخر آمد نیزه­اش را جلوی خیمه پیغمبر زد. گفت: «وَ لَقَدْ بُحِحْتُ مِنَ النِّدَاءِ بِجَمْعِكمْ هَلْ مِنْ مُبَارِز…» خسته شدم از بس گفتم «هل مِن مبارز؟» پیغمبر اشاره کردند علی، بلند شو. دیدند ذوالفقار از نیام خارج شد: «لَا تَعْجَلَنَّ فَقَدْ أَتَاكَ مُجِيبُ صَوْتِكَ غَيْرَ عَاجِز» کسی آمده است جواب نعره­های تو را بدهد که حریف تو است.

حضرت یک ضربه زدند، او را به درک واصل کردند. طبری آورده است که عمر گفت وقتی علی این ضربه را زد، همه فهمیدیم که ناموس­مان را مدیون علی بن ابی­طالب هستیم.

بعد همین بی­ناموس، به ناموسِ علی رحم نکرد. هیچ کس ناگفت بر آن قوم پست/ این که این سان می­زنیدش فاطمه است/ وای­تان این زن که زیر دست و پاست/ دختر پیغمبر شهر شماست.

خواهر عمرو بن عبدود آمد، یک قطره اشک نریخت. گفتند ناراحت نشدی برادرت توسط علی بن ابیطالب کشته شد؟ گفت چرا، ناراحت شدم. گفتند پس چرا گریه نمی­کنی؟ گفت آخر علی مرد بود، برادرم را کشت. افتخار می­کنم. ببینید حتی بند زره­اش را هم باز نکرده است. انگشتر هم از دست برادرم درنیاورده است.

به کهنه پیرهن کردی قناعت (حسینم)/ چرا آن پیرهن بر تن نداری؟

کشتن یک چیز است، جوان­مردی یک چیز دیگر است. جوان­مرد!

ما یک رفیقی داریم، یک عمر هم با هم رفیق هستیم، دعوایی می­شود، کل سابقه را فراموش می­کنیم. زُبیری که دوازده هزار نفر آدم کشته است، این ملعون، این خبیث، وقتی افتاد روی زمین، مولا بالای سر او رفتند، گفتند گذشته­ات را یادم نرفته است. با این شمشیر خیلی کمک پیغمبر کردی.

جوان­مرد! انقدر توی جنگ­ها طول می­دادند که جنگ دیر شروع شود، می­گفتند آقا، چی کار می­کنید؟ می­فرمودند می­خواهم کمتر آدم کشته شود. بعد دیدید لات­هایی که اهل دعوا هستند، می­گویند توی دعوا ضربه اول را تو بزن، که حساب کار دست طرف بیاید. می­فرمودند من ضربه اول را نمی­زنم.

در ماجرای جنگ احد خبر رسید که پیغمبر کشته شدند. شایعه شده بود. نوشتند حضرت زهرا سلام الله علیها و صفیه، عمه­ی پیغمبر اکرم دویدند آمدند بالای بلندی ایستادند، دیدند الحمد لله، خبر دروغ بوده است.

(الهی، کاش زینب هم که بالای بلندی آمد، می­دید خبر دروغ بوده است، حسینش سالم است.)

امیرالمومنین عین پروانه دور رسول خدا می­چرخیدند. آنجا شاید حضرت زهرا یک نگاه کرد که علی برایت جبران می­کنم، اینطور جانت را فدای پدرم کردی. بین در و دیوار جبران کرد.

این آقا کیست؟ ابی عبدالله، آن کسی که گوشواره­ی عرش خداست، آن کسی که زینت دوش پیغمبر است، آن کسی که «أَحَبَّ اللهُ مَنْ أَحَبَّ حُسَيْناً»، این ابی عبدالله عصر عاشورا فریاد می­زدند: «أنَا ابْنُ عَلِی الطُّهْرِ مِنْ آلِ هَاشِمٍ/ كَفَانِی بِهَذَا مَفْخَراً حِینَ أَفْخَرُ.» اگر منِ حسین بخواهم به چیزی افتخار کنم، به این می­بالم که من پسر علی بن ابی­طالب هستم. مادرم فاطمه باشد، پدرم شاه نجف/ خوش به حالم که چه مادر، پدری دارم من.

