گل همیشه بهار خدا، چه زیبایی!
چقدر مانده به آن لحظهی شکوفایی؟
عَزِیزٌ عَلَیَّ أَنْ أَرَى الْخَلْقَ وَلَا تُرىٰ
وَلَا أَسْمَعَُ لَکَ حَسِیساً وَلَا نَجْوىٰ
اسیر پنجهی پاییزم و خروش خزان
نسیم صبح رهایی، چرا نمیآیی؟
شنیدهام که تو یک جمعه میرسی از راه
نمانده بیشتر از این مرا شکیبایی
هنوز میرسد از خانهی غریب علی
به گوش اهل زمین، نالههای زهرایی
به گریه پشت درِ خانهاش صدایت زد
بیا که سینهی مجروح را مداوایی
بیا که شعلهی تزویر را کنی خاموش
ز دست بستهی حیدر، طناب بگشایی
حکایت عطش ما جگرگداز شده
مَتی نُراوِحُکَ ای زلال شیدایی
عصارهی همه انبیا ز پا تا سر
خلاصهی همه اولیا، سراپایی
در انتظارِ تو میمانم ای تمامتِ حُسن
که هست لحظهی دیدار تو تماشایی
