صاحب عزای حضرت راویِ کربلا
جانم فدای غربت پیوسته شما
بین بقیع وارث درد و اَلم شدی
زائر برای خاک بدون حرم شدی
داری به دیده اشک غم زین العابدین
با داغهای کرب و بلایش شدی قرین
حالا کنار قبر بدون ضریح او
خون گریه میکنی گل زهرا، شبیه او
او دم به دم ز سوز جگر گریه کرده است
سی سال در عزای پدر گریه کرده است
آتش گرفته عصر جسارت، خیام او
وقتی فِتاده گوشهی مقتل، عمامه او
وقتی که رفت از دل اهل حرم، قرار
دستور از او رسید: عَلیکُنَّ بِالفرار
هرچند او گرفته ز جَهر جفا امان
شد قاتل حقیقی او چوب خیزران