چقدر محبت؟ چه کسی علی را می­شناسد؟ پیغمبر می­شناسد. جلد 38 بحارالانوار نوشته است وقتی امیرالمومنین از جنگ می­آمدند، رسول الله «يَمسَحُ عرق وجه عليّ بكفّه فيَمسَحُ بهِ وَجهِ نَفسِهِ.» پیغمبر با دستشان عرق پیشانی مولا را پاک می­کردند و به صورت خودشان می­کشیدند.

عبدالله عمر گفت: «أتُحِبُّ عَلیّا؟» علی را دوست دارید؟ پیغمبر فرمودند: او را دوست دارم و «اُحِبُّ مَن یُحِبُّه» دوستان علی را هم دوست دارم. شیعیان علی را هم دوست دارم.

 عبدالله زبیر آمد پیش معاویه، می­خواست کلاس بگذارد که من آنم که رستم بود پهلوان. گفت می­دانی من که هستم؟ من همانم که در یکی از جنگ­ها روبروی علی قرار گرفتم، جان سالم به در بردم. معاویه گفت می­دانم.. علی با دست چپش، تو و پدرت را مشغول کرده بود، داشت با دست راستش می­جنگید. مگر می­شود کسی از زیر تیغ بران ذوالفقار علی، جان سالم به در ببرد؟

این آقایی که توی جنگاوری چنین است، زره هم داشتند یا نداشتند؟ یک روایت بخوانم بنی الزهرا پرواز کنیم به آسمان نجف؟ «کان لِعلیٍ قَمیص مِن غَزل فاطمه سلام الله علیها.» حضرت زهرا یک لباس دست­بافت برای امیرالمومنین بافته بودند. به جنگ عمرو عبدود/ به رزم خندق و احد، می­فرمودند لباس دست­بافت فاطمه را بیاورید. “و ان یکاد از نفس فاطمه بر تن دارم”.

این آقا، این جنگاوری، این قدرتُ الله، با این عظمت، کسی که فرمودند تمام عالم هستی، توی دست منِ علی بن ابی­طالب “کَفَلقَۀ الجُوزۀ” مثل یک نصفه گردوست، آن را می­چرخانم؛ آن آقایی که پنجاه کشور امروزی، حساب دنیایی­اش را کن، زیر نظرشان است، فکرش را کن، قنبر می­گوید:

نصفه شب شنیدم صدا می­آید. بلند شدم، دیدم امیرالمومنین چهار دست و پا روی زمین افتادند، یک بچه یتیم روی کمرشان نشاندند، دور تا دور دارند می­چرخند. قنبر می­گوید نشستم، دو دستی توی سرم زدم. مولا همین­طور که می­چرخیدند و از خودشان صدا درمی­آوردند، بچه یتیم هم قهقهه می­زد، رسیدند روبروی من، فرمودند چی شده قنبر توی سرت می­زنی؟ گفتم آقا، شما نوکر ندارید؟ قنبر ندارید این کارها را برایتان انجام بدهد؟ فرمودند قنبر، این حرف را نگو. این بچه یتیم دیشب دلش هوای پدرش را کرد، چه عیبی دارد منِ علی بن ابی­طالب این کار را کنم که بچه یتیم لبخندی بزند؟

(یعنی اگر یتیم دلش برای پدرش تنگ شد، نکند برایش سر بریده ببرید! یک شب از ناقه فتادم بس که زجرم زجر داد/ مدتی زین ماجرا بگذشته بیمارم هنوز.)

تمام تاریخ را بروید ببینید. جرج جرداق مسیحی، کتاب “علی، صوت العدالت الانسانیه” می­نویسد یتیم بودن در زمان علی بن ابی­طالب، پرستیژ شده بود. چرا؟ چون «وَ تَکَفّل الأیتام عن آبائهم/ حتّی وَدَدنا اَنّنا اَیتام.» یک جوری یتیم نوازی می­کرد که تمام مردم می­گفتند ای کاش ما هم یتیم بودیم و دست پدرانه امیرالمومنین بر سر ما کشیده می­شد.

یا امیرالمومنین، ما هستیم یتیم. امام عسکری فرمودند: «أشَدُّ مِن يُتْمِ اليَتيمِ الّذي انقَطَعَ عَن أبيهِ، يُتْمُ يَتيمٍ انقَطَعَ عَن إمامِهِ…» بدتر از یتیمیِ یتیمی که پدر و مادر ندارد، آن کسی است که در زمان غیبت امامش زندگی می­کند.

در عین قدرت، مهربان بودن، غوغاست. مولا یک غلامی داشتند، صدایش زدند بیا کارِت دارم. یک­بار، دوبار، سه بار صدایش زدند، نیامد. رفتند بالای سرش، دیدند لَم داده است. فرمودند خواب بودی؟ نشنیدی؟ گفت اتفاقا بیدار بودم و شنیدم. فرمودند چرا جواب ندادی؟ گفت حال نداشتم جواب بدهم، آقا، «لکن اَمِنتُ مِن عُقوبَتِک». می­دانستم خیلی مهربان هستید، مرا عقوبت نمی­کنید، یا امیرالمومنین.

عدالت­شان چطور؟ کرامت­شان چطور؟ آمدند وارد منزل شدند، دیدند حضرت زهرا بیمار هستند. در زمان حیات ظاهریه پیغمبر. فرمودند فاطمه، دورت بگردم، چی شده است؟ (طاقت نداشت خار به پاهای حضرت زهرا برود.)

فرمودند قدری تب کردم، علی جان.

_ چیزی میل دارید؟ حس می­کنید اگر دارویی، چیزی باشد، من بگیرم برای شما، بهتر شوید؟

_ علی جان، پدرم از من تعهد گرفته است که نکند من خواهشی از شما کنم، نتوانید برآورده کنید.

(بمیرم برایش… این روزها مولا آمدند خانه، دیدند صدای چوب و میخ می­آید. چه خبر است؟ نگاه کردند توی اتاق، دیدند اسماء دارد تابوت می­سازد. با داری و با نداری­ام ساخته­ای/ هم دل به علی داده و دل باخته­ای/ اکنون که به تو نیاز مبرم دارم/ تابوت برای رفتنت ساخته­ای؟)

_ پدرم از من تعهد گرفته است نکند از علی خواهشی کنی، نتواند برآورده کند. فرمودند بگو فاطمه جان. لذت من این است تو یک چیزی به من بگویی و من برایت فراهم کنم.

_ حس می­کنم اگر اناری باشد، من انار بخورم، حالم خوب می­شود.

آن میوه را که حضرت زهرا طلب نمود/ چون باب میل اوست، شد آن میوه تاج­دار.

برخاستند، فرمودند هر کجا که باشد، زیر سنگ هم که باشد، فراهم می­کنم. کوچه به کوچه، خانه به خانه، دنبال انار گشتند. فصلش نبود. کسی گفت من از غیرِ فصل نگه داشتم، زیر کاه، یک دانه مانده است. قیمت گزاف. فرمودند هرچه باشد می­خرم. یک مبلغی قرض کردند، انار را خریدند. زیر عبا گرفته بودند، الان می­روم می­گویم فاطمه جان، گفتی علی، انار می­خواهم، برایت آوردم.

(الهی، اگر قرار است زمین بخوریم، رفقا، توی مسیری زمین بخوریم که امام زمان از آنجا رد می­شوند.)

یا بن الحسن! از کوچه­ای گذر که من افتاده­ام به خاک.

همین­طور که امیرالمومنین سلام الله علیه داشتند رد می­شدند، در پیچ کوچه که پیچیدند، دیدند یک فقیرِ مریضی روی زمین افتاده است. چی شده است؟ گفت آقا، سه روز است اینجا هستم، کسی نگاهم نکرده است.

(یا رفیقَ من لا رفیقَ له! یا انیسَ من لا انیسَ له! یا جلیسَ من لا جلیسَ له! ما خیلی دلمان هوایتان را کرده است، یا امیرالمومنین! ما بی­تو ناخوشیم، تو بی­ما چگونه­ای؟)

_ چی شده است؟

گفت آقا من مریض هستم. سه روز است مردم رد می­شوند، کسی حالم را نمی­پرسد. فرمودند چی می­خواهی؟ چه کاری از من برمی­آید برایت انجام بدهم؟ فکر کرد گفت گمانم اگر اناری باشد، بخورم، حالم خوب می­شود.

وای انار! مال فاطمه است! «وَ يُؤْثِرُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ» (حشر/9)

(اینها را دارم می­گویم که بگویم امشب همه­مان در مهربانی حجت بن الحسن طمع کنیم. امروز، تمام این جود و کرامت در امام زمان من و شما خلاصه شده است.)

انار مال فاطمه است، اما خود فاطمه چی دوست دارد؟ اگر خودش بود چه می­کرد؟ با دستان خیبرگشا انار را نصف کردند. (من مسلمانم آن امامی را/ که غذا می­دهد جزامی را.) با دست­های خودشان، دانه، دانه انار را در دهان این بیمار گذاشتند. هی می­خورد، می­گفت علی، خدا به دستت برکت بدهد. انار تمام شد، بلند شد، گفت آقا، خوب شدم. الحمد لله.

حالا امیرالمومنین چطور به خانه بروند؟ آمدند وارد کوچه بنی هاشم شدند، تا درِ خانه رفتند، برگشتند. سر کوچه، ته کوچه. وای، چطور وارد خانه شوم؟

(رفقا، حیرانی، بد است. شرمندگی، بد است.

می­گوید دیدم ابی عبدالله، علی اصغر را زیر عبا گرفت، هی می­رود سمت خیمه، می­آید سمت میدان. این روضه را برایت باز کنم؟ ابوخلیق می­گوید تا بال بال زدنش آرام می­شد، می­آمد سمت خیمه. باز شروع می­کرد بال بال زدن، باز می­آمد سمت میدان… الهی، به حیرانی ابی عبدالله، عجّل لولیّک الفرج! به سرگردانی رباب، عجّل لولیّک الفرج!)

گوشه­ی در باز شد. حضرت زهرا سلام الله علیها فرمودند علی بیا، خجالت نکش. من به تو افتخار کردم، آن موقعی که انار را به فقیر دادی.

(یعنی یا صاحب الزمان، اگر به ما صدقه بدهید، مادرتان به شما افتخار می­کند.)

ساعتی گذشت. سلمان آمد. ده انار از بهشت خدا فرستاده است، گفته است به فاطمه بده. خدا لب خشک فاطمه را نمی­تواند ببیند.

کرامت! وسط جنگ صفین، روبروی مولا شمشیر می­زد. لشکر معاویه بی­ادب بودند، اهانت می­کردند. فرمودند دوست ندارم شیعیان ما این­طور باشند. آمده بود روبروی امیرالمومنین، مولا دیدند طفلک خیلی دلش می­خواهد بگوید من هم بلد هستم، حضرت شروع کردند با دست چپ با او جنگیدن. او خیلی داشت تقلا می­کرد. یک ضربه زدند، شمشیر طرف مقابل شکست. خواست بگوید یا علی، زورت خیلی زیاد نبود، شمشیرت خیلی خوب بود؛ گفت عجب شمشیری داشتی یا علی! مولا فرمودند خوش­ات آمد؟ مال تو! گفت خیلی زرنگی. می­خواهی بیایم جلو، گردنم را بزنی؟ فرمودند اگر می­خواستم بزنم، همان اول زده بودم. ما نیستیم از این خانواده­ها که کسی امید ببندد به آنچه در دستان ماست و ما امیدش را ناامید کنیم.

(چقدر امید داری به امام زمان؟ همه­اش را الان توی ذهنت بیاور. ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا/ حلوا به کسی ده که محبت نچشیده.)

فرمود خوش­ات آمد؟ بیا مال تو! دیدند طفلک می­ترسد جلو بیاید. شمشیر را انداختند. او هم عقب، عقب رفت، خم شد، شمشیر را برداشت. فرار کرد، رفت شام. ولی دید دیگر خوابش نمی­برد. دید دلش گرفتار شده است. خواب و خوراک از او گرفته شد.

(الهی، الهی، یک چنین محبتی توی دل ما بیفتد. الهی یک جوری بشود، نصفه شب بلند شویم، بگوییم اباصالح کجایی؟ یا بن الحسن کجایی؟)

دید خوابش نمی­برد، گفت من باید بروم دور سر این علی بگردم. راه بسته است. نمی­گذارند کسی از شام به کوفه برود. گفت پیاده می­روم. بی­راهه می­روم. از توی کوه می­روم. هرطور بود آمد، به هوای دیدن امیرالمومنین، به کوفه رسید. عبارت این است: «کان یَصرَخُ کَالمَجانین» عین دیوانه­ها داد می­زد: «اَینَ علی بن ابی­طالب؟» ریختند چی شده است این­طور داد می­زنی؟ گفت شما که نمی­دانید، من توی جنگ از او کرامت دیدم. مولا کجاست؟ گفتند دیر آمدی. «قد قُتِلَ المرتضی» امیرالمومنین را کشتند!

مباد این که بیایی و مرده باشم من!

الله اکبر! در عین کرامت، زهادت، عدالت! به ولای علی قسم، به عصمت حضرت زهرا قسم، هزار زنای محصنه را ممکن است خدا ببخشد، کسی را کنار علی بگذاری خدا نمی­بخشد! تنها نسخه بدل مولا، امروز حجت بن الحسن سلام الله علیه است.

 الهی، قربان خاک پای قنبرتان، یا امیرالمومنین!

قنبر می­گوید وقتی سلمان از دنیا رفته بود، با مولا بالای سرش آمدیم. روح از بدن خارج شده بود، اما تا مولا بالای سرش آمدند، سلمان لبخند زد، آمد بلند شود، مولا فرمودند: «عُود اِلی موتِک.» برگرد. نمی­خواهد بلند شوی.

خیلی غریب نواز بود. کدام حاکم، نصفه شب، دم صبح، ظهر، بی­وقت، وقت، می­آید دنبال گرفتار می­گردد؟ ظهرِ گرمای نجف را شما دیدید. چقدر قشنگ است آقا. تاریک شده دلم ز بی­تقوایی/ گرمای گنه سوزِ نجف می­خواهم. دیدید عرب­ها همیشه یک حوله همراه­شان است؟ تابستان­ها آن را خیس می­کنند، روی سرشان می­اندازند. آفتاب آن موقع تابستان در عراق سنگین است. آقاجان، ما گرمای حرمت را هم دوست داریم. ما همه چیز شما را دوست داریم.

ظهر گرما، تابستان کوفه، مولا می­آمدند توی کوچه پس کوچه­ها می­گشتند. می­گفتند آقاجان، چه خبر است؟ می­فرمودند دارم دنبال گرفتار می­گردم.

(آقا، ما گرفتارها همه جمع هستیم اینجا، یا صاحب الزمان. گرفتارها اینجا جمع شدند.)

_ دارم دنبال گرفتار می­گردم. گفتند آقا، گرفتارها آدرس خانه شما را بلد هستند. فرمودند اگر روی­شان نشد بیایند، چطور؟ اگر بلد نبودند؟ اگر مسافر بودند، چطور؟ خودشان می­گشتند.

اتفاقا یک روز ظهر که داشتند دنبال گرفتار می­گشتند، دیدند یک زنی، عین جوجه به دیوار دارالاماره چسبیده است، دارد می­لرزد، گریه می­کند.

(مولای ما به اشک زن خیلی حساس بودند. «مَا زَالَتْ بَعْدَ أَبِیهَا بَاكِیَةَ الْعَیْن»  در این سه ماه، آب شدم، امتحان شدم/ با هر صدای هق هق تو، نیمه جان شدم.)

فرمودند چرا داری گریه می­کنی؟

_  یا امیرالمومنین، شما هستید؟

_ بله.

یک جمله گفت، حال مولا به هم ریخت. گفت آقا، شوهرم مرا کتک زده است. از خانه بیرون کرده است.

(آخر می­دانید، به کتک خوردن زن هم خیلی حساس بود. گفت، هر آن کس داشت با من دشمنی، دیدم تو را می­زد (فاطمه جان)/ قتیلِ کینه­های جنگ بدر و خیبرم بودی.)

_ شوهرم مرا زده است. از خانه بیرون کرده است.

_ بلند شو بریم خانه، دخترم زینب از شما پذیرایی کند. آبی بدهد.

گفت آقا، آب از گلویم پایین نمی­رود. فرمودند پس بلند شو، پشت سر من بیا، برویم ضمانتت را به شوهرت کنم. راه افتادند. گفت آقا، شوهرم شما را نمی­شناسد. همه­اش در سفر است. اصلا چهره شما را ندیده است. یک موقع اهانتی می­کند. فرمودند عیب ندارد.

(الهی، امشب ضمانت تک تک ما را کنند.)

در زدند. مرد آمد دم در، دید زنش با یک مرد قوی هیکل آمده است. گفت رفتی یار جمع کردی برای خودت؟ مشت زد توی سینه مولا، دید مثل فولاد سفت است. شروع کرد عربده کشی. همسایه­ها بیرون ریختند، یا امیرالمومنین، چی شده است؟ مرد گفت وای! چه غلطی کردم. افتاد به پای امیرالمومنین. مولا او را بلند کردند، فرمودند تو را می­بخشم. فقط دیگر دست روی همسرت بلند نکن.

کشیده بود.. چشیده بود.. رفقا، عمر یک جوری زد.. ببینید من اینها را باید فاطمیه بگویم برایتان، گرچه برایم سخت است. اگر مال ماجرای در و دیوار باشد، که 90 روز بعد است. اگر ماجرای کوچه باشد، 50 روز بعد است. تو بگو 50 روز. عمر یک جوری زد که وقت شهادت، اسماء می­گوید دیدم هنوز دست بی­بی روی صورت­شان بود.

اینان تو را زدند، غرور علی شکست/ مردی که ضربه هیچ به پشت کسی نزد.

از زیادتی و عدالتش همین بس که وقتی به کوفه آمدند مردم را جمع کردو فرمودند

این اموال منِ علی است. اگر روزی که از شهر شما رفتم، چیزی به اموال من اضافه شده بود، بدانید «اِنّی مِنَ الخائِنین.»

شخصی آمد توی شهر کوفه، دید مردم دارند سمت مسجد می­روند، افطاری مهمان امیرالمومنین هستند. نان گرم و گوشت. فکر کرد وقتی که افطار عمومی­اش این است، توی خانه­اش چه خبر است.

(رفقا، تاج سرها، امیرالمومنین خیلی غریب نواز هستند. این را من 12 سال، با سلول سلول­هایم چشیده­ام دارم به شما می­گویم. خیلی غریب نواز هستند. الهی غریب بشویم که کس­مان علی بشود.)

مولا نگاه کردند، دیدند غریب است، فرمودند بیا بنشین با مالک غذا بخور. گفت نه آقا، همین جا غذایم را می­خورم. فرمودند می­خواهی بیایی خانه خودم، با من غذا بخوری؟ گفت می­شود؟ فرمودند بله. غذایت را هم با خودت بیاور. آمدند وارد منزل مولا شدند، دید مولا دست بردند توی گردن، یک کلید برداشتند، در صندوق را باز کردند. گفت چه غذایی است که در صندوق می­گذارد؟ می­گوید دیدم یک کیسه، تهِ آن یک نان خشک بیرون آوردند. فرمودند این افطار منِ علی بن ابی­طالب است.

از علمش چه بگویم؟ فرمودند: «إِنَّ هَاهُنَا لَعِلْماً جَمّاً/ لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً.» علوم اولین و آخرین اینجاست. کسی نیست بخواهم من اینها را به او بگویم.

اصلا سبک حرف زدن­شان فرق می­کرد. درد اینجاست که ای کاش یک آدم حسابی را جای مولا گذاشته بودند. علی را کنار بگذارند، عمر را جای او بگذارند! این درد حضرت زهرا بود!

رد می­شدند، دیدند عرب­ها دارند می­گویند چقدر ما الف به کار می­بریم. خودشان را مسخره می­کردند، می­گفتند اگر ما الف نگوییم، نمی­توانیم حرف بزنیم. فرمودند شما نمی­توانید حرف بزنید. علی می­تواند. گفتند بگو ببینیم. فرمودند خطبه می­خوانم، بیایید مسجد. روی منبر رفتند: «حَمِدْتُ مَنْ عَظُمَتْ مِنَّتُهُ وَ سَبَغَتْ نِعْمَتُهُ وَ سَبَقَتْ رَحْمَتُهُ…» الی آخر. یک نفر بلند شد، گفت شاید از قبل این خطبه را آماده کرده بودی. اگر می­توانی خطبه بخوان، نقطه نداشته باشد. خطبه­ی بی­نقطه خواندند.

نامه­هایشان را بروید ببینید، رفقا. سبک حرف زدن علی، معلوم است او علی است. معلوم است بی­نظیر است. یکی از نامه­های مولا یک خط­ش را بگویم: «غَرَّكَ عِزُّكَ، فَصَارَ قُصَارُ، ذَلِكَ ذُلَّكَ، فَاخْشَ فَاحِشَ، فِعْلِكَ فَعَلَّكَ، بِهَذَا تَهْدَأُ…» کلمات دو تا دو تا، عین هم، فقط نقطه­ها فرق می­کند. می­بینی چه غوغایی کرده است؟!

وقت نیست، وگرنه تا صبح می­گفتم علی، علی، ببینی چقدر آقایمان غریب است. بعد بمیریم وقتی به ما بگویند ریسمان سیاه، گردن این علی انداختند، جلوی چشم دختر پنج ساله­اش، توی کوچه­ها، او را کشاندند.

من مجلس پنجمم است. هر مجلسی هم یک ساعت و نیم دارم حرف می­زنم. منت نیست، ولی خسته هستم. اما حیفم می­آید از علی کم حرف بزنم. هفتاد سال، روی هفتاد هزار منبر، به او فحش دادند، جسارت کردند.

بر سر سفره­ها، علی نان بود/ به کویر دلم، چو باران بود/ و نوشت الغدیر، امینی تا/ که بگوید علی مسلمان بود.

به زبان­های مختلف، حرف­های مختلف، حیوان­ها می­آمدند با او درددل می­کردند، می­رفتند.

بعد از پیغمبر، یک روز نشسته بودند جلوی درِ مسجد. آمدند گفتند بلند شوید، بلند شوید، یک ماده شیرِ خروشان دارد می­آید، یک بچه شیر هم به دندانش. همه آمدند فرار کنند، مولا فرمودند بنشینید. اسد با اسدالله کار دارد، آمده است. این ماده شیر آمد بچه­اش را به پای مولا انداخت. یک چیزی گفت. مولا هم یک چیزی فرمودند. یک گرگ جوانی آمد، این بچه شیر را به دندان گرفت، رفت. شیر ماده هم رفت.

عمر گفت چی گفتید یا علی؟ فرمودند این شیر ماده به من پناه آورده بود.

(ببین حیوان­ها هم می­فهمند توی بلا باید پناهنده به حجت الله شوند؛ ما درِ حرم­شان را بستیم.)

فرمودند این شیر به اسد الله پناه آورده است، می­گوید بچه­هایم نمی­مانند. آمدم بگویم دعا کنید این بچه برای من بماند.

(الهی، نسل­تان درِ خانه­ی امام حسین بمانند.)

مولا فرمودند دعایش کردم، گفتم این بچه­ات می­ماند، ولی عمر خودت انقدر تمام است که از مدینه خارج نشدی، می­میری. گفت خب بچه­ام چطور؟ گفتم می­سپارم یک گرگی بزرگش کند.

عمر گفت دنبال این ماده شیر کنید. رفتند دیدند از مدینه نرفته بیرون، مُرد. تمام شد.

سال­ها گذشت. بعد از 25، 30 سال، مولا درِ مسجد کوفه نشسته بودند، دیدند یک گرگ پیر و یک شیر جوان آمدند. یک چیز گفتند. مولا یک جواب دادند. هق هق گریه کردند. گرگ یک سمت، شیر یک سمت رفت. پرسیدند ماجرا چی بود؟ مولا فرمودند همان گرگ و شیر مدینه بودند، آمدند. گرگ گفت آقا امانت­تان را پس آوردم. من هم دعایش کردم.

_ چرا گریه کردید؟

فرمودند آخر به شیر گفتم برو کربلا، صبح روز یازدهم، فضه می­آید دنبالت.

 عمار می‌گوید با امیرالمومنین علیه السلام رد می‌شدیم ‘مررنا بود مملو نملا’ آنجایی گذر کردیم که پر از مورچه بود

عمار گفت آقا، کسی هست تعداد این مورچه­ها را بداند؟ فرمودند: «اَنا اَعرِفُ رَجُلاً» من کسی را می­شناسم که تعداد تمام مورچه­های روی زمین را می­داند و «یعلم کم منها ذکر و کم منها انثی.»

عمار متعجبانه پرسید: «من ذاک الرجل؟» کیست آن آقایی که این همه علوم را می­داند؟

«فاشار بیده الی صدره و قال انا ذاک الرجل یا عمار.»

با دست به سینه مبارک اشاره کرده و فرمودند: آن منم که علوم اولین و آخرین را خدای در سینه­ام جا داده است.

هم نکته­ی نانگفته داند/ هم نامه­ی نانوشته خواند.

بعد فکر می­کنی این آقا، از دل من و تو خبر ندارد؟

بعد از فاطمه­اش، کارش به جایی رسیده بود که نوشتند توی بقیع می­چرخید، می­گفت: «مَا لِي وَقَفْتُ عَلَى اَلْقُبُورِ مُسَلِّماً/ قَبْرَ الحَبِيْبِ فَلَمْ يَرُدَّ جَوَابِي» چی شده است فاطمه، هرچه سلام­ت می­کنم، جوابم را نمی­دهی؟ «کُنَّا کَزَوْجِ حَمَامَةٍ فِی أَیْکَةٍ/ مُتَنعّمینَ بِصِحَّةٍ وَ شَبَابٍ.»

فرمودند فاطمه برای من، ستون بود. برای من، رکن بود. وقتی فاطمه را از من گرفتند، ستون مرا گرفتند. کمر مرا شکستند. همه دار و ندارم را گرفتند…

اللهم عجّل لولیّک الفرج

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *